هر چقدر واژه ها را قطار کنی٬ هرچقدر از عمق دلت ٬احساس خالصانه ات رو بیرون بکشی ٬هر چقدر خودت رو به در و دیوار بکوبی و دنبال راهی برای جبران بگردی !باز هم نمیتونی! نمیتونی بگی مزه این محبت٬ تو بساط خدا جزو اون نعمتهایی بوده که نصیب هر کسی نمیشه ! و شاید به ندرت کسی تو این دنیای مجازی باشه که این طعم از محبت رو چشیده باشه ... محبتی که جنسش فرق داره٬رنگش فرق داره ٬بو و مزه اش فرق داره ... مبحتی که بدون هیچ چشم داشتی٬ خیلی وقتها یک طرفه به سمت تو میاد ... یه احساس گرم و خالص که از دل سرد ترین و خشن ترین ابزارهای دنیای مدرن بیرون اومده٬ یه انرژی مثبتی که از بطن واژه های سیاه ٬قلمبه شده و پلقی زده بیرون ...بعد هم اینقدر زیاد و زیاد شده که راه نفست رو میبنده ٬اشک رو به چشمات میاره و تو رو با خودت درگیر میکنه که چرا لال میشی ! چرا در مقابل لحظه لحظه محبتی که آدمهای غریبه ی آشنا ٬ بهت هدیه میکنن خفه میشی و هیچی نمیتونی بگی ...
* یه روز جماعتی با دل پاک میان دست تو دستات میذارن و دلشون رو با دلت یکی میکنن و از "یک دونه پست ِ"بچه های آسمونی ٬ یه آرشیو بچه های آسمونی میسازن....
*یه روز دیگه تو یکی از مهمترین روزای زندگیت یادت میدن چطوری محبت رو هجی کنی ! و یه خواننده خاموش از خطه جنوب ٬با اصرار آدرست رو میگیره تا هدیه ای برات پست کنه و تو مات و مبهوت با خودت میگی ٬ مگه هنوز آدمها محبت بی چشم داشت رو بلدن ؟!
* یه روز دونه دونه شون با یه کلیک ساده تو رو غافلگیر میکنن و تو فقط تشکر ! میکنی که تو رو لایق برتری دونستن (کاغذ کاهی و جشن پرشین بلاگ)
* یه روز تو اوج بغض و دلتنگی و روزهای تلخ خداحافظی مرهم دلت میشن و تو رو راهی میکنن ...
*بعد که میری دونه دونه میان یادت میندازن که یادت هستن . در اوج مشغله ات همچنان مینویسی تا "زبان مادری" به فریاد دلتنگی ات برسه و اونها هم با یک خط که یه دنیا انرژی مثبت توشه یاد میارن که خیلی بزرگوارتر از اونی هستن که تو بخوای بفهمی! و برای هزارمین بار به خودت نهیب میزنی که این جمله باید از مثلهای زبان فارسی حذف بشه: از دل برود هر آنکه از دیده رود ! چون نه اونها از دل تو بیرون رفتن و نه تو از دل اونها...
*و بالاخره بعد از چند ماه دلتنگی ٬ برمیگردی و از همون فرودگاه محبتهای قاب گرفته شون رو تقدیمت میکنن ... بعد هم در یکی از روزهای اردیبهشت ٬ قدمهای نازنینشون رو با دل تو همراه میکنن و از گوشه و کنار شهر که چه عرض کنم ! از گوشه کنار این سرزمین مادری ٬ از راههای خیلی خیلی دور ... با یه عااااااااااالمه مهربونی میان و تو رو اینقدر شرمنده میکنن که هنوز با خودت زمزمه میکنی : من لایق این همه نیستم ... و نه زبان تقدیرش رو دارم٬نه یارای جبرانش رو .... اما دلم میخواد مزه ی این محبت رو تا همیشه برای خودم تازه نگه دارم ... محبتی با طعم صداقت ..!
ادامه مطلب

