X
تبلیغات
کاغذ کاهی

سلامي نزديكتر از هميشه 

از همين دور و برها ...

با يك اينترنت بسيار با كيفيت !! براي بار دوم و از طريق يك عدد گوشي تلفن در حال تلاش براي نوشتن چند خطي هستم . چون :

- اينترنت فعلا ندارم ... تا اطلاع ثانوي ... لذا كامنتها رو ممكنه به موقع نبينم ...

- شماره تلفن هيچ كس رو هم ندارم ... متاسفانه !!  :-((((

دليلش هم اينه كه در يك حركت سرشار از نبوغ ، تلفن همراه حاوي شماره ها رو جا گذاشتم !! و بماند كه با چه مصيبتي خطهام رو راه انداختم  و الان خطوط تلفن داير ميباشد !! ليكن امكان تماس با هيچ كس رو ندارم. . و اومدم تا از اين تريبون خواهش كنم كه هر كس مايل هست ديداري تازه كنيم ، بيزحمت يك عدد تماس كوچولو بگيره ، و در ضمن در اس ام اس ها خودتون رو معرفي كنيد .( چون زمان كمي دارم كلا و دو تا سفر داخلي احتمالا در پيش ... ممنون ميشم زودتر خبر بدين تا براي ارايل هفته بعد هماهنگ كنيم )

اينها رو گفتم كه موجب ناراحتي دوستاني كه محبت داشتن نشم و خبر ندادنم رو حمل بر بي محلي و بي تفاوتي نكنين ...

دوستتون دارم و پيشاپيش ممنونم زيادددد



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 اردیبهشت1392 توسط کاغذ کاهی

اول سلام و دوم سپاس ...

بابت پیامهای تبریکتون در سال نو و همینطور روز تولدم ... امیدوارم برای تک تک تون امسال سال خوبی باشه ...

جدای از عذر و بهانه های همیشگی و گرفتاریهای این دنیای مادی ٬ یک دلیل بزرگ و عمده ی دیگری هست که در این مدت رغبتم را به بلاگستان فارسی کم کرده ... فقط هر از چندی کامنت دونی را باز میکنم و پیامهایتان را میخوانم ...و بعضی ها را چند بار ....و در دلم صدها خط جواب برایشان مینویسم ...در جواب صدها کامنتی که محبتشان را در قالب کلمات ریخته اند و ابراز دلتنگی و نگرانی کرده اند و من شرمنده ام که نتوانستم حتی جواب یکی از آنها را بدهم باید بگم که : 

ــ لایق این همه محبت نیستم / من هم دلتنگ خیلی از شماها هستم/ در حال هماهنگ کردن اوضاع هستم تا بتوانم برای مدتی هر چند کوتاه به سرزمینی که همچنان " وطن" میخوانمش سفر کنم / واقعا برایم مقدور نیست که جواب کامنتها را بدهم و یا زود به زود پست بنویسم ... چون همچنان کامپیوتر شخصی ندارم ! و از طریق تلفن یا آیپد هم چند بار سعی کردم اما نشد پستی ثبت کنم / اگر امری بود از طریق کامنت یا ایمیل یا مسنجر در خدمتم/ و مهمتر از همه دوستتون دارم و همچنان در یاد و دلم هستید ....

در ادامه مطلب کمی درباره ی علت بی رغبتی و ننوشتنم ٬ نوشتم ... تلخی و سردی کلامم را به شرینی و گرمی وجود خودتون ببخشید و اگر چند دقیقه اضاقه تر وقت دارید ادامه مطلب را هم بخوانید ...

p.s: دوستتون دارم  و به زودی میبنم اونایی رو که دوست دارن دیداری تازه کنیم ٬ اگر عمری باقی بود !ساعت ۵:۱۹ بعد از ظهر به وقت محلی / ۱۵ آوریل ۲۰۱۳ / کتابخانه دانشگاه


ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه 6 اردیبهشت1392 توسط کاغذ کاهی
سلام ... 

و به قول شاعر سلامي چو بوي خوش آشنايي .... 

ساعات آخر سال ٩١ است و  ساعتي است از مراسم شب چهارشنبه سوري به خانه آمدم .... براي چندمين بار در حال تلاش ثبت چند خطي هستم تا دل نگران دوستاني بامعرفت را آرام كنم ... 

قطعا دلايلم  مبني بر اين نبودنهاي طولاني ، هر چند موجه ، باري از شرمندگي ام نمي كاهد .... اما دلم مي خواهد از ته دل بگويم شرمنده ام ...شرمنده ي عده اي كه كامنتهايشان بي جواب ماند و ممنون محبت همه ي كساني  كه با واژه هايشان تعريف ديگري از " دوست " را به من هديه كردند .... اما ميخواهم بدانيد كه نبودم چون : لپ تاپم مدتي است به رحمت ايزدي پيوسته .... تعميرش كه به صرف نيست ... پول لپ تاپي را هم كه مي خواهم بخرم را هم ندارم ... از لپ تاپي هم كه محل كارم در اختيارم قرار داده ، براي كارهاي شخصي استفاده نمي كنم ....  مي ماند يك اوضاع جسماني نيمه مساعد و يك آيپد ناز و عشوه دار كه فقط كارهاي ضروري ات را راه مي اندازد ... و چندين و چند دليل ديگر كه مجال گفتنش نيست ... 

آمدم بگويم كه كامنتهايتان را با جان و دل ميخوانم و بعضي هايش را با طعم محبت خالصانه تان تا عمق وجودم مزه مزه مي كنم ... آمدم بگويم بعضي هايتان را خيلي دوست دارم و البته بعضي هايتان را خيلي دوست مي داشتم .... آمدم بگويم در اين ساعات آخر سال ٩١ ، هر آنچه تلخي در وجودمان هست را با آخرين گرد و غبارهاي خانه هايمان  روانه كنيم و آماده شويم تا در لحظه ي تحويل سال براي قلب هم دعا كنيم .... 

دعا كنيم خداوند امسال قلب تمام جنبندگان ذي شعورش را چنان متحول كند ، كه ديگر جايي براي خشم و كينه ، نفرت و بدخواهي ، دروغ و فريبكاري ، جنگ و خونريزي ، تحقير و توطئه و تزوير و دو رويي نداشته باشد .... 

دعا كنيم خداوند امسال حالمان را چنان تحويل كند كه دلي را نشكنيم و قطره ي اشكي را بر چشمي جاري نكنيم .... بدانيم هست و  مي بيند و مي شنود و لحظه اي چشم بر هم نمي زند ..... پس حواسمان را جمع كند تا حقي را نا حق نكنيم و منفعت دنياي فاني مان را به انصاف و انسانيتمان ترجيح ندهيم .... 

و در آخر اينكه چه خوش گفت شاعر كه : دوست آن باشد كه گيرد دست دوست / در پريشان حالي و  .....  ممنونم دوستانم  و سال نو مبارك 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 اسفند1391 توسط کاغذ کاهی

بیش از دو هفته است ٬ شاید بیش از ۲۰ روز ...که  نمیدانم کجای تقویمم ...که لحظه لحظه اش  در دل و یادم ، یاد تو، یاد همیشگی نیست ٬جور دیگری است ... شبیه همان حسی که میگویند نزدیکتر از رگ گردن است ... حسی که ثانیه ثانیه بر لبانم جاری میکند که ... :  تو بزرگتر از آنی که در وصف بیایی ...

بیش از ۲۰ روز است که خوابیدن و غلط زدن، دویدن و نشستن طولانی، حمام و دستشویی رفتن ، رانندگی و خرید کردن ، گریه کردن و خندیدن از ته دل ، لباس پوشیدن و هزاران هزار کار ریزو درشتم ،دیگر مثل یک موجود دو پای معمولی که تو اسمش را انسان گذاشتی نیست . این روزها یکی با یک ظرف غذا در خانه ام را میزند و یکی با چند بسته نان ٬  یکی با ساز "تار "ش می آید و میگویم برایم  "ای ساربان" بخوان ... میزند و میخواند و من اشک میریزم ... دیگری قابهای کوچک و بزرگم را به دیوار میکوبد  و سعی میکند آثار اسباب کشی را از خانه ام بزداید ٬ یکی با من همراه دکتر و فیزیوتراپی میشود و دیگری خانه را تمیز میکند ... و در آخر این منم که  حسرت میخورم به غنای زبان فارسی و دنبال واژه های بیگانه میگردم تا بتوانم جایگزین واژه های بی حد و حصر تعارف و تشکر ایرانی کنم ... و در آخر هیچ چیز در این زبان اجنبی نمی یابم تا حق مطلب را ادا کند ...  و اینجاست که چشمانم را به یاری میطلبم و سعی میکنم تمام محبتم را نثارشان کنم...

 این روزها شاید به لحاظ جسمانی به ۲۰ و اندی سال  پیش برگشته باشم٬اما درونم این ۲۰ روز به اندازه ی۲۰ سال بزرگتر شده است و به آسمان نزدیکتر ... هر وقت زیادی مست دنیایش شدم زود حواسم را جمع کرد ... خیلی زود فرصتی داد تا مستی و خماری از سرم بپرد ...میان همه ی شلوغی ها و خوشی هایم فرصتی زیاد و طولانی برایم فراهم کرد تا به خیلی چیزها فکر کنم ...به خیلی چیزها ... به خودم ... به زندگی و دوستانم ... به هر لحظه ای که میتواند لحظه ی بعدش ورق زندگیت را عوض کند ... به آنهایی که نه ۲۰ روز ، که ۲۰ سال است پا ندارند ... دست ندارند ...اصلا حس ندارند ...این روزها هر چیزی میتواند به آسانی مرا به هرکجا که میخواهد ببرد . تا جاییکه محفظه ی تنگ و کوچک دستگاه ام آر آی با اینکه هم هواکش دارد و هم نور٬ برایم یاد آور اینجا ست ..... یا داروی مخدر قوی بیمارستان٬ واژه ی هپروت و نئشگی و رخوت را تمام و کمال برایم معنا میکند و می هراسم از هر آنچه در آن تخدیر وجود دارد و با خودم فکر میکنم چرا آدمها سمتش میروند ...

این روزها وقت زیادی دارم که چشمانم را ببندم و آهنگهای خاطره انگیز گوش کنم و تمام موفقیتها و شکستهای زندگیم را  جمع و تفریق کنم و در آخر یک برآیند مثبت از آن بگیرم و بگویم خدایا شکرت ... خدایا شکرت که هنوز سالمم و خیل نعمتهایت در زندگیم سرازیر ...

p.s: خداحافظ  فوق العاده است ( و شاید برای همان مخاطب خاص پی نوشت پست قبل )

p.s.s: ادامه مطلب برای amin و  حس این روزهایم * تقدیم شماها که نتونستم جواب محبتهاتون رو بدم


ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 بهمن1391 توسط کاغذ کاهی

گاهی اینقدر حرف برای گفتن داری که ترجیح میدهی سکوت کنی ....اما نگرانی دوستانت باعث میشود که بیایی و کمی از شلوغی هایت برایشان بگویی ... فقط چند موردش را بشنوید حق میدهید که اولویت 48 ام تان بلاگستان باشد ! 

-- آخر ترم که میشود انگار زمین تند تر دور خودش میچرخد ... همه ی اتفاقهایی که میتواند فشار را مضاعف کند با هم می افتد ...  با استاد و گروه تحقیق پروژه ای که رو به اتمام بود به دعوت دانشگاهی چند روزی را در یک ایالت دیگر دور از خانه و کاشانه سر کردیم  و این درست در زمانی بود که اسباب کشی در پیش بود و خانه پر از کارتن ها ی  نیمه پر و  ریخت و پاش ... پروژه ام را باید تحویل میدادم  و اولین و شاید آخرین ! مقاله ام رو کامل !  .. امتحانات اخر ترم هم قوز بالاقوز  ...!

-- حماقتی کردم و کار جدیدی را دو ماه قبل شروع کردم که نه به رشته ام مربوط بود و نه با روحیه ام  ... که به شدت برنامه زندگی ام رو مختل کرده بود ... اینکه چرا سر از آنجا در آوردم بماند که خودش داستانی است مجزا ! اما دقیقا 4 روز مانده به پایان سال 2012 ،  دو  تصمیم مهم گرفتم ! یکی اینکه کار مزخرفم را کوییت کنم  و  دوم اینکه با یک ضرب الاجل 2 روزه اسباب کشی کنم و وسایل را بریزم در خانه ی جدید و برای سال نو با جماعتی از اقوام و دوستان راهی کانادا شوم ! از آخرین باری که رفتم کانادا شاید بیش از 10 سال میگذشت و فرصت خوبی بود... مضاف بر اینکه رانندگی 12-10 ساعته در جاده ی سرد و زمستانی تجربه ای بود که تا به حال نداشتم ... 8 روزی را با دوستان و اقوام به گشت و گذار و ورزشهای زمستانی و بازدید از آبشار نیاگارا در هوای برفی و مه آلود و غیره گذراندیم ...و به وطن دومان بازگشتیم ...

-- برگشتم به خانه ی جدیدی که نه اینترنت دارد ، نه تلویزیون ، نه تلفن ...و  بدتر اینکه تمام وسایلش در کارتنهای باز نشده  به سر می برد  !  بعد از چند روزی که رنگ زندگی به خانه ی جدید بازگشت ، رفتم سر کار و روز سوم آنچنان با شدت زمین خوردم که دست و گردن و سایر اعضا و جوارحمان آسیب دید ! خلاصه اینکه اینترنت داشتم و یارای نوشتن نداشتم ... همچنان هم تحت نظر دکتر محترم میباشم .... از طرفی هم برنامه ریزی کرده بودم قبل از عید سفری کوتاه به ایران داشته باشم که باید مقدماتش رو فراهم میکردم و همچنان درگیر جور کردن یه فرصت 2/3 هفته ای بین این همه شلوغی هستم ...

p.s:  گاهی خیلی راحت تر از آنچه فکر میکنی فرق دوستان واقعی را بادوستان غیر واقعی میفهمی .... فقط یک اتفاق کوچک است کافی است تا بفهمی چه کسی در این مجازستان برایت حقیقی است و چه کسی نه ...

p.s.s : واقعا ممنونم از محبت همه تون و شرمنده از اینکه نبودم و جواب ندادم و نگرانتون کردم ...سعی میکنم به مرور جواب خصوصی هاتون رو هم بدم ... چقدر دنبال نام بعضی از دوستان لابه لای کامنتهام گشتم و اثری نبود و چقدر حس خوبی داشت وقتی نام کسانی که اصلا انتظاری از انها نداری را میان دوستان نگرانت میبینی ... ممنونم از همه به اندازه ی همه ی ثانیه هایی نبودنم ...



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 دی1391 توسط کاغذ کاهی

اصلا حس مقدمه چینی و پست نوشتن ندارم ... فقط اومدم درباره چیزی که خیلی وقته ایام محرم اذیتم میکنه با شما حرف بزنم... والبته این پست یک نظر شخصی است ..

چند سالیه مد شده که نوحه ها با موسیقی عجین شده اند ... شخصا معتقدم هیچ توجیهی نداره ...نوحه ٬ به خصوص نوحه های مربوط به ماه محرم ٬ به نظر من حرمت جداگانه ای دارن... دو ماه عزاداری و سیاه پوش شدن شهر به صرف عشق به امام حسین(ع) نیست ... این عزاداری مفصل به خاطر عمق فاجعه ای است که بر امام حسین(ع) و عزیزانش واقع شده  ... اگر کمی مطالعه در باب فلسفه ی گوش دادن به نوحه کنیم ٬ متوجه میشیم که هدف٬ شنیدن ذکر مصیبت و متاثر شدن از کلام جانگدازه ... اگر کلام اینقدر قوی نیست که اون تاثیر رو بذاره ٬ نباید با ریتم جایگزین بشه .... کلام باید اصلاح بشه نه اینکه ریتم سوزناک بهش بدیم و فضا رو تلطیف  کنیم ... اصلا قرار نیست فضا تلطیف بشه... حالا بماند که موسیقی رپ و پاپ هم به آن اضافه شده !! میدونم خیلی از خواننده ها زحمت کشیدن و آهنگهایی در این زمینه تولید کردن ...که قطعا نیتشون خالصانه بوده ... حرف من اینه که این ایام حرمت ویژه ای داره ....عزاداری ویژه ای هم براش تعریف شده .... اگر ما به امر بزرگان دین عزاداری میکنیم ٬ پس باید همونجوری که اونها گفتن پسندیده اس عزاداری کنیم .. نه هر جوری که حال میکنیم  و خودمون دوست داریم !

درست مثل عزاداری با آرایش غلیظ و کفش پاشنه بلند و موهای تقریبا شینیون شده میمونه! نیاین بگین ما محدودیم و از هر فرصتی جوانها استفاده میکنن و ...  اون به جای خود و من هم قبول دارم ... اما عزاداری امام حسین(ع) فرق داره ....! البته من فرض رو میذارم بر اینکه همه ی اونهایی که اونجا هستن به خاطر اعتقاد و عشقشون به امام اونجان ... شاید فرض درستی نیست و اصلا هدف چیز دیگری است و عزاداری بهانه است ... الله اعلم !!!

خلاصه اش میشود اینکه : نسل ما ٬ نسل آدمهای "سوار بر موجه " ... هیچ کس به عمق کاری که میکنه فکر نمیکنه ... فقط دنبال جریان آب میرویم ... مهم نیست کجا میرویم ! اگر هنوز سوار موج نشدیم یا میتونیم توقف کنیم .. شاید بد نباشه کمی فکر کنیم...

وقتی کسی مادر ٬ پدر یا عزیزترینش رو از دست میده بازم حس و حال این کارا رو داره ؟ یا روز خاکسپاری و ختم و ... به فکر گوش دادن به یک موسیقی غمناکه ؟!!

 p.s: ممنونم از امیرحسین عزیز(یکی از با معرفت ترین خواننده های وبلاگ من ) بابت لینک نوحه ها ...خیلی خوب بود ... اگر نوحه ای گوش دادین که دوسش داشتین ممنون میشم لینکش رو برای من هم بذارین ...

 p.s.s: عزیز دلم خانم مارپل  ما رو درغم خودت شریک بدون ...امیدوارم خدا به تو و همه عزیزانت صبر بده :-(



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 آبان1391 توسط کاغذ کاهی
درباره وبلاگ

شیشه دل از کفم افتاد ،گفتم : "هی" بگیر !
بس که نازک بود مینا ، از صدای "هی" شکست ....

نوشتن روی کاغذ کاهی حس خوبی داره . پس اینجا شد کاغذ کاهی تا نوشتن توش حس خوبی بده!

kooche2