X
تبلیغات
کاغذ کاهی

پارسال اولين سالي بود كه ايام  نيمه شعبان نشد بمونم ايران و با بچه هاي بهزيستي همراه بشم .... 

امسال نميخوام خودم رو از اين لذت محروم كنم .....

اقامت تمديد شد و  اكنون بسيار خوشحالم .... 

والبته خوشحالي مضاعف ديگري هم دارم  كه اميدوارم تبديل به ناراحتي نشود .....!!!



نوشته شده در تاريخ شنبه 25 خرداد1392 توسط کاغذ کاهی

برشی از یک نامه ی سرگشاده ....

.... اندر احوالات ما اگر بخواهید بدانید، بارزترینش این است که حس و حالمان در روزهای ابتدایی سفر به مانند اصحاب کهف میمانست و همچنان هم گیج و مات و مبهوت، میان تغییرات این سرزمین دست و پا میزنم!

از سکه های جدیدی که جایگزین اسکناسها شده اند بگیرید تا قیمتهای نجومی افزایش یافته ریزترین چیزها!

از نگاه عاقل اندر سفیه ٍمسئولٍ خط ٍاتوبوس ٍپایانه ی تجریش که گاه ٍپرسش من ،در مورد محل فروش بلیط !! به سر تا پای من انداخت ، تا اخبار تغییر چندباره ی نظام آموزشی کشور !! سرعت اینترنت هم که به هزار و یک دلیل !!! روی ذغال را هم کم کرده است....

قیمت نجومی خانه ها را از این طرف و آن طرف میشنوم و این سوال در ذهنم جولان میدهد که: این طرح "مسکن مهر " شما واقعا چه تاثیری بر قیمت خانه گذاشته است؟!! مگر نه اینکه باید اوضاع در این زمینه بهبود پیدا کند ...؟؟

این همه تهدید شما مبنی بر واردات آزاد ماشینهای خارجی، بدون تعرفه ی گمرکی، چه تاثیری بر قیمت ماشینهای تولید داخل گذاشته است؟؟!!! به حمد الله و المنه! تعداد ماشینهای بالای 100 میلیون تومان  با رانندگان جوان! در شهر،  دارد نزدیک میشود به تعداد ماشینهای زیر 30 میلیون تومان با رانندگان میان سال !!!!  در دل زمزمه میکنم : مقابل واژه ی عدالت در فرهنگ دهخدا چه کلماتی نوشته شده است ؟!؟!

در این هیر و ویر تغییر ریاست مجریه ی کشور هم ، همه مثل 8 سالٍ قبل شما، برنامه های آرمانی برای یک مدینه ی فاضله ی ایرانی دارند !! مردم ٍخسته و کلافه ی شهر هم میان وعده و وعیدها گیج شده اند و هنوز هم عده ای چشم بسته میخواهند صرفا به کسی رای دهند که به زعم خودشان صرفا " آدم خوبی" است ! بی آنکه به این فکر کنند که آیا این شعارها با توجه به فضای موجود جامعه و دنیا عملی هست یا نه ؟!  آیا فرد مورد نظر، ویژگی های ظاهری و باطنی یک مدیر ارشد را دارد یا نه ...درست مثل زمانی که این جماعت مظلوم به شما رای دادند با صدها هزار امید !

یادم می آید وقتی اولین بار با آن کاپشن کرم ساده در میان مردم ظاهر شدید ، هوادارانتان با مشتهای گره کرده فریاد میزدند : " صل علی محمد/ بوی رجایی آمد " ... زمان رجایی که من هنوز وارد این دنیای پست و بی مایه نشده بودم ... اما هر چه لابه لای تاریخ گشتم شباهتی میان شما و ایشان نیافتم ...

خبر دارید که در کوچه و خیابانهای این شهر به خاطر ایست بازرسی گروههای متفاوت !! ترافیک سنگین این شهر بسیار سنگین تر میشود؟ رفتار زننده ی جوانکهای سرمست این سرزمین، که همچنان ادعای محدودیت هم دارند ... مرا به فکر فرو برده است...! اینکه آینده این مردم و سرزمین چه خواهد شد ؟! سرزمینی که در نسل جدیدش نه اخلاق حکم میکند و نه مذهب ... نه عرف و نه فرهنگ .... به هیچ چیز معتقد نیستند ...به هیچ چیز ! در بایگانی مغزم به دنبال نمونه ی مشابهی از این رفتارها در بلاد شیطان بزرگ می گردم و چیزی به یاد نمی آورم ....

این روزها داستان قدیمی " مقایسه " خواب را از چشمانم گرفته است ....من کشورم را دوست دارم ... دغدغه داشتن را دوست دارم ... اعتقادم این است که افراد با دغدغه باعث پیشرفت خود ، دیگران و جامعه میشوند ....نمیخواهم تبدیل به یک فرد بی تفاوت شوم ... نمیخواهم مثل خیلی از هم سن و سالانم ابراز بیزاری از وطنم کنم ... همیشه به این امید بودم که روزی بازمیگردم و در وطن و خانه ی خودم ، خدمت میکنم ... اما هر سال شوقم کمتر میشود و  دلم سرد تر ...

......

p.s: این روزها به دوستانی که مشتاقانه مناظرات را دنبال میکنند، میگویم : گزینه ی مورد نظرتان را برای لحظه ای کنار بگذارید ...چشمانتان را ببندید و بدون تعصب به حرفهایشان گوش کنید ...بدون اینکه تعصب اجازه ی تصمیم بدهد ...آیا باز به همان گزینه میرسید؟؟ آیا به صرف داشتن یک ظاهر خاص، یک ویژگی فیزیکی ، وابستگی حزبی ، مخالفت با گروهی خاص و امثالهم ... میشود سرنوشت یک کشور را به دست کسی داد که هنوز پختگی لازم برای این کار را ندارد ؟؟ آیا ویژگی های یک مدیر ارشد را میدانیم ؟ آیا میدانیم که امروز کشور به فردی احتیاج دارد که با آرامش و یدون تعصب ، با تعادل و تعامل بحران را کم کند و نه بیشتر؟! ( آن هم در کشوری که بی ثباتی امروزش در تاریخش بی سابقه بوده است ! یک کاندیدا ثبت نام میکند دلار 300 تومان ارزان میشود ... رد صلاحیت میشود ، 300 تومان گران میشود ! این خنده دار نیست ... درد است ... درد ... )




نوشته شده در تاريخ شنبه 18 خرداد1392 توسط کاغذ کاهی
سلامي نزديكتر از هميشه 

از همين دور و برها ...

با يك اينترنت بسيار با كيفيت !! براي بار دوم و از طريق يك عدد گوشي تلفن در حال تلاش براي نوشتن چند خطي هستم . چون :

- اينترنت فعلا ندارم ... تا اطلاع ثانوي ... لذا كامنتها رو ممكنه به موقع نبينم ...

- شماره تلفن هيچ كس رو هم ندارم ... متاسفانه !!  :-((((

دليلش هم اينه كه در يك حركت سرشار از نبوغ ، تلفن همراه حاوي شماره ها رو جا گذاشتم !! و بماند كه با چه مصيبتي خطهام رو راه انداختم  و الان خطوط تلفن داير ميباشد !! ليكن امكان تماس با هيچ كس رو ندارم. . و اومدم تا از اين تريبون خواهش كنم كه هر كس مايل هست ديداري تازه كنيم ، بيزحمت يك عدد تماس كوچولو بگيره ، و در ضمن در اس ام اس ها خودتون رو معرفي كنيد .( چون زمان كمي دارم كلا و دو تا سفر داخلي احتمالا در پيش ... ممنون ميشم زودتر خبر بدين تا براي ارايل هفته بعد هماهنگ كنيم )

اينها رو گفتم كه موجب ناراحتي دوستاني كه محبت داشتن نشم و خبر ندادنم رو حمل بر بي محلي و بي تفاوتي نكنين ...

دوستتون دارم و پيشاپيش ممنونم زيادددد



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 اردیبهشت1392 توسط کاغذ کاهی

اول سلام و دوم سپاس ...

بابت پیامهای تبریکتون در سال نو و همینطور روز تولدم ... امیدوارم برای تک تک تون امسال سال خوبی باشه ...

جدای از عذر و بهانه های همیشگی و گرفتاریهای این دنیای مادی ٬ یک دلیل بزرگ و عمده ی دیگری هست که در این مدت رغبتم را به بلاگستان فارسی کم کرده ... فقط هر از چندی کامنت دونی را باز میکنم و پیامهایتان را میخوانم ...و بعضی ها را چند بار ....و در دلم صدها خط جواب برایشان مینویسم ...در جواب صدها کامنتی که محبتشان را در قالب کلمات ریخته اند و ابراز دلتنگی و نگرانی کرده اند و من شرمنده ام که نتوانستم حتی جواب یکی از آنها را بدهم باید بگم که : 

ــ لایق این همه محبت نیستم / من هم دلتنگ خیلی از شماها هستم/ در حال هماهنگ کردن اوضاع هستم تا بتوانم برای مدتی هر چند کوتاه به سرزمینی که همچنان " وطن" میخوانمش سفر کنم / واقعا برایم مقدور نیست که جواب کامنتها را بدهم و یا زود به زود پست بنویسم ... چون همچنان کامپیوتر شخصی ندارم ! و از طریق تلفن یا آیپد هم چند بار سعی کردم اما نشد پستی ثبت کنم / اگر امری بود از طریق کامنت یا ایمیل یا مسنجر در خدمتم/ و مهمتر از همه دوستتون دارم و همچنان در یاد و دلم هستید ....

در ادامه مطلب کمی درباره ی علت بی رغبتی و ننوشتنم ٬ نوشتم ... تلخی و سردی کلامم را به شرینی و گرمی وجود خودتون ببخشید و اگر چند دقیقه اضاقه تر وقت دارید ادامه مطلب را هم بخوانید ...

p.s: دوستتون دارم  و به زودی میبنم اونایی رو که دوست دارن دیداری تازه کنیم ٬ اگر عمری باقی بود !ساعت ۵:۱۹ بعد از ظهر به وقت محلی / ۱۵ آوریل ۲۰۱۳ / کتابخانه دانشگاه


ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه 6 اردیبهشت1392 توسط کاغذ کاهی
سلام ... 

و به قول شاعر سلامي چو بوي خوش آشنايي .... 

ساعات آخر سال ٩١ است و  ساعتي است از مراسم شب چهارشنبه سوري به خانه آمدم .... براي چندمين بار در حال تلاش ثبت چند خطي هستم تا دل نگران دوستاني بامعرفت را آرام كنم ... 

قطعا دلايلم  مبني بر اين نبودنهاي طولاني ، هر چند موجه ، باري از شرمندگي ام نمي كاهد .... اما دلم مي خواهد از ته دل بگويم شرمنده ام ...شرمنده ي عده اي كه كامنتهايشان بي جواب ماند و ممنون محبت همه ي كساني  كه با واژه هايشان تعريف ديگري از " دوست " را به من هديه كردند .... اما ميخواهم بدانيد كه نبودم چون : لپ تاپم مدتي است به رحمت ايزدي پيوسته .... تعميرش كه به صرف نيست ... پول لپ تاپي را هم كه مي خواهم بخرم را هم ندارم ... از لپ تاپي هم كه محل كارم در اختيارم قرار داده ، براي كارهاي شخصي استفاده نمي كنم ....  مي ماند يك اوضاع جسماني نيمه مساعد و يك آيپد ناز و عشوه دار كه فقط كارهاي ضروري ات را راه مي اندازد ... و چندين و چند دليل ديگر كه مجال گفتنش نيست ... 

آمدم بگويم كه كامنتهايتان را با جان و دل ميخوانم و بعضي هايش را با طعم محبت خالصانه تان تا عمق وجودم مزه مزه مي كنم ... آمدم بگويم بعضي هايتان را خيلي دوست دارم و البته بعضي هايتان را خيلي دوست مي داشتم .... آمدم بگويم در اين ساعات آخر سال ٩١ ، هر آنچه تلخي در وجودمان هست را با آخرين گرد و غبارهاي خانه هايمان  روانه كنيم و آماده شويم تا در لحظه ي تحويل سال براي قلب هم دعا كنيم .... 

دعا كنيم خداوند امسال قلب تمام جنبندگان ذي شعورش را چنان متحول كند ، كه ديگر جايي براي خشم و كينه ، نفرت و بدخواهي ، دروغ و فريبكاري ، جنگ و خونريزي ، تحقير و توطئه و تزوير و دو رويي نداشته باشد .... 

دعا كنيم خداوند امسال حالمان را چنان تحويل كند كه دلي را نشكنيم و قطره ي اشكي را بر چشمي جاري نكنيم .... بدانيم هست و  مي بيند و مي شنود و لحظه اي چشم بر هم نمي زند ..... پس حواسمان را جمع كند تا حقي را نا حق نكنيم و منفعت دنياي فاني مان را به انصاف و انسانيتمان ترجيح ندهيم .... 

و در آخر اينكه چه خوش گفت شاعر كه : دوست آن باشد كه گيرد دست دوست / در پريشان حالي و  .....  ممنونم دوستانم  و سال نو مبارك 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 اسفند1391 توسط کاغذ کاهی

بیش از دو هفته است ٬ شاید بیش از ۲۰ روز ...که  نمیدانم کجای تقویمم ...که لحظه لحظه اش  در دل و یادم ، یاد تو، یاد همیشگی نیست ٬جور دیگری است ... شبیه همان حسی که میگویند نزدیکتر از رگ گردن است ... حسی که ثانیه ثانیه بر لبانم جاری میکند که ... :  تو بزرگتر از آنی که در وصف بیایی ...

بیش از ۲۰ روز است که خوابیدن و غلط زدن، دویدن و نشستن طولانی، حمام و دستشویی رفتن ، رانندگی و خرید کردن ، گریه کردن و خندیدن از ته دل ، لباس پوشیدن و هزاران هزار کار ریزو درشتم ،دیگر مثل یک موجود دو پای معمولی که تو اسمش را انسان گذاشتی نیست . این روزها یکی با یک ظرف غذا در خانه ام را میزند و یکی با چند بسته نان ٬  یکی با ساز "تار "ش می آید و میگویم برایم  "ای ساربان" بخوان ... میزند و میخواند و من اشک میریزم ... دیگری قابهای کوچک و بزرگم را به دیوار میکوبد  و سعی میکند آثار اسباب کشی را از خانه ام بزداید ٬ یکی با من همراه دکتر و فیزیوتراپی میشود و دیگری خانه را تمیز میکند ... و در آخر این منم که  حسرت میخورم به غنای زبان فارسی و دنبال واژه های بیگانه میگردم تا بتوانم جایگزین واژه های بی حد و حصر تعارف و تشکر ایرانی کنم ... و در آخر هیچ چیز در این زبان اجنبی نمی یابم تا حق مطلب را ادا کند ...  و اینجاست که چشمانم را به یاری میطلبم و سعی میکنم تمام محبتم را نثارشان کنم...

 این روزها شاید به لحاظ جسمانی به ۲۰ و اندی سال  پیش برگشته باشم٬اما درونم این ۲۰ روز به اندازه ی۲۰ سال بزرگتر شده است و به آسمان نزدیکتر ... هر وقت زیادی مست دنیایش شدم زود حواسم را جمع کرد ... خیلی زود فرصتی داد تا مستی و خماری از سرم بپرد ...میان همه ی شلوغی ها و خوشی هایم فرصتی زیاد و طولانی برایم فراهم کرد تا به خیلی چیزها فکر کنم ...به خیلی چیزها ... به خودم ... به زندگی و دوستانم ... به هر لحظه ای که میتواند لحظه ی بعدش ورق زندگیت را عوض کند ... به آنهایی که نه ۲۰ روز ، که ۲۰ سال است پا ندارند ... دست ندارند ...اصلا حس ندارند ...این روزها هر چیزی میتواند به آسانی مرا به هرکجا که میخواهد ببرد . تا جاییکه محفظه ی تنگ و کوچک دستگاه ام آر آی با اینکه هم هواکش دارد و هم نور٬ برایم یاد آور اینجا ست ..... یا داروی مخدر قوی بیمارستان٬ واژه ی هپروت و نئشگی و رخوت را تمام و کمال برایم معنا میکند و می هراسم از هر آنچه در آن تخدیر وجود دارد و با خودم فکر میکنم چرا آدمها سمتش میروند ...

این روزها وقت زیادی دارم که چشمانم را ببندم و آهنگهای خاطره انگیز گوش کنم و تمام موفقیتها و شکستهای زندگیم را  جمع و تفریق کنم و در آخر یک برآیند مثبت از آن بگیرم و بگویم خدایا شکرت ... خدایا شکرت که هنوز سالمم و خیل نعمتهایت در زندگیم سرازیر ...

p.s: خداحافظ  فوق العاده است ( و شاید برای همان مخاطب خاص پی نوشت پست قبل )

p.s.s: ادامه مطلب برای amin و  حس این روزهایم * تقدیم شماها که نتونستم جواب محبتهاتون رو بدم


ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 بهمن1391 توسط کاغذ کاهی
درباره وبلاگ

شیشه دل از کفم افتاد ،گفتم : "هی" بگیر !
بس که نازک بود مینا ، از صدای "هی" شکست ....

نوشتن روی کاغذ کاهی حس خوبی داره . پس اینجا شد کاغذ کاهی تا نوشتن توش حس خوبی بده!

kooche2