تبليغاتX
کاغذ کاهی

هر چقدر واژه ها را قطار کنی٬ هرچقدر از عمق دلت ٬احساس خالصانه ات رو بیرون بکشی ٬هر چقدر خودت رو به در و دیوار بکوبی و دنبال راهی برای جبران بگردی !باز هم نمیتونی! نمیتونی بگی مزه این محبت٬ تو بساط خدا جزو اون نعمتهایی بوده که نصیب هر کسی نمیشه ! و شاید به ندرت کسی تو این دنیای مجازی باشه که این طعم از محبت رو چشیده باشه ... محبتی که جنسش فرق داره٬رنگش فرق داره ٬بو و مزه اش فرق داره ... مبحتی که بدون هیچ چشم داشتی٬ خیلی وقتها یک طرفه به سمت تو میاد ... یه احساس گرم و خالص که از دل سرد ترین و خشن ترین ابزارهای دنیای مدرن بیرون اومده٬ یه انرژی مثبتی که از بطن واژه های سیاه ٬قلمبه شده و پلقی زده بیرون ...بعد هم اینقدر زیاد و زیاد شده که راه نفست رو میبنده ٬اشک رو به چشمات میاره و تو رو با خودت درگیر میکنه که چرا لال میشی ! چرا در مقابل لحظه لحظه محبتی که آدمهای غریبه ی آشنا ٬ بهت هدیه میکنن خفه میشی و هیچی نمیتونی بگی ...

* یه روز جماعتی با دل پاک میان دست تو دستات میذارن و دلشون رو با دلت یکی میکنن و از "یک دونه پست ِ"بچه های آسمونی ٬ یه آرشیو بچه های آسمونی میسازن....

*یه روز دیگه تو یکی از مهمترین روزای زندگیت یادت میدن چطوری محبت رو هجی کنی ! و یه خواننده خاموش از خطه جنوب ٬با اصرار آدرست رو میگیره تا هدیه ای برات پست کنه و تو مات و مبهوت با خودت میگی ٬ مگه هنوز آدمها محبت بی چشم داشت رو بلدن ؟!

* یه روز دونه دونه شون با یه کلیک ساده تو رو غافلگیر میکنن و تو فقط تشکر ! میکنی که تو رو لایق برتری دونستن (کاغذ کاهی و جشن پرشین بلاگ)

* یه روز تو اوج بغض و دلتنگی و روزهای تلخ خداحافظی مرهم دلت میشن و تو رو راهی میکنن ...

*بعد که میری دونه دونه میان یادت میندازن که یادت هستن . در اوج مشغله ات همچنان مینویسی تا "زبان مادری" به فریاد دلتنگی ات برسه و اونها هم با یک خط که یه دنیا انرژی مثبت توشه یاد میارن که خیلی بزرگوارتر از اونی هستن که تو بخوای بفهمی! و برای هزارمین بار به خودت نهیب میزنی که این جمله باید از مثلهای زبان فارسی حذف بشه: از دل برود هر آنکه از دیده رود ! چون نه اونها از دل تو بیرون رفتن و نه تو از دل اونها...

*و بالاخره بعد از چند ماه دلتنگی ٬ برمیگردی و از همون فرودگاه محبتهای قاب گرفته شون رو تقدیمت میکنن ... بعد هم در یکی از روزهای اردیبهشت ٬ قدمهای نازنینشون رو با دل تو همراه میکنن و از گوشه و کنار شهر که چه عرض کنم ! از گوشه کنار این سرزمین مادری ٬ از راههای خیلی خیلی دور ... با یه عااااااااااالمه مهربونی میان و تو رو اینقدر شرمنده میکنن که هنوز با خودت زمزمه میکنی : من لایق این همه نیستم ... و نه زبان تقدیرش رو دارم٬نه یارای جبرانش رو .... اما دلم میخواد مزه ی این محبت رو تا همیشه برای خودم تازه نگه دارم ... محبتی با طعم  صداقت ..!


ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 توسط کاغذ کاهی

بالاخره کره زمین را با یک عدد طیاره هزاره سوم دور زدیم و از منفی ۵ ساعت مبدا گرینویچ رسیدیم به مثبت ۳ و نیم ! در شیرین ترین صف دنیا(که همانا صف کنترل پاسپورتها میباشد)قرار گرفتیم و اکنون اینجا تهران است.همانجایی که همه میگویند : هوم سوییت هوم !

به لطف عزیزانی که برای استقبال قدم رنجه نموده بودند خیابان نواب را در شلوغی و حرکتهای دیوانه وار ماشینها در نوردیدیم و به سلامت ! به مقصد رسیدیم ... هنوز باورم نمیشه که روزهای نه چندان دور در جاده پاکدشت ٬از سمت راست ماشینها سبقت میگرفتم و تو جاده لشگرک ٬ چند تا ماشین دنبال هم میرفتیم و کلی مسخره بازی در می آوردیم و گاهی شوماخربازی در می آوردم و برای آقا پلیسها نامه مینوشتم ! ارابه های مرگ اسم برازنده ای است برای این ۴ چرخهای آهنین !

اینجا خانه ی همیشگی من است ... حتی اگر آسمانش هر روز خاکستری تر شود...

پی دعوت نیمه رسمی !نوشت: از اونجایی که من الان خیلی ذوق مرگم که دوستان قدیم و جدید رو ببینم به پیشنهاد دوستان قرار شد به زودی زود دور هم جمع بشیم . چند نفر از مخاطبان دوست داشتنی هم که هنوز ندیدمشون ٬ مایل بودن طی قراری منت به سر ما بذارن و تشریف بیارن . خلاصه چون من به هیچ وجه نمیخوام کسی برنامه اش رو بهم بریزه و خودش رو مقید به این موضوع کنه و زحمت بیفته ٬و از طرف دیگه هم زمانی که ایران هستم خیلی خیلی خیلی کوتاهه و دلم برای خیلی هاتون تنگ شده و دوست دارم اگه بتونین ببینمتون ٬ لذا چه اونایی که در جمع ما بودن و چه اونایی که نبودن و قراره برای اولین بار ببینمشون کافیه یه خبر کوچولو بدین که مایل هستین و اگر خبر ندادین یعنی نمیتونین و سرتون شلوغه ... اینجوری خدای نکرده سوء تفاهمی پیش نمیاد. دیگه بقیه اش با من و دوست جونا ...یه عاااااالمه هم مرررررررسی



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 توسط کاغذ کاهی

... خواستم کاغذها را ببینم که مانع شد و گفت اول حرفهایم را گوش کن . سری تکان دادم و قبول کردم. گفت : همه چیز از همان یک تکه پیتزا شروع شد . در تمام عمرم اولین باری بود که کسی غذایش را با من سهیم میشد . اینجا ادمهای زیادی در محل کار یا دانشگاه دیده ام که حتی اگر نتوانند تا انتهای غذایشان را بخورند ، آن را دور می اندازند و حاضر نیستند به کسی تعارف کنند . تو آن روز این کار را کردی و بارها و بارها دیده ام که برای غذایت حرمت قائلی . روز دیگر از تو پرسیدم ساعت کاری ات تمام شده ، چرا نمیروی ؟ و تو  گفتی چون از زمان قانونی بیشتر استراحت کرده ام٬باید 10 دقیقه بیشتر کار کنم . روز دیگر دیر آمدی و با اینکه کسی نبود باز هم ماندی و جبران کردی . احساس کردم با بقیه فرق میکنی ...آرام آرام  فهمیدم به خاطر دینت و باورت اینگونه رفتار میکنی . هموطنانت به تو ایراد میگیرند  و تمسخر میکنند که چرا فلان غذا را نمیخوری یا فلان کار را نمیکنی و تو با لبخند و محبت دلیلت را توضیح میدهی و خلاصه تمام این سه ماه را جلوی چشمانم آورد .حس بدی داشتم ... از اینکه بدون اینکه نشان دهد مرا زیر نظر داشته  کلافه شده بودم .با لحن معترضانه گفتم : خب که چی ؟!!!!!!

 گفت : میخواهم آن دین و خدایی که باعث رفتار تو شده به من معرفی کنی ....تمام تنم یخ کرد ... قاشق غذا را رها کردم و تکیه دادم و به زور لقمه ی دهانم را قورت دادم . گفتم : چی گفتی؟؟!!!!! تو از من چه میدانی ؟ من نه خدا را درست شناخته ام و نه دینم را . هزاران نقص و اشتباه در رفتارم هست ...گفت برای من مهم نیست ... همانقدر که شناختی مرا هم سهیم کن ... کاغذ ها را باز کرد ...  یک قرآن کوچک به زبان انگلیسی و دست نوشته های ریز ریزش را که ما حصل سرچ های اینترنتی و مطالعات محدود و صحبتهای رد و بدل شده میانمان بود، بعلاوه لیست بلند بالایی از کتابهای مختلف را مقابلم گذاشت ... گفت میخواهم در این راه کمکم کنی .... چشمانم پر از اشک شده بود  ... تمام زندگیم با دور تند در ذهنم مرور میشد ...چند دقیقه ای در سکوت گذشت ... گفت: من فعلا میخواهم جواب سوالهایم را بگیرم و مطالعه کنم و فکر نکن تصمیم عجولانه ای گرفتم ... از کشورش و خانواده اش که مسیحیان سرسختی هستند میگوید... از اینکه سالیان پیش زمانی که در ابتدای جوانی بوده است شیفته دختری مسلمان میشود و به خاطر محدودیتهای دینی و مخالفتهای خانواده دختر از ازدواج با آن دختر محروم میشود ... از دختران غیر مسلمان امریکایی میگوید که با اینکه همسر دارند اما بیشتر وقتشان را با دیگران و زندگی مجردیشان میگذرانند و از ارزشی که زن مسلمان برای همسر و خانواده اش قائل است برایم مثالها میزند ... من مات و مبهوت فقط نگاهش میکردم و هیچ نمیگفتم ...گفت : کمکم میکنی ؟  مکث طولانی ای کردم و گفتم نه.... من نه شایسته ی این هستم و نه توانش را دارم ... اما میتوانم از کسی که راه و روش این کار را میداند بخواهم کمکت کند ... با خوشحالی و ذوق پرسید چه کسی؟ برایش توضیح دادم که ما یک مرکز اسلامی داریم که شخص موجهی در آنجا مسئول همین کار است ... اگر دوست داشته باشی قراری را هماهنگ میکنم و با هم میرویم ...یا شخص دیگری را میشناسم که پزشک است اما مطالعات دینی مفصلی دارد و سراسر آمریکا سخنرانی میکند .. هر کدام که بخواهی .... غذا را تمام کردیم و از رستوران بیرون آمدیم و یکساعتی راه رفتیم و از این مدت سه ماه گفت و اینکه چطور تصمیم گرفته دین خانوادگی اش را عوض کند و چه برنامه ای برای آینده دارد ...سوالهای مختلفی میپرسید و من هم با زبان الکن جوابش را میدادم ... از آن روز تا به امروز بزرگترین چیزی که ذهنم را مشغول کرده این است که یک تکه پیتزای بی مقدار ٬ میتواند خیلی ارزشمند شود .... و مهمتر از آن اینکه ما با همه ی ضعف ایمان و رفتارهای غلط و سستی مان ، هنوز در این دنیای کثیف به چشم دیگران بهترین می آییم و روزی صد بار با خودم میگویم ای کاش مدینه فاضله را خودمان میساختیم ....



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 توسط کاغذ کاهی

" اِمی دوست منه و دوست تو ... پس تو هم دوست منی ! سلام دوست من ... " اولین جمله ای بود که از او شنیدم. چند ماهی است در پروژه ای همکاریم. دکترای مدیریت مالی دارد. البته مشغول اتمام تز دکترایش هست. شاید به جرات یکی از مهربان ترین و صبور ترین انسانهایی است که در تمام عمر دیده ام . اوایل کم حرف بود و آرام و تمایلی به صحبتهای خارج از حیطه پروژه نداشت. گاهی ساعتها کنار هم مینشستیم و کار میکردیم و بیش از چند کلمه مختصر بین ما رد و بدل نمیشد. روزی مشغول خوردن ناهار بودم که آمد . به رسم ادب یک تکه از پیتزای ناهارم را تعارفش کردم ٬ امتناع کرد. گفتم : اول اینکه خودم درست کردم و دوم اینکه برای من زیاد است. قبول کرد و در سکوت خورد و به کارش ادامه داد.آن روز گذشت... احساس میکردم اعتماد بیشتری به من پیدا کرده است. گاهی از ایران و اسلام می پرسید. جواب سوالهایش را میدادم و با دقت گوش میکرد . محبت و فداکاری اش برای من مثل یک استثنای محض در هزاره سوم بود! آنقدر با همه انسانی رفتار میکرد که گاهی ساعتها به رفتارش و کارهایش فکر میکردم و با خودم میگفتم شاید به خاطر وجود همین آدمهاست که خدا هنوز از این بشر دو پا نا امید نشده و همچنان به جمعیت کره زمین اضافه میشود !

سوالهایش درباره اسلام ریزتر میشد و من هم با زبان الکن سعی میکردم جوابش را تمام و کمال بدهم . گاهی از حرفهای من یاد داشتهای کوچکی برمیداشت و این مرا نگران میکرد. گاهی آیه ای از قرآن نشانم میداد و میگفت متوجه منظورش نمیشود . جوابش را میدادم و خیلی وقتها مجبور میشدم همانجا به تفسیر مراجعه کنم و در دلم شرمنده شوم از اینکه چرا پاسخ را نمیدانم. از خودش و زندگیش میگفت و سوالهای بی جواب ذهن مرا ناخودآگاه پاسخ میداد . خیلی وقتها از او خواهش میکردم از اتاق بیرون رود تا بتوانم نماز بخوانم و گاهی مجبور میشدم با اینکه خیلی برایم سخت بود٬ همانجا نماز بخوانم و میدانستم او زیر چشمی نگاهم میکند. روزها میگذشت و هر روز رفتارش بهتر و سوالهایش بیشتر میشد. گاهی آنقدر با محبت رفتار میکرد که شک میکردم و فکر میکردم این رفتارها دلیل خاصی دارد . تا اینکه روزی گفت در مورد موضوع مهمی میخواهد با من صحبت کند و اگر امکانش هست٬ روزی بعد از کار برای شام با هم باشیم.امتناع کردم . طوری مرا نگاه کرد و خواهش کرد که قبول کردم.چیزی در چشمانش بود که قدرت نه گفتن را از من گرفت . روز موعود رسید. قرار شد با ماشین من برویم. از من خواست به جای موسیقی٬ از همان دعاهایی که صبحها گوش میکنم٬بگذارم (قبلا گفته بودم که در مسیر رفت و آمد این کار را میکنم) . تعجب و ترس در دلم غوغایی کرده بود . تمام امواج منفی عالم ریخته بود در دلم . با تردید " زیارت آل یاسین" را با صدای فرهمند ٬ برایش گذاشتم. چشمهایش را بسته بود و گوش میکرد. سکوت سنگین در فضای کوچک ماشین خیلی عذاب آور بود .به رستورانی که از قبل رزرو کرده بود رسیدیم. دلشوره عجیبی داشتم . نشستیم و غذا را سفارش دادیم و او هم کلی پیش غذا و سالاد سفارش داد و من هم اعتراض می کردم که اسراف است و ما دو نفر چطور این همه را بخوریم و .... . لبخند میزد و میگفت بهت قول میدم نمیگذارم دور ریخته شود ! و گفت "اسراف" نمیکنم .(واژه اسراف را به فارسی گفت ) . من هم با لبخندی از سر نارضایتی نگاهش میکردم . هر چه از او میخواستم دلیل این دعوت را بگوید باز مرا به صبر دعوت میکرد. اما من صبرم تمام شده بود ! خیلی وقت بود تمام شده بود ! اعتراضم را اعلام کردم و گفتم  من به احترام همکاری و شناختی که داشتم این دعوت را قبول کردم و میدانم دلیل موجهی دارد . پس شما هم احترام بگذارید و زودتر اجازه بدهید من هم آرامش داشته باشم . سرش را به نشانه ی تایید و درک تکان داد و از کیفش کاغذها و کتاب کوچکی در آورد ....

ادامه دارد...



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 توسط کاغذ کاهی

۱) رفتم ipad new بخرم ٬ ازش میپرسم با هر اپراتوری کار میکنه ؟ میگه آره . میگم یعنی تو ایران کار میکنه یا باید jail break  بشه ؟! مات و مبهوت نگام میکنه ... بهش میگم: خب هزینه اضافی چی داره ؟ میگه یه protection plan  دوساله داره . گفتم: نیمخوام اونو! -- چرا ؟؟!  -- به درد کشور من نمیخوره ! -- چرا ؟! -- اخبار گوش نمیدی ؟ تح.ریم و...!  لبخندی میزنه و میگه نه !! -- میگم عجب!! بعد بهش میگم هیچ گارانتی و وارانتی ای به درد ما نمیخوره ! و دلیلش رو براش توضیح میدم. میگه: شما اینترنت دارین اونجا ؟؟!!! چشمام رو دو سه شماره بزرگ میکنم و میگم بلههههههه !!! میگه : wi fi هم دارین ؟! میگم : بلهههههههه !! چی فک کردی ؟؟! فک کردی ما کجا زندگی میکنیم ؟!  میدونم تو ذهنش هزار تا سوال شکل گرفته ... یه کم به خودش فشار میاره و میگه : میشه بگی چه جوری اینترنت میگیرین ؟؟؟؟ میگم : ISP داریم... از طریق ماهواره میگیرن و اینا ...همچنان براش عجیبه ! یه پرسشنامه دستشه، که مخصوص آی پدهای جدیده !سوال میکنه و خیلی زیرکانه جوابش رو مینویسه و فک میکنه منم نمیفهمم! خیلی از این موضوع ناراحتم اما ترجیح میدم خودم رو به تغافل بزنم ! بعد هم یه کمی با آی پدهای مختلف کار میکنم و میام .. جوان بیچاره همچنان با خودش و ذهنش درگیره ! احیانا فک میکنه ایران یه روستای عقب افتاده بدون امکاناته ؟! این موضوع باز رگ غیرتم رو عجیب متورم میکنه !

۲) از دو هفته قبل تا دو هفته بعد ٬ همه اش در حال امتحان دادن و مطلب نوشتنم . کلی وُرک شاپ و درس ریخته سرم . دو تا پروژه نصفه دارم که یکی اش رو باید تا قبل امتحاناتم تموم کنم و یکی دیگه مال محل کارمه که باید به یه جایی برسونم ...خرید سفارشات و سوغاتی و کارهای اداری اینجا هم جای خود . اینها یعنی اینکه به طرز وحشتناکی سرم شلوغه و حتی وقت نمیکنم غذا درست کنم یا خونه رو مرتب کنم ! خلاصه اوضاعیه ....! کامنتها رو خیلی زود میبینم .سر کلاس میخونم اما نمیتونم جواب بدم ! برای همین دیر تایید میشه  :-(

۳) یکی از پروژه های فوق ٬اصلا با باورهای من و سیستم مغزی من جور نیست! آسیب شناسی "صنعت صکص" ! یعنی دیگه حالم بهم میخوره اینقدر کتاب و مجله و فیلم در این باره دیدم و خوندم... واقعا اعصابم خورد شده!! هر چند این وسط خیلی چیزا یاد گرفتم اما نمیدونم کلا می ارزید یا نه! دلم میخواد تو یه پست در این رابطه بنویسم. ولی فک میکنم از جنبه عمومی خارج باشه ... نمیدونم... فقط میدونم که تو این مدت روزی صد هزار بار خدا رو به خاطر دین و آیینم و البته ملیتم شکر میکنم ! به قول مامانم: خدا عاقبت همه رو بخیر کنه!! 

پی دوستانه نوشت : کرگدن دل نازک جان ٬ پیرو کامنت خصوصی : من چه جوری باید جوابت رو بدم آخه ؟ کامنت دونیت بسته اس ! ایمیل ات رو هم ندارم ! :-)



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 3 اردیبهشت1391 توسط کاغذ کاهی

 دلتنگی نوشت۱: ای که از کوچه معشوقه ما میگذری/ بر حذر باش که سر میشکند دیوارش!

دلتنگی نوشت ۲: کوچه ای تنگ و دلی سنگ و صدای سیلی/ وای بر ما ... سخن از مادر ما میگویی؟؟!

دلتنگی نوشت ۳: وقتی تنور خانه روشن شد برایت/ گفتم خدا را شکر کم کم روبراهی ...

دلتنگی نوشت۴: علی جان! رنگ غیرت داره اشکات ... به امید صبح فردا ...

p.s: ساعت ۱۱:۰۸ شب٬ روز  ۱۸ اپریل ۲۰۱۲و من این گوشه دنیا GMT -5! دلم بدجوری روضه میخواد :-(



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 31 فروردین1391 توسط کاغذ کاهی
درباره وبلاگ

شیشه دل از کفم افتاد ،گفتم : "هی" بگیر !
بس که نازک بود مینا ، از صدای "هی" شکست ....

نوشتن روی کاغذ کاهی حس خوبی داره . پس اینجا شد کاغذ کاهی تا نوشتن توش حس خوبی بده!

kooche2