در پنجاه تومانی !
یکی دو ماه از ورودم به دانشگاه می گذشت٬روزهایی توأم با خلسه ای مبهم و آرامشی ناپایدار. غریبه ای بودم میان نگاههای شاد و گاهاً بی هدف آنها.گویی ورود پابرهنه من قداست آنجا را شکسته بود...نزدیک به یکسال دوری مرا دلتنگ دلتنگ کرده بود. روزهایی که در یکی از دانشگاههای متوسط الحال کشور نادوست و ناهمسایه !(همون شیطان بزرگ خودمون) شبش با تورق کتابهای قطور و آماده کردن مطالب فردایش گذشته بود و روزش فقط به آموختن .دور از حاشیه و هیاهو .و حالا ٬اینجا ٬ نگاههای مهربان مادر بود که التماس را برای ماندن فریاد میزد و کلام او که : رفتنت همانا و بر باد رفتن هر آنچه آرزو دارم باشی همان ! و در ادامه که می گفت : یک ترم٬فقط یک ترم همین جا بخوان اگر دوست نداشتی برمی گردیم!(بماند که یک ترم ما در چشم بهم زدنی شد پروژه ترم آخر و جشن فارغ التحصیلی !! )
روزهای اول گذشت و من کم کم بوی عادت را حس می کردم .روزی یکی از دوستان پرسید: تا به حال از در پنجاه تومانی وارد دانشگاه شدی؟!(؟؟؟) و من هاج و واج به او نگریسته و پاسخم منفی. با خود می گفتم : این کدام در محترمی است که ۵۰ تومان ورودی دارد؟ مگر ویژگی آن چیست؟ این جمله را یکی دو ماه اول زیاد شنیدم .در حالیکه حتی رویم نمی شد بپرسم آدرس این در محترم کجاست؟ تا اینکه روزی دلم را زدم به دریا و در پاسخی توأم با تمسخر شنیدم : خیابان انقلاب !! پس از چند دقیقه متوجه شدم منظور ٬ سر در محترم این دانشگاه است که پشت اسکناسهای ۵۰ تومانی این آب و خاک نقش بسته و به این نام شهرت یافته ! چه اندیشه های کوتاه قدی !! ( من هم با این هوش سرشارم!)
روز دیگری هم ترک عادت ما موجب مرض شد ! سر ظهر وارد دانشکده شدن همانا و استقبال سینیهای غذای آنروز از جلوی در ساختمان شمالی تا جایی که چشم کار می کرد. واقعاً که! حرکتی نمادین!! در اعتراض به کیفیت غذا .واقعاً بی شرمانه بود! فقط بی حرمتی به دانه های آسایش ندیده برنج و خورش قیمه جا نیفتاده ! و این بار با دیدن تیپای بعضی از عناصر ذکور بی خاصیت دانشکده که با قدمهای کج و کوله شماره ۴۴-۴۵ شان ٬ سینی ها را به گوشه ای پرتاب می کردند٬حیرتم به طرز وحشتناکی به خشم تبدیل شد !با خودم گفتم اینجا دیگر کجاست ؟؟روزها می گذشت وهر روز اعتراضی جدید به حقوق نا گرفته ! از کاغذ A4 و ماشین حساب٬تا وام دانشجویی و اردوهای نرفته ! ( فقط برای زایش جنجال و هیاهو و نه چیز دیگر ...)
اوضاع سیاسی هم که نور علی نور بود .به برکت گفتمان سیاسی و مردم سالاری دینی و...! شبنامه هایی هر از گاه پخش می شد و حریفان نوبتی مچ یکدیگر را می خواباندند. بند رختی! از روزنامه های ز.نجیره ای و کاریکاتورهای ن.ا.ک. از یک سر راهرو تا انتهای آن٬ با گیره های رنگ و وارنگ لباس! نکند آنها را باد ببرد!!! و گروههای مخالفی که آنها را به دست باد می سپردند. هر روز پیشنهادهای جور واجور گروههای سیاسی٬ علمی ٬ فرهنگی و... مبنی بر کاندیداتوری و یا همکاری ذهنم را بیش از پیش مشغول میکرد.حتی یکبار در پاسخ به اصرارهای یکی از دوستان به اصطلاح سال بالایی برای پیوستن به آنها ٬ گفتم: آقای الف همین قدر که شما نردبان عده ای شدید کافیست! من نمی خواهم شور جوانی و هیاهوی دانشجویی ام نردبانی شود برای بالا رفتن دیگران...! و او گفت: چرا مثل مادربزرگها حرف میزنید! از شما بعیده !!! و امروز پس از گذشت چندسال خوشحالم که آنروز مانند مادربزرگها حرف زدم ! و خلاصه هر روز قیل و قالی جدید ازین دانشجوی همیشه در صحنه ! و اکنون می اندیشم به اینکه آیا اینها برخاسته از " آگاهی و عقل " بود یا ناشی از " جوگیر شدن " و یا هر دو ! من پس از سالها همچنان به در ۵۰ تومانی دانشگاهم ٬ بدنهای زخمی دوستان سال بالایی ٬غذاهای به قول بچه ها کافوردار و اندیشه های ناپخته سیاسی گری و هلهله برخی! سیاست مردانی فکر می کنم ٬که حرمت دانشگاه را میشکنند و دانشجوها را بر شانه های یکدیگر سوار می کنند تا بر بلندای آنها بایستند و دست تکان دهند.
که همیشه اینگونه بوده و خواهد بود و فقط نام بازیگران در این صحنه تکراری عوض می شود. از خودم می پرسم که اینها حاشیه بودند یا متن ؟ و اگر پاسخ اوّلی است٬هیهات ! به این همه وارونگی. که در آنسوی آبها انرژیها آنقدر در متون درسی تخلیه می شوند که دیگر توانی برای حاشیه نمی ماند... خسته ام٬ خسته ام از این همه فریبکاری٬وارونگی و از همه این گول زنکهای بچه گانه....
شیشه دل از کفم افتاد ،گفتم : "هی" بگیر !