تمامی دینم به دنیای فانی /شراره عشقی که شد زندگانی*
بیش از دو هفته است ٬ شاید بیش از ۲۰ روز ...که نمیدانم کجای تقویمم ...که لحظه لحظه اش در دل و یادم ، یاد تو، یاد همیشگی نیست ٬جور دیگری است ... شبیه همان حسی که میگویند نزدیکتر از رگ گردن است ... حسی که ثانیه ثانیه بر لبانم جاری میکند که ... : تو بزرگتر از آنی که در وصف بیایی ...
بیش از ۲۰ روز است که خوابیدن و غلط زدن، دویدن و نشستن طولانی، حمام و دستشویی رفتن ، رانندگی و خرید کردن ، گریه کردن و خندیدن از ته دل ، لباس پوشیدن و هزاران هزار کار ریزو درشتم ،دیگر مثل یک موجود دو پای معمولی که تو اسمش را انسان گذاشتی نیست . این روزها یکی با یک ظرف غذا در خانه ام را میزند و یکی با چند بسته نان ٬ یکی با ساز "تار "ش می آید و میگویم برایم "ای ساربان" بخوان ... میزند و میخواند و من اشک میریزم ... دیگری قابهای کوچک و بزرگم را به دیوار میکوبد و سعی میکند آثار اسباب کشی را از خانه ام بزداید ٬ یکی با من همراه دکتر و فیزیوتراپی میشود و دیگری خانه را تمیز میکند ... و در آخر این منم که حسرت میخورم به غنای زبان فارسی و دنبال واژه های بیگانه میگردم تا بتوانم جایگزین واژه های بی حد و حصر تعارف و تشکر ایرانی کنم ... و در آخر هیچ چیز در این زبان اجنبی نمی یابم تا حق مطلب را ادا کند ... و اینجاست که چشمانم را به یاری میطلبم و سعی میکنم تمام محبتم را نثارشان کنم...
این روزها شاید به لحاظ جسمانی به ۲۰ و اندی سال پیش برگشته باشم٬اما درونم این ۲۰ روز به اندازه ی۲۰ سال بزرگتر شده است و به آسمان نزدیکتر ... هر وقت زیادی مست دنیایش شدم زود حواسم را جمع کرد ... خیلی زود فرصتی داد تا مستی و خماری از سرم بپرد ...میان همه ی شلوغی ها و خوشی هایم فرصتی زیاد و طولانی برایم فراهم کرد تا به خیلی چیزها فکر کنم ...به خیلی چیزها ... به خودم ... به زندگی و دوستانم ... به هر لحظه ای که میتواند لحظه ی بعدش ورق زندگیت را عوض کند ... به آنهایی که نه ۲۰ روز ، که ۲۰ سال است پا ندارند ... دست ندارند ...اصلا حس ندارند ...این روزها هر چیزی میتواند به آسانی مرا به هرکجا که میخواهد ببرد . تا جاییکه محفظه ی تنگ و کوچک دستگاه ام آر آی با اینکه هم هواکش دارد و هم نور٬ برایم یاد آور اینجا ست ..... یا داروی مخدر قوی بیمارستان٬ واژه ی هپروت و نئشگی و رخوت را تمام و کمال برایم معنا میکند و می هراسم از هر آنچه در آن تخدیر وجود دارد و با خودم فکر میکنم چرا آدمها سمتش میروند ...
این روزها وقت زیادی دارم که چشمانم را ببندم و آهنگهای خاطره انگیز گوش کنم و تمام موفقیتها و شکستهای زندگیم را جمع و تفریق کنم و در آخر یک برآیند مثبت از آن بگیرم و بگویم خدایا شکرت ... خدایا شکرت که هنوز سالمم و خیل نعمتهایت در زندگیم سرازیر ...
p.s: خداحافظ فوق العاده است ( و شاید برای همان مخاطب خاص پی نوشت پست قبل )
p.s.s: ادامه مطلب برای amin و حس این روزهایم * تقدیم شماها که نتونستم جواب محبتهاتون رو بدم
شیشه دل از کفم افتاد ،گفتم : "هی" بگیر !