اصل via صداقت

پرده اول/مسعود چند وقتی هست که از ایران اومده . در اتوبان ٬ خروجی مورد نظرش رو رد میکنه . بعد هم رگ ایرانی بازیش گل میکنه و شروع میکنه وسط اتوبان دنده عقب گرفتن ! وحشتناکترین کاری که اینجا توی رانندگی میشه کرد همین کاره که اگه پلیس ببینه گواهینامه ات رو ازت میگره و برای همیشه باید با روی ماه رانندگی خداحافظی کنی .خلاصه در همین حین یه ماشینی از عقب محکم میزنه بهش و ماشین جفتشون داغون میشه ! پلیس میاد و مسعود هم که رو به موت بوده از ترس و اینکه چه عاقبتی در انتظارشه ٬ تو ماشین منتظر نشسته بوده ! پلیس بیچاره هم با اضطراب و نگرانی میاد پیش مسعود و میگه : آقا حال شما خوبه ؟ مشکلی نداری ؟ چیزیت نشده ؟ این راننده ی ماشین عقبی حسابی مسته ... چرت و پرت میگه ! میگه شما داشتی دنده عقب میومدی و زدی بهش ..!! من الان بهش رسیدگی میکنم ..شما الان شرایط جسمیت خوبه ؟

پرده دوم / جریمه و عکس ماشینم رو در حال خلاف برام فرستاده بودن ! سرعت غیر مجاز ٬ ۴۶ مایل ! در حالیکه در اون خیابون اصلا نمیشه بیشتر از ۳۰ مایل رفت ....خلاصه عکس رو که دیدم یادم اومد کی بوده و کجا بوده . یه ماشینی تند میومد و از من سبقت گرفته بود و دوربین عکس ماشین من رو گرفته بود! پلاک اون ماشین هم توی عکس پیدا بود!  خلاصه یه ایمیل براشون زدم که من شکایت دارم به این جریمه و قضیه از این قرار بوده و مایلم که برم به کورت یا همون دادگاه (البته نه به معنای دادگاههای ایران) و شما حرف من رو بشنوید . سه روز بعد از اداره پلیس راکویل تماس گرفتن و گفتن : ادعای شما درسته و ما عذر خواهی میکنیم و این جریمه رو حذف کردیم ! با یک ایمیل ساده مشکل حل شد .

پرده سوم /دوست بابا ۶۸سالشه . گواهینامه اش باطل شده و حواسش نبوده . رفته گواهینامه جدید بگیره ٬ گفتن چون بیشتر از سه ماه گذشته که باطل شده٬باید بری کلاس رانندگی دوباره !!!

موشهای آزمایشگاهی !

استاد از جلسه اول خیلی جدی با دستیارش که دانشجوی دکتراست وارد کلاس میشه. شخصیت خشک و جدی ای داره. قوانین کلاسش را میگه. درس میده و میره ! ما هم تو دلمون میگیم خدا تا آخر ترم بخیر کنه .جلسه دوم بدتر از قبل. جلسه سوم کلاس ٬بعد از دقایقی با لحنی خیلی جدی میگه: کیا درس جلسه قبل رو مطالعه کردن؟ ردیفهای جلو بنشینن. متاسفم برای اونایی که مطالعه نکردن برن عقب بنشینن! یک دقیقه بعد: تمام وسائل الکترونیکی (موبایل ٬ لپ تاپ٬ تبلت ٬ نت بوک و...) رو خاموش کنین و بیارین بذارین روی میز من! (بچه ها با صدای آروم اصوات معترضه از خودشون تولید میکنن) استاد ادامه میده: گفتین کیا مطالعه کرده بودن ؟ بنشینن سمت راست. بقیه سمت چپ! هر چیزی روی لباستون اضافه هست در بیارین (شال ٬ ژاکت و ...) همه همدیگه رو با تعجب نگاه میکنیم. اینقدر استاد لحنش جدیه و خودش هم بد اخلاق که کسی جرات نداره حرفی بزنه. استاد : کتابهاتون رو بذارین زمین! هیچ چیز روی میز نباشه. کفشهاتون رو در بیارین! یکی از دختران کلاس با ترس و لرز میگه: من راحت نیستم کفشهام رو دربیارم. استاد:راحت نیستی از کلاس برو بیرون و دیگه هم برنگرد! دختر با اکراه کفشهایش را درمیاره! دیگه رسما داشتیم پس میفتادیم! کسی جرات نداشت تکون بخوره . بعد هم با صدای بلند گفت: کس دیگه ای هست اعتراضی داشته باشه بلند بشه بره بیرون ! ۴۵ دقیقه انواع دستورات غیر عادی رو داد. از نوشتن یه متن بیخود روی تخته تا رونویسی و درخواستهای بی منطق و ....

همه عصبی و کلافه شده بودن... تو ذهنشون پر از علامت سوال بود! دلیل این رفتارها چیه؟ دانشجوی دستیار هم کنار استاد نشسته بود و همینطور به ما نگاه میکرد و گاهی لبخندی از سر همدردی میزد و چیزهایی مینوشت. دختری که اعتراض داشت زیر لب میگفت :چرا استاد اینجوری میکنه ؟ یعنی چی؟ استاد باز با صدای بلند گفت: چیزی گفتین ؟ اگه کسی حرفی داره بلند بزنه ! کلاس در سکوت مطلق بود.نمیدونم چرا با اینکه هیچوقت جای سرباز و فرمانده اش نبودم ٬ اما احساس میکردم تو پادگانم! باز هم سکوت... به صورت تک تک ما خیره میشه ! سنگینی نگاهش غیر قابل تحمله ... به طور رندوم از بچه ها سوال میکنه و میگه فقط در دو خط جواب بده! اینقدر ایراد میگیره و نمره منفی میذاره که داشتیم سکته میکردیم. کتابها روی زمین بود و حتی نمیشد یه نگاهی بندازیم! بعد هم برگه اول تست رو بهمون داد و گفت ۲۰ دقیقه وقت دارین. بعد از اون برگه دوم رو داد و گفت ۵ دقیقه وقت دارین! سوالهای برگه دوم حول این موضوع بود که: چرا کارهایی که گفتم رو انجام دادین؟ اگر استادتون نبودم انجام میدادین ؟ کدام درخواست غیر عادی ترین و کدام عادی ترین بود و خلاصه ....بعد که برگه ها رو جمع کرد ٬ دختری که اعتراض کرده بود رو صدا کرد و رو به بچه ها گفت: این یک تست بود و این خانم هم دوست من بود! ازش تشکر کرد و دختر هم با لبخندی کلاس را ترک کرد . استاد گفت حالا میتونین راحت باشین. کفشهاتون رو بپوشین و وسائلتون رو بردارین. ما هم دقیقا عین بستنی وارفته! حس کسی را داشتیم که بهش گفتن: شما در مقابل دوربین مخفی هستید!! :دی  بعد از اینکه همه نفس راحتی کشیدن روش اصلی کلاسش رو توضیح داد و گفت میتونیم بریم !

هفته بعد نتیجه تستها رو به صورت خصوصی در اختیارمون قرار داد و میبینم زیر نتیجه من نوشته در ساعتهای حضورش در اتاق بهش مراجعه کنم. همون روز میرم.از در که وارد میشم٬ خیلی گرم استقبال میکنه. اینقدر مهربون شده که باور نمیکنم این همون استاد سه جلسه قبل باشه. تستم رو میذاره جلوم و میگه تو خیلی تحمل و توانت زیر فشار بالاست و فکر میکنم آدم صبوری هستی. نقاط قوت و ضعفم رو توضیح میده و بعد هم میگه من تعدادی از بچه ها رو انتخاب کردم برای همکاری با ما . البته اگر دوست داری. داشتم از ذوق میترکیدم. سعی میکردم خوشحالیم رو تابلو نکنم که میخنده و میگه : هیجانت رو نشون بده! میخوام ببینم! منم میخندم و سرم رو پایین میندازم. خلاصه بعد از اینکه برام توضیح میده که چه کاری قراره بکنیم٬ یکسری فرم بهم میده تا پر کنم و براش بیارم! از دفترش که میام بیرون احساس خستگی و سبکی رو باهم دارم ....چه هفته جالبی بود !

این سه روز !

.

۵شنبه :صبح کارامو میکنم و میرم دانشگاه.بین کلاسهام.میرم یه سری به بابا میزنم که قراره روز بعد کتفش رو عملش کنن.سر راه خرید میکنم٬اما کتابهام همراهمه و خیلی کیفم سنگینه٬بقیه خریدها میمونه واسه بعد. بر میگردم خونه ٬با وجود خستگی باید اوضاع شلخته خونه رو سر و سامان بدم. از فردا سیل مهمون و دوست و رفیق روانه اینجاست!

جمعه:صبح زود از خواب بلند میشم غذا و چیزهای دیگه رو آماده میکنم.سریع آماده میشم و میرم بیمارستان.بابا از ساعت ۱۰:۳۰ رفته بیمارستان. منم با خاله و شوهر خاله ام مسافت طولانی تا بیمارستان رو طی میکنیم و حدود ظهر میرسیم. پشت سر هم مامان و خواهرم و دوستان دیگه زنگ میزنن! شرایط قلبی بابا برای بیهوشی خطرناکه و همه نگرانند. من هم با وجود نگرانی ظاهرم رو حفظ میکنم . سعی میکنم با بابا حرفهای متفرقه بزنم که از استرس خودم و خودش کم کنم.دکترها و پرستارها هم میرن و میان. ساعت ۱:۳۰ بابا رو میبرن اتاق عمل.اولین باریه که بدون وجود مامان٬با بابا همراه شدم .احساس گشنگی شدید٬ یادم میندازه که از شب قبل تا اون موقع چیزی نخوردم. میایم پایین و یه چیزی میخوریم .ساعت ۵ دکتر میاد بیرون و میگه عمل تموم شده و خدا رو شکر خوب بوده.باید صبر کنیم بهوش بیاد و احتمالا  چون شرایطش موقع عمل مناسب نبوده ٬شب نگهش میدارن. حدود ساعت ۶ اجازه میدن ما بریم در" ریکاوری روم ". بغضم میترکه اما سعی میکنم در حالیکه اشکم میاد لبخند بزنم. تا ساعت ۹ همونجا میشینم و اجازه مرخص شدن میدن.ساعت ۱۰:۳۰ شب میرسیم خونه. اینقدر خسته ام که حتی نمیتونم سرپا وایسم. اما فعلا استراحتی وجود نداره. چون بابا تا سه هفته دیگه حداقل نمیتونه دستش رو حرکت بده . بدون اینکه لباسام رو در بیارم جا و غذای بابا رو آماده میکنم.دست بابا سوراخ سوراخ و خونیه.دستاش رو میشورم و لباسهاش رو عوض میکنم.وسائل بیمارستان رو جابه جا میکنم و داروهاش رو میدم. بعدم میرم کارهای خودم رو میکنم و حدود ساعت ۱ میخوابم .

شنبه :حدود ساعت ۴ صبح بابا از درد بیدار میشه .منم بیدار میشم! مسکن میخوره . نیم ساعت بعد ٬شروع میکنه به روزنامه خوندن! خش خش روزنامه و نور چراغ با هم دست به یکی کردن و نمیذارن بخوابم . تا ساعت ۶ تو جام وول میزنم .فایده نداره . بلند میشم و ناهار رو آماده میکنم .صبحانه بابا رو میدم. مامان زنگ میزنه و در عین اینکه کلی قربون صدقه ام میره و خسته نباشید میگه ٬ یه لیست هم دستورات غذایی و پزشکی میده که فلان چیز رو درست کن ٬ فلان کار رو بکن و ...!منم میگم : چشم !!!  کلی میوه و خوراکی دم دست بابا میذارم و ساعت ۱۰ میرم داروهاش رو بگیرم و بانک و خرید و...هوا خیلی سرده و بارون و برف قاطی با هم میاد . ساعت ۲ میام خونه . تمام صورتم از سرما قرمز شده .هنوز از در نیومده میگه : میخواستم برم تلفن رو بردارم ٬خوردم زمین! روی همون دستی که عمل کردم !! دنیا رو سرم آوار میشه ! بغض میکنم اما انگار اشکام هم یخ زده و از چشمام پایین نمیاد. اینقدر ناراحتم که ناخود آگاه صدام بلند میشه و میگم :چرا از جات پاشدی آخه ؟ میخوای به بار سوم هم بکشه ؟(دوماه پیش بابا همین عمل رو انجام داده بود) دلم خیلی براش میسوزه . از رفتار خودم ناراحتم. جای خالی مامان رو خیلی احساس میکنم . قراره عصر خاله اینا بیان. تلفن پشت تلفن و بابا هم کم لطفی نمیکنه و به همه آدرس خونه من رو میده و میگه اینجام و بیاین اینجا ! هر روز دلتون خواست ! من هم فقط سکوت میکنم . اصلا تو این شرایط حوصله مهمون داری ندارم. بابا حق داره٬ اما تمام هفته من بیرونم و بابا هم نمیتونه هیچ کاری رو خودش بکنه ! کی میخواد از این مهمونا پذیرایی کنه ؟! بیخیال . فردا باید ظهر برم سر کار . این هفته هم یه امتحان خیلی خفن دارم .تنها چیزی که آرومم میکنه اینه که دارم به وظیفه ام عمل میکنم و میدونم هیچوقت نمیتونم حقی رو که پدر به گردنم داره جبران کنم .مطمئنم خدا کمکم میکنه ....مطمئنم ....

باور من، باور تو ...

۲۲سال پیش زمانی که در این سرزمین حرفی از اسلام میشد٬همه فکر میکردند از مریخ یا ماه آمده ای...! به ندرت فردی را با حجابی حداقل میدیدی! گوشت ذبح اسلامی(مشهور به حلال!) خیلی سخت پیدا میشد.گاها باید ۲-۱ساعت رانندگی میکردی و از شهری به شهر دیگر میرفتی تا احیانا از هم کیشان افغانی یا پاکستانی ات آن را تهیه میکردی. آن روزها صرفا مسجدی بود در واشنگتن که مسلمانان اهل سنت آنجا جمع میشدند و نماز به پا میکردند.مرکزی اسلامی هم برای شیعیان و به نوعی وابسته به سفارت ایران بود که فعالیتهای مذهبی و فرهنگی و آموزشی داشت.سالها گذشت و گذشت و هر روز رنگ این آیین در این سرزمین پررنگ تر شد و امروز در هزاره سوم آنچنان آن را به رسمیت میشناسند که در مشهورترین فروشگاههای آمریکایی گوشت و مرغ حلال فروخته میشود! انواع غذاها و رستورانهای بین المللی با گوشت حلال٬اعم از چینی و هندی و مرغ سوخاری معروف پاپایز و...در هر ایالتی پیدا میشود و در بسیاری از شرکتها٬سازمانها و حتی فروشگاههای معروف حتما با کارمندان محجبه ای برخورد خواهی داشت!نکته جالب اینکه در بسیاری از موسسات دانشگاهی٬اتاقی را در اختیار دانشجویان و کارمندان قرار داده اند تا در آرامش عبادت کنند! و این احترام به باور شهروندانی در این سرزمین است.اینجا دیگر شیعه و سنی معنا ندارد! همه با هم یکی هستند و افسوس که در این مجال جزییات بیشتر نمیگنجد ...

هفته گذشته وارد اتاق مذکور (ورودی اتاق /داخل اتاق) شدم. دختری مشغول نماز خواندن بود. قامت بلندش را سراسر با چیزی شبیه به مانتوهای عربی پوشانده بود  منتظر بودم نمازش را تمام کند  بین دو نماز ٬ همین که احساس کرد من منتظرم بدون اینکه حتی صورت مرا نگاه کند ٬ سجاده را افقی کرد و با لبخندی زیبا گفت : میتوانیم با هم بخوانیم. من به او گفتم: راحت باش و با آرامش نمازت را تمام کن ٬ اینطوری زیر پاهایت چیزی نیست و او  همچنان اصرار کرد و من به رسم احترام کنارش ایستادم . دستانش را بسته بود ٬ من دستانم باز بود٬ او مهر نداشت ٬ من هم نداشتم اما به جای مهر کاغذی گذاشته بودم ٬ او سیه چرده بود و اهل سومالی ٬ من سفید بودم و ایرانی...بعد از نماز هم با محبت از رشته تحصیلی و کشورم پرسید و کمی باهم صحبت کردیم و رفت ...آن روز کنار او ٬ یکی از لذت بخش ترین نمازهای عمرم را خواندم ...

در این سرزمین همه به باور ما احترام میگذراند جز هموطنان سرزمین مادری! به ظاهر همه هم آیین و هم مذهب هم هستند٬ اما ارزشی برای باور خود قائل نیستند! حتی برایشان جای تعجب دارد وقتی میبینند تو معتقد به برخی اصول هستی هرچند به مرور تحسینت میکنند و احترام بیشتری برایت قائلند٬اما هزاران سوال را در ذهن دیگران به وجود آورده اند که چرا ایرانیان اینگونه اند؟ مگر مسلمان نیستند؟! چرا مسلمانان دیگر سرزمین ها تا این حد مقید به رعایت قوانین دینشان هستند و ایرانیان خیلی راحت همه چیز را به سخره میگیرند و میگویند اینها خرافات است ٬مزخرفات است٬حوصله نداریم و خلاصه بیخیال! و این من بودم که در جمع دوستانی با آیین های دیگر خجلت زده و شرمنده و بی پاسخ ....

 p.s: هر کسی هر آیین و اعتقادی دارد محترم است و به خودش و خدای خودش مربوط است.حرف من این است که به همانی که اعتقاد داریم احترام بگذاریم.

زنگ تفریح!(فقط عکس)

ادامه ی مطلب ... و فقط عکس !

بنا به درخواستهای مکرر دوستان مهربون ونازنینم از روزهای اول تا الان ... بالاخره موفق شدم بعد از ۲۰ روز فقدان نت و یک هفته ی ماقبلش در دسترس نبودن دوربینم ...یه سری عکسها رو آپلود کنم ....

عکسهای خونه ام رو احتمالا تو یک پست رمزدار میذارم ...و خب به کسانی رمزش رو میدم که میشناسم و برای جلوگیری از هر گونه سوء تفاهم باید خودشون درخواست رمز کنن ... تا کسی این تصور رو نکنه که مجبور شده بیاد ببینه ... البته اکثر دوستان گلی که من میشناسم هرگز چنین تصوری ندارن .. اما خب به قول عزیزی پیشگیری بهتر از درمان است کلا .. دوستتون دارم خیلی :-*

ادامه نوشته

میخواهم بدون اِندینگ بنویسم !

میخندی و همراهش میشوی ... شاید با دل و احساس خیلی چیزها را بفهمد ... نمیفهمد!

پای عقل و منطق را وسط میکشی .. ادله و برهان می آوری ... میشنود ... میفهمد ... اما بازهم برایش فرقی نمیکند!

عصبانی میشوی٬ داد میزنی..شاید امیدش از تمام محبت ومهربانی تو قطع شود...نمیشود!

بی محلی میکنی ... سکوت میکنی ... شاید توان دیدن کم محلی ات را نداشته باشد و غرورش اجازه ی ماندن ندهد ...برایش فرقی نمیکند ! توهین میکنی ٬ هر آنچه را نمیخواهی میگویی ...حتی عذاب وجدان بعدش را هم تحمل میکنی ....شاید این بار تخم کینه و نفرت را در دلش بکاری ... باز میبینی جوانه ی محبتت از جای دیگری رویید!

رابطه ات را قطع میکنی ٬ تمام و کمال ... تلاشش را صد چندان میکند ! خودت را به در و دیوار میکوبی تا او خودش را به در و دیوار نکوبد... اما فقط خودت له و لورده میشوی و او همان است که بود ... هر روز از تو میگوید ... به یاد تو میخوابد ... به یاد تو میخورد ... به یاد تو مینویسد ... و تو میفهمی ریشه ی این درخت محکم تر از آنی است که تو یا هر کس دیگری بتواند آن را از بیخ بکند!

با خودت میگویی شاید وقت تسلیم است...! و بعد در دلت میگردی به دنبال نشانه ای ٬ کورسویی و دانه ای برای رویاندن ... میبینی آنچنان تو را آزرده که اصلا جایی برای رها شدن از این آزردگی نیست ! و بعد با خودت زمزمه میکنی :

گاهی فقط جای زخم نیست که یادآوری تلخ از رنجیدگی است ... گاهی اثری ماندگار است در تقویم زندگیت ... آنهم در جایی که باید بهترین هایت شکل میگرفت ...

اما همچنان از دیدن لحظه هایی که او خودش را عذاب میدهد ٬ در عذابی ... شاید وقتش رسیده باشد یک پایان خوب برایش بنویسی رفیق ... پایانی که ارمغانش آرامش باشد ... حداقل برای خودت ... نه برای من !

یک هپی اندینگ ...

واقعا عنوان ندارد !

این روزها که اینترنت دم دستم نیست ٬کامنت دونیم خیلی آشفته و درهم شده٬برای همین سعی میکنم تا جایی که بشه کامنتهای خصوصی و عمومی رو همون موقع جواب بدم .

از خوشحالی و ذوق میرم وبلاگ "طوطی جون نازنین " تولدشه! قالبش رو که میبینم خیلی به وجد میام! کلی از خودم خوشحالی در میکنم و تصمیم میگیرم بیام اینجا هم هوراااا بکشم!

یکی از بچه ها خبر داده که پدر"سپیده" از دنیا رفته ! اینقدر حالم بد میشه که تند تند وبلاگهایی که سپیده رو میشناسن باز میکنم تا شاید اثری از تسلیت و ... ببینم !خبر یه کم قدیمیه ٬ میرم آرشیو قبلترشون رو میبینم ٬چیزی پیدا نمیکنم!

ایمیلم رو باز میکنم ٬میبینم خیلی وقت پیش  "میثم"  با همه ی مشغله ی باباشدن و بی اینترنتی اون روزهاش ٬ عکسهای آسمان کوچولوی خوشگل رو درست همون روزهای اول تولد ٬برام فرستاده و من نمیدونم چرا ندیده بودمش !!! از دست خودم بیشتر عصبانی میشم!

میرسم به کامنت "کولی" یکی از رفقای عزیز بلاگستانی. میرم وبلاگش میبینم میخواد در "کولی "اش رو ببنده ٬ اما در نهایت خوشحالم که میخواد یه خونه ی جدید درست کنه .

نمیدونم چرا یهو همه ی انرژی ام رفت ٬انگار خالی شدم.چقدر حس بدیه که اتفاقات مهم زندگی دوستانت رو دیر بفهمی ! به قول آمریکایی ها(بیییییییب)

p.s: طوطی نازنینم تولد مبارک ....کاش که ایران بودم و یه تولد حسابی برات میگرفتیم ...

p.s.s:سپیده جان ... واقعا متاسفم و نمیدونم چی بگم ... روح پدر نازنینت شاد ...

من و دانش گاه !!

۱) دیروز و پریروز همواره مشغول امتحان دادن بودیم! فک کنین روز اول بری بشینی ۷۵ دقیقه امتحان بدی ! بعد هم استاد بگه هر کس از ۱۰۰ نمره ۸۰ کمتر بگیره بره حذف کنه!!خلاصه بنده با سلام و صلوات شدم ۹۱ و بالاترین نمره ی کلاس! حالا به جای جایزه جلسه بعد باید خیر سرمان یک کنفرانس بدیم! من واقعا سیستم چپکی این مملکت رو نمیفهمم !!!!

۲) یه کلاس دیگه دارم که استاد نازنیمان یک خانمی هستن که من واقعا نمیدونم به چه زبونی صحبت میکنه ! یعنی اگه سرم پایین باشه یا حواسم پرت بشه نمیفهمم چی میگه ! باید ۶ تا گوش و چشم قرض کنم بفهمم الان چی گفت! خلاصه تصمیم گرفتم برم حذف کنم و با یکی دیگه بردارم .خب اینجا هم قانون حذف و اضافه اینجوریه  که حتی اگه کلاس جا داشته باشه ٬ باید بری از استاد امضا بگیری ! بنده هم دیروز و امروز در به در دنبال استاد یه کلاس دیگه ام تا ازش امضا بگیرم و متاسفانه حق انتخاب دیگه ای هم ندارم !

۳) بعضی از دوستان در جریان هستند که بنده همزمان با این رشته ی گل و بلبلمان ٬ واحدهای روانشناسی و مشاوره و اینها هم برمیداشتم در یک کالج .خیلی برام لذت بخش بود و هست.حالا هم میخوام ادامه بدم و یه چیزای دیگه بردارم تا واحدهام بشه ۶۰ تا و یه مدرک فسقلی هم اونجا بگیرم. از طرفی خب گفتم که دلم میخواست تو فیلد فوق لیسانسم ٬یه تغییر فسقلی بدم . برای همین دم به دقیقه باید برم پیش مشاور و تایید این و اون رو بگیرم و خب این روزها هم چون شروع ترم جدیده خیلی اوضاع بهم ریخته اس کلا ! و همه ی اینها رو گفتم که بگم دلیل نبودنم همینه .. ببخشید که دوستانی را نگران کردیم .

۴)خیلی وقته میخوام یه چیز جالب بگم بهتون . تو دانشگاه ما در مقطع لیسانس علیرغم اینکه زبان فارسی یک رشته مجزاست ٬ اما ۱۱ زبان دیگه رو انتخاب کردن و امکاناتی رو در اختیار کسانی که برنامه های مرتبط با اون ۱۱ زبان رو برمیدارن ٬ قرار میدن . که یکی از این ۱۱ زبان ٬ فارسی هست ! و این برای من خیلی دوست داشتنی و جذابه . فک کنین .. مثلا در کنار این همه زبان زنده و مرده ی دنیا ٬ اولین باره میبینم یه جا عربی نیست و فارسی هست ! بعد کسانی که توی این زبان تبحر دارن میتونن درخواست بدن و بشن سرپرست ۴ نفر دیگه که میخوان تو اون برنامه باشن و جالبتر اینکه فردی که دانشجوها رو انتخاب میکنه برای این ماجرا ٬ یک خانم چینی هست که فارسی هم بلد نیست و این یعنی اینکه خیلی از بچه های ایرانی با اینکه فارسی رو مثل بلبل حرف میزنن ٬ میرن میگن ما بلد نیستیم و خلاصه اونها هم بعد از یک مصاحبه  مسخره قبولشون میکنن !!

p.s:  ما همچنان دست و پا شکسته نت داریم !

یک تبعیدی حاجت گرفته ! :دی

بنده اگه میدونستم این بلاگفا اینقدر مستجاب الدعوه است، زودتر از اینها میومدم توش عریضه مینوشتم! منظور غرغریه که واسه گم و گور شدن تکنولوژی نمودم!یادتون هست که؟!!

شکر چیه؟ اصلا شما بگو قند، شکلات، آبنبات،خب جهنم ضرر همون نبات خوردم !!! اصلا کی گفته گورش را گم کند؟ بیخود کرد هر کی گفت! از این به بعد دو دستی میذارمش رو سرم و کلی هم لی لی به لالاش میذارم! امروز دقیقا ۸ روزه که من اینترنت ندارم! تلویزیون هم ندارم ! بعد یک هفته دیگه هم باید این شکنجه رو تحمل کنم! نه شما حوصله شنیدن چرایش رو دارین و نه من حس تعریف کردنش رو ...! در شبانه روز حداکثر ۷-۶ ساعت میشه بیام اینجا که نت داره ، که نه چیزی میشه دانلود کرد و نه آپلود! بعد از یکی دو ساعت هم،دم به دقیقه قطع میشه ،بعد هم یهو دیگه وصل نمیشه ! یعنی اینکه پاشو برو بسه دیگه!!! عذابیه ها !  بدتر از همه اینکه تو این ۸ روز پشت سر هم اتفاقات جالب افتاد!!! ملتفت هستید که منظورم چیه ؟!! شبها هم با گوشی میام فقط کامنتها رو میخونم و با هزار بدبختی یاهو رو چک میکنم! بس که ماشالا گوشی توپی دارم! خلاصه اینکه دعا کنید خدا بهم صبر بده ! فعلا هم که برف اومده! یعنی رفت و آمد با مصیبت مواجه شده و خیلی هم هوا سرده! حداقل هوا خوب باشه میرم دانشگاه اونجا نعمت زیاده ! هرچند لپ تاپم باتری نداره و کامپیوترهای دانشگاه هم که همه چی روشون نصب نیست ! :دی 

اینها رو گفتم واسه اونایی که هی میان میگن کجایی، چرا سر نمیزنی ،چرا کامنت نمیذاری، چرا عکس نمیذاری و ... قس علی هذا ! شما هم قدر اون اینترنت میلی و غیر میلی و دایال آپ و غیره رو بدونین! من اینجا مثل یه تبعیدی میمونم! در ضمن از این به بعد همه ی حاجات قلبی و غیر قلبی ام رو میام اینجا مینویسم ! شما هم امتحان کنید ! تضمینی در کمتر از ۲۴ ساعت ! والا .... :دی