جوانه

رابطه به دانه ای ماند که آغازش مصادف است با کاشتنش ...

اراده میکنی بکاری ... آبش میدهی ... خاکش میدهی ... و مینشینی به انتظار تا سر از خاک بیرون آورد .... جوانه که میزند ذوق میکنی ... چشمانت برق میزند ... تا اینجا کارت درست بوده  ....سر از خاک بیرون آورده و این همان وقتی است که رابطه را شکل داده ای ....!

حالا دیگر باید مراقبش باشی ... خیلی بیشتر از قبل ... باید آبش بدهی ... خاکش بدهی .... نورش بدهی و بعد مراقبش باشی .... مراقب باشی تا لگد نشود ...  کَنده نشود ... له نشود .... باد ٬آسیبش نزند ... سیل ریشه اش را نگنداند و جان بگیرد ...مثل پروانه باید دورش بگردی تا کم کم رشد کُند و ریشه اش محکم شود .... تا دیگر٬ زور ِهر بی سر وپایی نرسد که وجودش را بشکند یا از خاک دَرَش آورد ....! اگر باغبان ماهری باشی ٬حتی شته و آفت هم نمیزند ...! اگر نباشی حداقل سعی میکنی کمترین آسیب را ببیند ...

مبادا رهایش کنی و بگویی خودش بزرگ میشود٬مبادا غافل شوی و بروی دانه ی دیگرت را آب دهی ... حداقل بنشین علفهای هرز اطرافش را بچین ... تا غذای خاک ٬به وجود دانه ی خودت برسد و محبت را از لمس برگهایش بفهمد ...! وقتی صبور بودی و خوب مراقبت کردی... کم کم جوانه ی ترد و ظریفش بزرگ میشود و تنومند ... آنوقت است که اگر رهایش کنی آسیب جدی نمیبیند ... آنوقت است که میتوانی هر روز بهش سر نزنی... آنوقت است که هیچ کس نمیتواند از ریشه درش آورد ... آنوقت است که باد و طوفان نابودش نمیکند ....

... این خاک و این تو و این دانه ...! بکار تا ببینم باغبانی دلسوز و عاشق رویش هستی یا رهگذری به دنبال آزمون و خطا !

p.s: بزرگترین مشکل ما در هر رابطه ای(دوستی ساده تا ازدواج) این است که بعد از اینکه ابراز علاقه کردیم و رابطه را شکل دادیم ٬ رهایش میکنیم ...درست وقتی که نیاز بیشتری به مراقبت دارد و بیشتر ممکن است آسیب ببیند ... حواسمان باشد تا دیر نشده و فرصت هست ، به فکر باشیم ... گاهی اینقدر حواسمان پرت بوده که دیگر نمیشود جان رفته را به وجود جوانه برگرداند ....

خانه ی 2 متری !

دهه 70 عزراییل در خانواده ی ما فعالیت زیادی داشت ! مادر بزرگ و پدر بزرگ و عمو و شوهر عمه و اقوام دورتر مادری و پدری همه در این دهه به رحمت خدا رفتند ... سالگرد یکی هنوز نشده بود دیگری از دنیا میرفت !!!  اون سالها برای اولین بار٬ چشمم به خانه ی ابدی ام افتاد ... همان خانه ی 2 متری ! یادمه قطعه هایی بود که قبرهای دو طبقه رو از قبل آماده کرده بودن و به زور از لبه های آن میشد رد بشی ! دیدن قبرهای خالی٬ بغل هم٬ ترس و اضطراب رو به دل همه می انداخت ... به سرعت برق و باد قبرها پر میشد و قطعه ها تکمیل !  بزرگتر که شدم از احوالات مرگ و سَکرات موت و حساب و کتاب آخرت ٬آگاه تر شدم  و هر بار که به دیدار عزیزانمون در بهشت زهرا می رفتیم ٬ همه ی آنها از بایگانی مغزم بیرون میومد و مرور میشد ...

اونجا دیگه پول و ثروت و مقام و تحصیلات و .... ضامن ِقبر بزرگتر یا بهتر و راحت تر نبود ... اونجا دیگه دست همه از دنیا کوتاه شده بود و با 2 متر پارچه٬ به خانه ی تنگ و تاریک جدیدشون قدم گذاشته بودن !! شنیده بودم خریدن کفن و قبر و رفتن به زیارت اهل قبور ٬ ثواب زیادی داره و عمر رو هم طولانی میکنه . در اولین سفری که به کربلا رفتم برای خودم کفن خریدم و همه جا متبرکش کردم تا شاید به حرمت اون تبرک ٬قبر تنگ و تاریکم روشن بشه ... اما یه کار مونده بود که خیلی دلم میخواست انجامش بدم و اون خوابیدن تو یه قبر خالی بود ...شنیده بودم  ثواب زیادی داره... هرچند شاید یکی از حکمتهای توصیه به این عمل٬ یاد مرگ و شب اول قبری باشه که در یک حفره ی کوچک٬ روی این زمین بزرگ دفن میشی و جانوران ریز خاک فقط با تو همدم هستن .....

هیچوقت جرات چنین کاری نداشتم ... همیشه قبر خالی که می دیدم تنم به لرزه می افتاد و به سرعت از اون قبر فاصله می گرفتم ... مدتهاست با خودم کلنجار رفتم که بتونم این کار رو انجام بدم ... تصمیم خودم رو گرفتم که این کار رو بکنم و جدای از بحث ثوابش می خوام از قبل٬ در و دیوار خونه ی خوش نقشه ی ابدی ام رو  از نزدیک ٬خوب بر انداز کنم ..!!! مگه توی این دنیا وقتی می خواهیم خونه ای بخریم ٬ نمی ریم خوب ِخوب ببینیمش ؟! تازه خونه ای که معمولا همیشگی نیست ... شاید بد نباشه همه یکبار اینکار رو بکنیم .... به خصوص که اونجا یه خونه ی ابدیه !

p.s: امروز خبر تصادف و مرگ یکی از دوستان و همکاران بسیار جوان را دادند ... باورش خیلی سخته .. اما شاید ساعتی دیگه هر کدام از ما نباشیم و چقدر باختیم اگه اونور رو حسابی خراب کرده باشیم !

p.s.s: شرمنده از اینکه تعداد زیادی از کامنتهای پست قبل تایید نشد .. ممنونم از محبت همه ی دوستانم

تفاوت

دیشب یه دوست عزیزی دوسه بیت از این شعر رو برام خوند .... خیلی قشنگ بود و خوشم اومد ...

اینجا هم میذارمش که خاطره اش برام بمونه :

پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند


شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند


برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را
دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند


من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند


بر من به چشم کشته عشقت نظر کن
پروانه‌های مرده با هم فرق دارند

(فاضل نظری)

p.s:این روزها خیلی سرگرم خرید و دکتر و بسته بندی هستم و شرمنده که نمیتونم پستهاتون رو به موقع بخونم .... بخصوص اینکه این روزها تولد خیلی از دوستای مهربونم هم بوده و من هم یه تبریک بیات شده تحویلشون دادم ... مثل ملکه نیمه شرقی عزیزم ... ریحانه ی مهربونم .. کودک فهیم و .....

مهر خوبان

معصومه خانم زن زحمت کش و مصیبت دیده ای است که حدود ۱۴ سال پیش زمانیکه پسر کوچکش را باردار بود ٬ همسرش را از دست داد. او این سالها را با سختی و مشقت در خانه بسیار کوچکی که یکی از اقوام دورش در ازاء اجاره ای ناچیز در اختیار او قرار داده٬ گذرانده و چند سالی است که به مدد زندگی مدرن امروز و راحت طلبی همشهریانش ! از راه پاک و خرد کردن سبزی امور زندگیش را می گذراند و به لطف خدا هر روز سفارشهای زیادی دارد و شب و روز مشغول پاک کردن و شستن و خرد کردن سبزی است ... چند سالی است که به یاری خیرینی دستگاه سبزی خردکنی در اختیارش قرار گرفته تا بتواند سفارشات را سریعتر انجام دهد و درآمد بیشتری عایدش شود ٬ و هم فشار جسمی کمتری به او وارد شود.

چند روز پیش در یک روز پرکار دستگاه را در حیاط شسته و آب اضافی آنرا در جوی آب روان بیرون خانه خالی کرده بود. وقتی می خواست دستگاه را برای سفارشهای زیادی که فردای آنروز باید تحویل میداد٬ آماده کند متوجه شد تیغه اصلی دستگاه گم شده است . با خودش فکرکرد :حتما زمانیکه با عجله آب دستگاه را در جوی خالی می کردم تیغه داخل آب افتاده و آب آنرا با خود برده ! سراسیمه به سمت جوی آب رفت اما اثری از تیغه نبود . به سراغ مغازه ی قطعات یدکی دستگاه رفت ومغازه بسته بود . تمام راه برگشت ٬با خودش فکر میکرد جواب مردم را چه بدهم؟ تکلیف سبزیهای شسته شده چه می شود؟ من که نمی توانم همه اینها را تا فردا آماده کنم ٬  سبزیها خراب میشوند. مستأصل و ناراحت شروع میکند به خرد کردن سبزیها با دست تا مقداری را برای مهمانی سفارش دهنده آماده کند و فردا تیغه ی دیگری بخرد و ....

دیر هنگام با دلی شکسته و چشمانی گریان ٬ خسته از کار و تنهایی و دلتنگی با خدا راز و نیاز کرد٬ دست به دامان امام زمان (عج ) شد ... آنقدر درد دل کرد که متوجه نشد کِی به خواب رفته ... خواب می بیندشخصی نزد او آمده و می گوید: معصومه خانم نگران نباش تیغه دستگاهت در جوی آب است. از خواب پرید ... صدای اذان صبح می آمد ...نمازش را خواند و با همان چادر نمازش کنار جوی رفت ...همان جا که آب دستگاه را خالی کرده بود با دقت گشت ... کمی بالاتر ... کمی پایین تر... حتی کف جوی را دست کشید ... اما اثری از تیغه نبود! با خود گفت: خب معلومه پیدا نمیشه ! با این آبی که در جوی روان است اگرهم اینجا افتاده بوده ٬ آب آنرا با خودش برده ....بارقه امیدی که در قلب او تابیده بود تبدیل به نا امیدی شد ...آهی از ته دل کشید..بلند شد برود که ناگهان صدای مردی را شنید که ازو میپرسد : خانم دنبال چیزی می گردید ؟ مشکلی پیش آمده؟معصومه خانم سرش را بالا آورد دید مردی با چندین قدم فاصله ازو ایستاده ... سرش را به علامت نه تکان داد... اصلا حوصله حرف زدن نداشت ...اما گویی مرد قصد رفتن نداشت ...معصومه خانم بلند شد و به سمت خانه حرکت کرد... اما ناگهان توجهش به قسمتی از جوی آب همانجایی که آن مرد ایستاده بود جلب شد. مقداری زباله و گل ولایِ در هم فرو رفته ٬در پیچ جوی گیر کرده بود و توجهش رابیشتر جلب کرد ناگهان جسم براقی را مشاهده کرد٬ ناباورانه دستش را به سمت آن برد و تیغه اش را دید که لابه لای لجنهای کف جوی گیر کرده بود ! اشک شوق از چشمانش سرازیر شد... سر بلند کرد ... هیچ کس در کوچه نبود ...حتی آن مرد که تا لحظاتی پیش اورا نگاه می کرد!  با شادی به سمت خانه دوید ... وقتی وارد خانه شد به سمت جانمازش که هنوز روی زمین پهن بود رفت... در حالیکه تیغه در دستش بود و اشک از چشمانش سرازیر ٬ سر به سجده نهاد و شکر کرد... سپس با انرژی زیاد آستینهایش را بالا زد تا سبزیها را برای فردا آماده کند ....

p.s: چقدر دلهای شکسته به خدا نزدیکند ....

p.s.s: هر وقت نذر بچه های معصومه خانم میکنم زودی خدا جوابم رو میده . حتی اگر نذر ساده ای مثل رفتن به دیدارشان باشد :-)

باغ وحش خانگی !

ــ سلام نازگلی میخواستم برای 5 شنبه ی آینده دعوتت کنم ... تولد سونیا است  !

ــ سونیا ؟

ــ آره یه سالش شده ...

ــ الهی ... مبارررررررکه ....! تو کِی نی نی دار شدی ؟!

ــ نی نی کجا بود! حوصله داریا.... سونیا سگم رو میگم !

ــ (مکث طولانی ) اااا ... آهان به سلامتی ...

ــ میای دیگه ؟؟؟

ــ چی بگم والا ! تولد سگته ماها رو چرا دعوت کردی ؟! :-دی

ــ خب دوستای قدیمم رو دعوت کردم با یه سری از دوستان و آشنایانی که سگ و گربه دارن !

ــ پس رسما یه باغ وحش خانگیه !!! :-)

ــ :-)))))

ــ .....

ــ ....

ضمن احترام به همه ی "حیوانات ناطق و صامت " تشریف ببرید ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

آنسوی حجاب

خدا را بنازم

که بارها

با نگاهت به سراغ من آمده است .

ای چشمانت حجاب عرش

خدای مغرورت

کی مرا بدان سوی حجاب خواهد خواند ؟

p.s: به پاس حرمتی بدون مخاطب .

برای برادرم ...

م.ح.م.د عزیزم

امروز همان روزی است که با آمدنت شادی را برای دومین بار به پدر و مادرت هدیه کردی ....امروز همان روزیست که خدا خواست تا تو باشی و روزی مایه ی آرامش و محبت به بندگانش شوی  .... امروز همان روزی است که به تو یادآوری میکند بودنت برای خیلی ها ارزش دارد ....

برادر نازنینم این دو سه روز پستی طولانی نوشتم از همه ی محبتهات ... صبوری هات و بزرگواریهات ... اما بهتر دیدم برای خودم نگهش دارم .. تا هیچوقت محبتهایت فراموشم نشود ... و تنها میخواهم امروز که  یکی از بهترین روزهای زندگی توست اعترافی کنم . اینکه هر چند در این مدت لحظه های خیلی خوبی را از داشتن برادری مثل تو تجربه کردم ، هر چند خیلی وقتها دلگیر شدم ، خیلی وقتها حوصله ات را نداشتم و خیلی چیزهای دیگر ... اما از تو خیلی درسها گرفتم ! ... با همه ی کوچکی و کم سن و سال بودنت به من درس "بزرگواری" دادی و لذت داشتن "دلی بدون کینه " را چشاندی ....  همیشه لذت بردم از اینکه از هر کس و هر چیز دلخور بودی خیلی زود فراموش کردی و محبت رو به بهترین وجه برایش تمام کردی و خیلی وقتها خودم در مقابل محبتهای بی وقفه ات شرمنده شدم ...

تو با همه ی خوبیهات مرا صاحب یک "برادر"  کردی ! پس :

برادر کوچولوی مهربونم تولددددددت مبارک !

دانشگاه مرغ !

همه چیز شنیده بودیم جز دانشگاه مرغ ! که البته  خدا رو شکر قبل از اینکه سرمون رو بذاریم زمین این یکی هم نصیبمان شد !!

خواهر و شوهر خواهرم پایه ی هر گونه رستوران و امتحان هر مدل خوراکی ای هستن و دائم در حال تست انواع و اقسام رستورانها و غذاهای مختلف ! خوبی این ماجرا اینه که از هر کدوم لذت بیشتری ببرن فوری به من معرفی میکنن و اصرار دارن که به اتفاق بریم ... ۹-۸  ماه پیش بعداز اصرارهای زیادشون رفتیم به یه رستوران ....  منوی مفصلی داشت با طیف وسیعی از قیمت  ... ۹۸% منو غذاهایی بود با مرغ  با حدود ۳۰-۲۰ طعم مختلف .... که البته با توجه به اسم رستوران دور از ذهن نبود ...

اما نکته ی جالب توجه این ماجرا این بود که این رستوران شعبه ای از چند صد شعبه ی جهانی این برند بود و هر غذا طعم متفاوتی از مرغ رو ارائه میکرد ... بعد از دقایقی هم کشف کردیم که این برند زیر نظر " دانشگاه مرغ جنسیس " ( مرکز تحقیق و توسعه منوی جهانی ) هست و تا به حال این مرغ بیچاره را حدودا با ۳۰۰ طعم مختلف به جهان معرفی کرده اند ....! روزانه تعداد زیادی از افراد به بررسی و کشف طعم های جدید مشغولند ...! آنهم برای یک مرغ ۳-۲ کیلویی ... و انصافا بعضی طعم هایی که ما امتحان کردیم فوق العاده بود ... مرغهای مکعبی شکل درشتی که روی سالاد بود یا دو سه نوع استیک مرغ با سس های مختلف .... هر کدوم طعمی متفاوت و جذاب داشتند ... طعمی که تو را وادار میکرد تا چند ثانیه ای تکه ی مرغ رو در دهانت نگه داری تا در بایگانی مغزت به دنبال طعم های آشنا بگردی ! یا کشف کنی که این طعم لذیذ و دوست داشتی چگونه بوجود آمده ....

راستش بعد از شام اون شب تا چند روز به دانشگاه مرغ فکر میکردم !  دانشگاهی با عظمتی در خور و تیم تحقیقاتی وسیع برای کشف طعم جدید و متفاوتی از مرغ ! نمیدانم این مصداق همان ۷ شهر عشق عطار است و ما در خم ی کوچه ؟! یا مصداق اشتغال زایی از سر بیکاری ؟! یا مصداق شکم پرستی بیش از حد این بشر دو پا ؟! و یا ... هر کدام که باشد مهم نیست ... مهم نتیجه ی آن است که دانشگاهی با این وسعت و این تعداد دانشجو و محقق به برکت یک موجود ۳-۲ کیلویی بوجود آمده و این بشر دو پا لذت بیشتری از زندگی حیوانی اش میبرد !!

دانشگاه مرغ در ادامه مطلب !

ادامه نوشته

برگ و آتش

مرا به سخن میاور

که می سوزانم

که بر باد میدهم .

ای طراوت برگهای عمرم

آتش را با برگ چه نسبتی است ؟

که من

در اندیشه اش خاکسترم !

رمضان 90

۱) ماه رمضان امسال تا این لحظه یکی از بهترین  و پربارترین ماه رمضانهای زندگیم بوده . حدود 8/9 افطار رو تا الان همراه با بچه های بی سرپرست ٬ 2 شب را مهمان غذای متبرک امام رضا(ع) ٬ چند شب میهمان اقوام و نزدیکان و چند شب هم با دوستان بهتر از آب روانمان لذت افطار و سینمای شبانه را بردیم و البته هنوز یک هفته باقی مونده ...

2)میخوام از کمکهای نقدی و غیر نقدی و همراهی خیلی از دوستان مهربانم در برنامه های افطار و نیمه شعبان تشکر کنم . تا الان فقط از طرف دوستان وبلاگی و اطرافیانشون حدود ۴ میلیون و 850 هزار تومان وجه نقد ، 1 میلیون و 790 هزار تومان بصورت غیر نقدی (تقبل هزینه ی میوه و غذای گرم ) و اهدا لوازم مورد نیاز بچه ها ( کامپیوتر ، لوازم التحریر ، سی دی ، پازل و بازی های فکری ، کتاب و ... ) به دست ما رسیده ... (که حدود ۱میلیون و ۱۰۰ هزار تومانش به شماره حساب اولی و بقیه به شماره حساب دوم یا بصورت حضوری به دستمون رسید ) و البته مبالغ بسیار زیادتری نیز دوستان قدیم ما در خیریه و دوستان غیر وبلاگی کمک کردند که تا الان به مصارف زیر رسیده و خدا رو شکر که اینقدر این پولها برکت داشته که هنوز تموم نشده ! هر چند همچنان تا اول مهر خیلی مونده  :

* برنامه ی تبلیغی نیمه شعبان در کهریزک و بیش از 35 مرکز کودکان بی سرپرست و سرای سالمندان و رفع مایحتاج ضروری آنها در ماه شعبان ...     

*اطعام بیش از 250 کودک  در ماه رمضان .

*هزینه ی کلاس تقویتی بچه های مرکزی در اطراف تهران .

* خرید کامپیوتر ، دراور و کمد ، کفش و لباس ، لباس زیر و جوراب ، مواد غذایی خشک ، مواد شوینده ، لوازم ورزشی ، لوازم التحریر و ... برای کودکان بی سرپرست ....

۳) این روزها اس ام اس ها و کامنتهای زیادی دارم مبنی بر ابراز ناراحتی و نگرانی از رفتن .من باب اطلاع عرض کنم که من تا نوامبر 2011 مرخصی داشتم و باید کمی زودتر برم ...شاد هم کمی زودتر از کمی !  البته در اولین فرصت قطعا برمیگردم . هرچند وبلاگ نویسی منافاتی با این قضیه نداره !  پس اوضاع به همین منوال خواهد ماند . اما تعدادی از دوستان دلشان میخواست در نبود من هم با گروه ما برای برنامه های خیریه و ارتباط با مراکز همکاری کنن و این مستلزم این است که کسی قبول زحمت کند و این نقش واسطه را بپذیرد ! خلاصه اگر فکر می کنید در توان و علاقه شما هست اعلام کنید ... برای تشکر ویژه هم  این پست پارسال رو تقدیم میکنم به همه ی شماهایی که هر چه در توانتون بود بکار بردید تا این برکت نصیب من و همه بشه ... حسی که موقع نوشتن اون پست داشتم بهترین خاطره ی وبلاگی من تو این یه سال بوده ... دوستتون دارم :-* 

p.s: امام صادق (ع) : "حسود پیش از آنکه به محسود (مورد حسادت قرار گرفته) زیان رساند به خود زیان میزند. مانند ابلیس که با حسد ورزی برای خود نفرین خرید و برای آدم (ع) برگزیدگی ! "  تحف العقول صفحه 216  ... دعا کنید خدا به حق این شبها بیماری حسادت را که مهلک ترین و مصیبت بارترین بیماری بشری است از دل همه ی ما دور کند .

p.s.s: بزرگی میگفت: قبل از اینکه در مورد آدمها قضاوت کنیم ٬ خود را در پیشگاه قضاوت خدا ببینیم و بترسیم از روزی که خدا دیگر " ستار" نیست .