من آن خاک بلاخیز ِ بلاگردانِ ایرانم(2)

  ساعتی از نیمه شب گذشته ...  خوابم نمیبرد ...

حرفهای دلم را از زبان  این  " ماهی سیاه کوچولو "  گوش میدهم ....

" این پست"   را میخوانم و  بغضم با صدای بلند میترکد ...

من آن خاک بلاخیز ِ بلاگردانِ ایرانم(1)

من آن خاک بلاخیز ِ بلاگردان ِ ایرانم / من آذربایجانم ٬ پرورشگاه دلیرانم

بگو با خصم من گر بگسلد زنجیر چرخ از هم / مرا از جان ایران نگسلاند عهد و پیمانم

(استاد بسیج خلخالی)

سریالهای آبکی ماه رمضان همچنان پخش میشد و اختتامیه بازیهای المپیک آغاز شده بود....

در میان این همه هیاهو ...زمین تصمیم میگیرد بلرزد...نه یکبار.. نه دوبار ... چند بار... میلرزد و میلرزد و مردمانی از جنس سادگی به سادگی روی خاک می آرامند ...همان مردمانی که سالهای سال پیش زمانی که بحث جدایی آذربایجان از ایران بود ، نگذاشتند که  ناموس وطن به تاراج رود ...

اخبار خیلی دیر منتشر میشود .... خیلی دیر ... خیلی دیرتر از دیر .... 

در هیاهوی مصیبت و آشفتگی... یکی نشسته است روی صندلی، زیر باد خنک...میگوید: زلزله زده ها از دولت توقع کمک نداشته باشند....!! یکی نیست بگوید کی داشته اند؟؟ یکی نیست بگوید: نگران نباشید! ما عادت کرده ایم به دولتی که سالهاست از مردم توقع داشته است ...! اصلا کاش خیلی ها بودند تا خیلی چیزهای دیگر بگویند!

دیگری میگوید: این هشداری است برای زلزله قیامت!! بترسیم از زلزله قیامت!! و یکی  هم نیست در این گیر و دار ، از ایشان من باب امر مقدس امر به معروف بسیار به موقع و به جا تقدیر کند!!! عده ای هم نشسته اند و تحلیل اخلاقی و اجتماعی برای علت آن میکنند و چیز را به چیز نسبت میدهند!!

یکی یکی صفحات را میبندم و به جمعه فکر میکنم... به جمعه ای که قرار است مثلا دست یاری همه در دستان خاک آلود و چشمان خیس این مردمان باشد... جمعه ای که باید امید به زندگیشان و همدردی به دلهای داغدیده شان هدیه شود ... جمعه ای که شاید باید جور دیگری باشد ... خیلی متفاوت تر از جمعه های دیگر ...  اما افسوس که خیلیها ، خیلی برنامه های دیگر برای جمعه خودشان چیده اند ...!! 

در دلم آرام میگویم کاش همین جمعه ...

همین جمعه ...

دست یاریت برای همیشه دستان ما را بگیرد ...

چه خوش نگفت ....

خدا رحمت کند حکیم ابوالقاسم فردوسی را ... روانش شاد .... مدتی است شدیدا نام و یادش در ذهن من پر رنگ است ... نه اینکه فکر کنید عرق ملی ام گل کرده یا خبری من باب حماسه ملی شده.. خیر ...جلسه ی شاهنامه خوانی ای هم در کار نیست ... همایش و بزرگداشتی هم بر پا نشده ... فعلا اینقدر در کشور ما حماسه آفرین زیاد شده که دیگر وقتی نمی ماند کسی یاد از بزرگان گذشته کند!!

بیش از دو هفته است که هر روز بر روان حکیم بزرگوار درود و رحمت می فرستم !  داستان از آنجا شروع شد که یک عدد بستنی در ابعاد بسیار کوچک میل نموده و پوستش را در سطل زباله حصیری اتاق انداختم . فردای آن روز که مشغول " النظافة من الایمان " بودم ، متوجه شدم تعدادی جانور عظیم الشان در  اتاق مشغول ارتزاق هستند . از آنجا که فردوسی عزیز و عظیم از همان اوان کودکی ، بدون راه انداختن داد و فریاد و انجمن حمایتی و قس علی هذا ، کانسپت بسیار بزرگی را به نام رعایت حقوق حیوانات و حیوان دوستی و ... به سادگی در اذهان ما جا انداخت ، جوری که هر جا مورچه ای را در حال دانه کشیدن میدیدم حق تقدم عبور را به او میدادیم و احیانا با دنیای کودکانه مان سعی میکردیم خرده های نان را نزدیک لانه اش بگذاریم تا کمتر بار بکشند و یا خدای نکرده لگدشان نکنیم  ، با خود زمزمه کردیم : " میازار موری که دانه کش است / که جان دارد و جان شیرین خوش است ! " ...

ادامه مطلب...

ادامه نوشته

بس که نازک بود مینا ....

امسال بعد از سالها اولین سالیه که نیمه شعبان و ماه رمضان ایران نبودم. از وقتی ماه رمضان افتاد توی تابستون بنابر یک توفیق اجباری هر سال این موقع ایران بودیم و لذا خاطرات به یاد موندنی زیادی برای من نقش بست که بیشترش عجین شده با بهزیستی و بچه های بی سرپرست ... جوری که کم کم یه تعصب و حساسیتی نسبت به این موضوع در من ایجاد شد . همیشه دلم میخواست بهترین جشنها و افطاری ها رو با کمترین هزینه برای این بچه ها داشته باشیم . همیشه از خدا میخواستم مرا در راه و رشته ای قرار بده که پول خوبی توش باشه و بتونم به جای جمع کردن کمکهای مردمی روی پول خودم حساب کنم. ناگفته نماند که همیشه اینقدر انسانهای خیر و بزرگوار اطراف ما بودن که مشکلی در این زمینه نبود . اما یکی از مشکلات ما اصولا مسئله " جوگیر" بودنه که در همه زمینه ها صدق میکنه ! مثلا مردم کشور ما بعضی از مواقع سال خیرّتر و مومن تر از همیشه میشن ٬ محرم و صفر که میشه (به خصوص دهه ی اول) همه دوست دارن نذری بدن و تقریبا تمام آشپزخونه های توی خونه ها تعطیله ! جوری که متاسفانه گاهی اسراف هم میشه .. یا مثلا ماه رمضان ... و اونوقت بقیه سال هیچ خبری نیست و احتمالا عده ای تصور میکنند که  افراد کم بضاعت ۱۰ ماه دیگر سال را با بضاعتند ! این قضیه در بین بچه های بی سرپرست و خانواده های کم بضاعتی که حداقل من باهاشون سر و کار داشتم هم به شدت صدق میکرد ... یادمه پارسال یکی از این واحدها که تو منطقه نیاوران هست ٬ از روز پنجم ماه رمضون تمام افطارها و حتی سحر هاشون بانی برای غذا و خوراکی داشتند و واحد دیگری که در پاکدشت ورامینه فقط شب و روز نیمه ماه رمضان را دعوت بودند ! که ما پارسال  نیاوران نرفتیم و یکبار با بچه های وبلاگ و دو بار دیگه با گروه خودمون برای پاکدشتی ها افطار بردیم ...بگذریم ...

داشتم از حساسیتم روی این موضوع خاص میگفتم ... که نقطه ضعف بزرگی است در وجود من . تا اسم بهزیستی و بچه های بهزیستی میاد حاضرم هر کاری براشون بکنم ... هر کاری ! و متاسفانه تا میبینم کسی به این بچه ها محبت میکنه یا میخواهد کاری براشون بکنه و قدمی برمیداره فوری به اون شخص اعتماد میکنم که البته جز چند مورد اشتباه نکردم .( اون چند مورد هم متاسفانه از افرادی بودن که از طریق وبلاگ به جمع ما پیوسته بودن و خب شناخت کافی در موردشون وجود نداشت ...) این حساسیت اونقدر زیاده که هفته پیش وقتی شنیدم یکی از سریالهای ماه رمضان به موضوعی مرتبط با این بحث پرداخته و حتی یکی از مراکزی رو که ما به اونجا مراجعه میکردیم نشان داده و ... دست و پام شل شد و حماقتی بس بزرگ باعث شد که این سریال بسیار مزخرف را نگاه کنم ! و اکنون بعد از دیدن ۱۱ قسمت ٬ همچنان دارم به خودم تلقین میکنم که هنوز برای قضاوت زود است ... اما نمیشود که نمیشود !! هر ثانیه از این سریال رنج و عذابیه برای من ... نه صرفا به خاطر دیالوگها و حرکات کودکانه ... نه صرفا به خاطر حماقتهای یک زوج نسبتا بالغ ...  نه به خاطر صحنه هایی که در دلم میگم : چه دروغها ! نه به خاطر سناریویی که کاملا صحنه های بعدیش را میشود حدس زد و حتی آخر ماجرا را ... نه به خاطر سطحی و احساسی برخورد کردن با موضوعی چنین ریشه دار در فرهنگ ما ...ناراحتم به خاطر احساسی که در وجود تمام بچه های بهزیستی با دیدن این سریال ایجاد میشود !!  بچه هایی که برایشان هر ماه رمضان سفره افطار میچیدیم و آنها بلافاصله اولین سریال بعد از افطار را با ولع تمام نگاه میکردند... بعضی دیالوگهای این سریال آنچنان قلبم را میفشارد که چشمهای نمناکم را میبندم و سعی میکنم صورتهای معصومی که چشم به تلویزیون دوخته اند و این قضاوتها را میشنوند را تصور نکنم ... شاید عده ای معتقد باشند که خب آنها هم باید با این واقعیت مواجه شوند و اثری که روی جامعه دارد بزرگتر و مهمتر است و در نهایت به خود آنها کمک میکند و قس علی هذا .... من هم در جوابشان میگویم : (...) بابا ! شیوه و روش هم مهم است ..! مسئله ای به این مهمی که گریبان خیلی از خانواده ها را گرفته است نباید اینچنین سطحی و پیش پا افتاده ٬ کاملا بر اساس یک احساس غریزی !! در سطح وسیع مطرح بشه ...دو سه روز با خودم مقاومت کردم که  ادامه این مزخرفات را نبینم٬ اما نشد ! نشستم و قسمتهای جا مونده را هم دیدم !!! این سریال تا همینجا روح و روان آن بچه ها را زخمی تر کرده ... امیدوارم آخرش ختم به خیر شود ... هر چند پیام !! و آخر قصه را میتوان کاملا حدس زد ...

اصلا قصدم تحلیل و پرداختن به جنبه های نقد این داستان نبود که خود چندین و چند پست است .. صرفا خواستم احساسی که این چند روز به شدت رنجم میدهد را با شما در میان بگذارم .. همین :-(

از جنس فطرت

دو سه روزی بود که در صفحه ی نمایشگر جلوی ماشین علامتی زرد رنگ روشن شده بود که متاسفانه به واسطه مشغله و ایضا جنسیت مان که اساسا به این جور مسائل علاقه ای ندارم و توجه نمیکنم٬ بیخیالش بودم . تا اینکه دیروز احساس کردم یک بلایی دارد سر ماشین می آید و گویی در جاده لغزنده حرکت میکنم ! اول فکر کردم لاستیکها پنچر شده اند ! لیکن بعد از مشاهده و معاینه به این نتیجه رسیدم که خیر٬ بسیار هم سالم میباشند! دفترچه ماشین را نگاه کردم و متوجه شدم که این علامت به معنی کم باد بودن لاستیکها است ! با توجه به اینکه افطار مهمان بودیم و نزدیک غروب هم بود ٬فرصتی برای رفع مشکل نبود . امروز بعد ازظهر ٬ وقتم را به زور آزاد کردم و رفتم دنبال راه چاره .  اولین باری بود که خودم بودم و خودم ! تا قبل از این پدر جان زحمت تمام این کارها را میکشیدند و مواقعی هم که ایران بودیم با یک عدد ۲۰۰ تومانی و یا نهایتا ۵۰۰ تومانی سر و ته قضیه را هم می آوردم و روحم هم خبر نداشت که باد و تنظیم باد چیست ! اما افسوس که در این مملکت به لطف ایزد منان ٬همه چیز در اوج خودکفایی است و هیچ کس نه رحمی به جنسیتت میکند و نه دلسوزی ای برای ناشی بودنت ! راهی پمپ بنزین شدم ...به این نتیجه رسیدم که باید کمی اطلاعاتم را قبل از اقدام بالا ببرم .یک عدد تماس حاصل نموده و پرسیدم که چه کنم ! دوست هموطنمان هم رگ غیرتشان کمی متورم شد و به جای راهنمایی و تقویت روحیه٬ غرغرشان نصیب بنده شد که چرا همان دیروز و پریروز ایشان را مطلع نساختم. هرچه گفتم بیخیال فایده نداشت و تقریبا به شکر خوردن افتادم که از تجربیاتشان کمی اینجانب را بهره مند ساختند و فهمیدم که باید یک عدد" گیج " داشته باشم یا داشته باشند،که یک وقت باد اضافی در لاستیک نچپانده و لاستیک را نترکانم! خلاصه اش یعنی باید تنظیم باد بنمایم! آب دهانم را قورت دادم و گفتم متوجه شدم و با قاطعیت گفتم نیازی به حضور ایشان نیست! پیش خودم گفتم " نخوردیم نون گندم ٬ دیدیم دست مردم" !!  خب لابد این " گیج " از همان دایره های مدرجی است که در مکانیکی های خودمان دیده بودم که هنگام باد زدن استفاده میکنند و احتمالا اینقدر پیشرفته است که هر وقت باد ِلاستیک کافی شود٬ دیگر اجازه ورود هوا را نمیدهد ! کمی روی دستگاه را مطالعه کردم که چیزی عایدم شود که نشد ! یک عدد شلنگِ نازک ِسیاه ِدراز هم روی زمین ولو بود . شلنگ را ترسان و لرزان در دست گرفته و کمی بررسی کردم ! نه " گیج " داشت و نه درجه ای ! تصمیم گرفتم به جای پاسخ به تماسهای مکرر آن بنده خدا ٬ با یکی از دوستان غیر هموطن تماس بگیریم !

 ادامه مطلب ...

ادامه نوشته