کم واژه، پر معنا !

نمیدونم چرا تقریبا همه ی ضرب المثل ها و عبارت های اصطلاحی پر مفهوم که در فرهنگ کلامی ما وجود داره ٬ ساخته و پرداخته ی نیاکان ماست! و نسل ما ٬ یا حتی نسل قبل تر از ما ٬ نتوانسته از کمترین واژه ها٬بیشترین مفهوم ها رو بسازه ! و متاسفانه این نسل٬ واژه های بیشتری رو بکار میگیره تا مفهوم ساده ای رو برای مخاطب توضیح بده .... اما نسل قدیم از حداقل واژه ٬ حداکثر مفهوم را می ساختند ....!

شاید بد نباشه گاهی حرفهایمان را در قالب مثلهای قدیمی بزنیم ... هم پرگویی نکردیم و هم منظورمان را نیک و به جا رسانده ایم ...!

۱) لطف مکرر میشه حق مسلم !!

۲) دست بعضی آدمها نمک نداره ...!

۳) اگه میخوای کسی رو بشناسی یا باهاش هم غذا شو یا همسفر !

۴) تلافی غوره رو سر كوره در مياره !

۵) پيراهن بعد از عروسی برای گل منار خوبه !

می کُشم و خوشگلت میکنم !

قبل از اینکه برین ادامه مطلب .....

 

p.s: میخواستم این پست رو رمزدار بنویسم و فقط خانمها بخونن ....اما گفتم شاید باعث ایجاد سوء تفاهم بشه ٬ به هرحال پیشاپیش از محتوای زنانه اش عذرخواهی میکنم .

p.s.s: به نظر خودم محتوای دردناکی داره این پست... البته شاید از نظر من اینجوریه ... اگر دل نازکین نخونین ... چون مثل من اذیت میشین ... اما دوست دارم واقعا نظر شما رو بدونم ...

ادامه نوشته

اطلاعیه دوم 5+1 !

۱) جسارتا من نمیدونم فارسی من ضعیفه ؟ فونتی که باهاش مینویسم ریزه ؟ مشکل از بلاگفا و جناب مستطاب شیرازیه ؟ مشکل از کامنت دونیهای شماست ؟ مشکل از کامنت خصوصی های شماست ؟ مشکل از آلزایمره ؟ مشکل از تعدد رمزات (بر وزن تعدد زوجات ) است ؟ مشکل اصلا از شخص منه که جدی نمیگیرین ؟ چرا رمز رو یه عده ی نه چندان کمی فراموش کردن ؟ چرا یه عده ی نه چندان کمی نگه داشتن ؟؟؟ هوم ؟؟؟ بگذریم !

۲) یه چیز از نظر خودم مهمی میخوام بگم( p-: ) همیشه و همیشه معتقد بودم روزی این بچه ها دست من و شما نیست ! خدا روزیشون رو قبل از اینکه من و شما بخوایم به حسابشون واریز کرده و ما فقط وسیله ایم که برسونیم به دستشون ! شب قبل از مهمونی آسمونی۲ ٬ من ۴۰۰ هزار تومان پول کم داشتم و اون هم به این دلیل بود که لحظه ی آخر یه واحد اضافه شد که من تو رودرواسی "نه " نگفتم و همین "نه" نگفتن ٬ یعنی به تعدادشون پول غذا + هزینه رفت وآمد + خرید لباسهای مورد نیازشون ! هر چی این در و اون در زدم ٬ دریغ از یک هزار تومانی ! مِن باب ریا عرض کنم که  ته حسابم ۱۵۰ هزار تومان پول بود که خالیش کردم تا بعد وقتی جور شد بذارم جاش ! کلی هم باخودم دعوا کردم که چرا روز قبلش رفته بودم کارواش و ۱۵ هزار تومان ریخته بودم دور ! خب بگو ماشین کثیف بهتر بود یا این بی پولی ؟؟؟ موند ۲۵۰ هزار تومان و البته اگه کارواش نمیرفتم میشد ۲۳۵ هزار تومان !!! دلم یه قلک گِلی بزرگ میخواست که بشکنم و توش همه ی اون مبلغ باشه ... !  عید غدیر بود . فقط تو دلم گفتم این مراسم به نام امیرالمومنینه  .خودش بخواد جورمیکنه . صبح زود رفتیم و مراسم هم حدود ۱۰:۳۰ شروع میشد. کمی نگران بودم اما ته دلم آروم بود که جور میشه . نمیگم چی شد٬ فقط همین رو بدونین که ۶۵۰ هزارتومان در عرض ۲ ساعت ٬ذره ذره دستم رسید و خلاصه ۴۰۰ هزار هم اضافه آوردیم !!

حالا الان هم هنوز هیچی نشده٬ تو همین دو سه روزه ٬ کلی برکت از در و دیوار داره میباره ٬ مهم نیست بشه یا نه ! اما همین که هستین و تلاشتون رو میکنین و به فکر جای بهتر و برنامه ی بهتر هستین ٬ یه دنیا ارزش داره ... پس احتمالا گزینه ی ۱ و۲ به دلایل بسیار منتفیه ....البته احتمالا ... نتایج نهایی به سمع ونظرتون میرسه :-) 

۳)کسانی که احیانا تاریخ مورد نظر مشکل دارن یا نمیتونن بیان ٬ غصه نخورین ٬ نیمه ی شعبان در پیشه که یه برنامه مفصلی هر سال داریم + ماه رمضون و افطاری هاش ... یه چیزی هم بگم نمیخندین ؟ خیلی خوشحالم که هر سال ۱۱ روز ماه قمری جابه جا میشه ! چون امسال ۱۱ روز زودتر برنامه ها شروع میشه و میتونم زودتر بهش فکر کنم  ... ۱۱ روز زودتر به تکاپو میفتم ... و ۱۱ روز زودتر صورتهای پاک و معصومشون رو میبینم .... شاید تا ۱۱ روز دیگه اصلا زنده نباشم .... اما خدا رو شکر برای همین حس خوب الانم  ...

۴) اونایی که از مراسم قبل با ما همراه بودن که هیچی ! اونایی که جدید اومدن میخوام بدونین که من برای دلم این کار رو میکنم ... برای خود خودم !! پس دنیاش مال من ٬ آخرتش مال شماها .... هر کسی هم خودش میدونه با قضاوتها و نیتش ... من هم این وسط هیچ کاره ام ... فقط یه واسطه و هماهنگ کننده ام ...همین !!  گفتم پیشاپیش بگم که یه عده خیلی اعصاب و روانشون رو خط خطی نکنن ! :-)

۵) تا جای ممکن غیر از بحث شماره حساب و پول٬کامنت خصوصی نذارین . چون من قاطی میکنم و یادم میره و بعد شرمنده میشم . اما عمومی ها راحته . چون کامنت دونی پست رو باز میکنم و یاد آوری میشه .

۶) ارداتمندیم ! ;-)

 p.s: بدون رمز نوشتیم محض خاطر عزیزانی که ناراحت بودن از نداشتن رمز ...

اطلاعیه / بهزیستی

 

اطلاع رسانی + نظر سنجی

نظرات کارشناسیتون موجبات خرسندی ما رو فراهم میکنه .

p.s: از امروز بعد از ظهر تا فردا بعد از ظهر ٬ مشهدم و دسترسی به اینترنت ندارم . پیشاپیش بابت تاخیر در تایید کامنتها عذر خواهی میکنم .

 

 

ادامه نوشته

قسم

  ۴۵دقیقه تو صف غذای نذری حضرت ابوالفضل ایستاده بود . به نیت تبرک غذا را گرفت و خورد .وقتی سیر شد ٬ سر۴راه با اسپند دود کن٬ پشت سر هم می گفت : به ابوالفضل گرسنه ام ... به ابوالفضل مریض دارم ....

p.s: قسم دروغ گرفتاریها رو بیشتر میکنه ... نه کمتر !

p.s.s: دل من گرفته زینجا ... هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟

نوبرانه !

۱) بعد از کلی مذاکره دانشگاهم رو متقاعد کرده بودم که برم ۷ واحدی رو که به جای پایان نامه میخوام بردارم بصورت برون مرزی و در یه کشور دیگه امتحان بدم . از لیست کشورهایی که معرفی کردن "بحرین " نزدیکترینش بود . با کلی ذوق و شوق دیروز رفتم دنبال ویزا و این برنامه ها ٬ امروز مادر و پدر محترم تماس گرفتند و گفتند:حق نداری بری !! همونجا هم که موندی زیادیه !! خب مگه به اونا چیزی غیر از چشم میتونستم بگم ؟؟؟؟ من هم موندم رو هوا !! فقط بهشون گفتم خب همون موقع که داشتم اقدام میکردم میگفتین ! بابام هم گفت : خب حالا میگیم !!!!

۲) ایوت (evet)دوست استرالیایی منه که چند سالی است مسلمان شده . بیچاره از طرف خانواده طرد شده و به ایران پناه آورده بود . پارسال که اومده بود ایران و درخواست اقامت کرده بود٬بهش گفته بودن به شرطی بهت اقامت میدیم که بری قم زندگی کنی ! اون هم از همه جا بی خبر پاشده بود رفته بود قم و خب میتونین حدس بزنین که با چه مسائلی روبرو شده !! بیچاره از هر چی دین و مسلمون بود زده شده بود تا اینکه با جمعی از افراد خوب و مهربون ومومن آشنا میشه و دلگرم میشه . اما متاسفانه دولت ایران قبول نمیکنه که ایوت تهران بمونه ! برای همین به ناچار برمیگرده استرالیا! حالا الان یک ویزای توریستی سه ماهه گرفته و اومده ایران . پارسال یه مدت کوتاهی پیش ما بود . امروز معلمم زنگ زده میگه میشه ایوت یه سه ماهی رو با تو زندگی کنه !!!! انگار دنیا تو سر من خراب شد ! بهش گفتم من خودم وضعیتم رو هواست ... میخواد بیاد بمونه قدمش روی چشم ... اما هر لحظه ممکنه من این خونه رو خالی کنم !! خیلی وسائلی هم دیگه توش نیست ... حالا فکر میکنم عجب غلطی کردم همین رو هم گفتم !همون یه ماهی که گلوریا اینجا بود و کلی واسه خودش رفت و گشت ٬من کلی معذب بودم ! بالاخره نمیشه که آدم نسبت به مهمونش بی تفاوت باشه ! مضاف بر اینکه وقتی هم فرهنگ نباشی واویلاست. از من هم خیلی بزرگتره و مثل گلوریا هم سن من نیست! گلوریا اهل اسکی و خوشگذرونی بود و اومده بود ایران گردی. این بنده خدا اهل این چیزا هم نیست ! با توجه به اینکه تازه مسلمون شده خیلی محیط ایران براش جذابه و همه هم تحویلش میگیرن. خب منم دلم براش میسوزه و نمیخوام تو ذوقش بخوره و آواره بشه و بره گیر گرگهای کمین کرده ی این شهر بیفته ! دوستش هم دارم .... اما بدبختی اینه که privacy  (حریم خصوصی) بنده کلا به فنا میره !!

۳) ...؟ (منتظرم ببینم امروز چه اتفاق دیگه ای میتونه بیفته که حماسه کامل بشه ! )

p.s: شاعر میگه هر دم از این باغ بری میرسد ! باغ ما فقط نوبر داره ! .... ضمنا در لحظه به لحظه ی اتفاقات فوق بنده این شکلی بودم :

شیرین و فرهاد

فرهاد قلب من شیرین میخواهد

اما شیرین من سراغ فرهاد ها نمیرود دیگر !

وای بر این زندگی

شیرین شده تلخی روزگار فرهاد من

(س.ق)

p.s:این همون پستیه که حذفش کردم و بعضی ها رفتند در گوگل ریدر خواندند و بعضی هم ناکام ماندند! اگرچه که قرار بود ادامه داشته باشه .. اما خب فعلا مجالش نیست... گذاشتمش تا همه بخونن :-)

درد دل نامه ی رمزدار !

این پست رمزداره برای اینکه باید با همه اتمام حجت کنم  که دلخور نشین پلیززز ! خیلی حالم خوب نیست ... باید لحنم رو ببخشید و اینکه نیستم زیاد ...مطلب خاصی هم نوشته نشده ... فقط دلم نمیخواد بعضی ها بخونن ...یعنی همون مخاطبهای خاص پست ... همین . 

رمز به کسانی داده میشه که  شرایط زیر رو داشته باشن :

۱) به سمع یا نظر بنده رسیده باشند . یا من از هویت واقعی شون مطلع باشم .. که همونی هستن که میدونیم ...

۲)خیالم راحت بشه که امانت داران خوبی هستند .

۳) مخاطب خاص پست نباشن ! پس خیالتون راحت ...

 

p.s: رمز رو به هیچ کس حتی دوستان صمیمی خود من ندین! فقط اهالی متاهل بلاگستان به همسرانشون . بقیه رو هم هدایت بفرمایید اینجا تا من بدونم کی به کیه!  چون رمز برای مراسم بهزیستی هم هست که به زودی به سمع و نظرتون میرسه.. پس در حفظش کوشا باشین . و البته رمز رو میگیرین خواهشا نظرتون روعمومی اعلام کنید :-(

ادامه نوشته

دوستی که پر کشید ...

"انا لله و انا الیه راجعون"

شب می خوابی ... صبح بیدار میشی ...می بینی ورق بدجوری برگشته ....

می بینی آدمهای مجازی اصلا برات مجازی نیستند ... می بینی این دنیای مجازی روح دارد ... جسم دارد ... عین  ما آدمها ! می بینی با شادیشان شاد میشی و با غمشان غمگین .... اما وقتی میروند چی ؟؟ نفست حبس میشه ! احساس میکنی داری خفه میشی ... 

دیروز خبر پر کشیدن شیرزاد طلعتی و بعد هم نحوه ی از دنیا رفتنش رو که شنیدم .... نفسم حبس شد ... قفسه ی سینه ام تنگ شد ... ساعت ۱۰:۳۰ صبح بود ! حالم اینقدر بد شد که ماشین رو زدم بغل ...نمیدونم چقدر گذشت ... اما برای من خیلی بود ... از ظهر به بعد هیچ کاری نتونستم انجام بدم ... یه جور بدی شوکه شدم .... خیلی بد  حتی نتونستم براش چیزی بنویسم ... تا غروب کامنتهای خودم رو تایید نکردم .... روز جمعه ای می روی تفریح کنی .. شاد بشی .. خوشی کنی ... اما دیگه بر نمیگردی ... چون جوانمردی ........ خدا رحمتش کنه ... امیدوارم خدا به همسر نازنینش صبر بده ...

دنیا است دیگه .... شاید فردا من هم نباشم ...شاید تا یک ساعت دیگر هم نباشم ... شیرزاد خاطرات خوبی را از خودش بر جای گذاشت ... انسان بود و با انسانیتش مرد ...  برای شادی روحش  دعا کنید ....

جزییات مراسم ختم این مرد نازنین را در وبلاگ یکی از رفیق ترین هاش یعنی کرگدن عزیز بخوانید ....

 p.s: قدر روزهایی که دوستانمون هستند بدونیم ...تا وقتی هستیم و کنار همیم به هم محبت کنیم ... شاید فردا هر کدوم از ما دیگه نباشیم ....

آب را گل نکردیم !(سفر کاشان)

خرده نانی در دست .. سر سوزن ذوقی در دل ...آب را گل نکردیم ...و رفتیم کاشان ... دوست بودیم و رفیق شدیم ! رفیق بودیم و محبت کردیم ! محبت کردیم و صفا و صمیمیت دیدیم ! جایتان خالی....

رفتن سفر با دوستان وبلاگی غریب ترین و بعید ترین چیزی بود که حتی به ذهنم هم نیامده بود . روزی که مارکوپولو پیشنهاد این سفر رو داد ٬ با خودم خیلی فکر کردم که آیا این کار درسته یا نه؟ عواقب آن چیست و .... . اما با شناختی که از مارکوپولو داشتم میدونستم که بی گدار به آب نمیزنه و جلوتر از همه جوانب ماجرا رو سنجیده . اما کمی از این نگرانی همچنان باقی مانده بود . حتی شب قبل از سفر هم به یکی دوتا از دوستان و البته خودش هم گفتم . اما نگرانی من نه تنها بیهوده بود ٬ بلکه سفر و همراهانم فراتر از حد انتظار خوب و دوست داشتنی بود ...

سفر خیلی خاصیتهای خوب دارد .... خیلی از خاطرات خوب دوران دانشجویی برام تداعی شد ... خیلی از دوستانم رو بیشتر شناختم و از دیدن خیلی ها خوشحال شدم  ...جای هر کس که نیومد خالی !

پی تشکر نوشت : مارکوپولوی عزیز ممنونم بابت زحماتت . خسته نباشی و ممنون که خاطره ی خوبی را برایمان ثبت کردی ... همه چیز عالی بود ...

پی تخته نرد نوشت: وقتی حریف قدر باشد یا بازی را  ۰-۶ می بازید یا ۲-۶ ! چرا نتیجه به " ۶ "ختم میشود ؟ چون حتما یک یا دو دست را مارس شده اید !!!!  و دیگر کسی جرات نمی کند بیاید کرکری بخواند و بازی کند !!

پی بادمجان نوشت : از مرجان عزیز و مادرشون و آقای نت صفر و احتمالا مادرشون بابت میرزاقاسمی و حلیم بامجان خوشمزه شون ممنونم ..عاااااااااالی بود ...

پی حرکات موزون نوشت : انجام حرکات موزون در اتوبوس حتی با رعایت موازین اسلامی !! اصلا توصیه نمیشود ! چون ۲۴ ساعت بعد از درد و کبودی قسمت فوقانی پاهایتان نابود می شوید !

پی نتایج مثبت نوشت: مستوره و هادی بی تقصیر دو نفری بودند که احساسم قبل از دیدنشان نسبت بهشان خوب نبود و چقدر خوشحالم که الان جزو دوستان خیلی خوبم هستند.امیدوارم این حس فعلی متقابل باشه . از دیدن فاخته ی عزیز٬ زی زی جان و دوست ملکه نیمه شرقی عزیزم خیلی خوشحال شدم . با " آنی دالتون و طوطی و مرجان و بنجشک" عزیزم صمیمی تر شدم و  از آقای " ص" هم کمتر می ترسم !

پی سفرنامه نوشت : عکسهای مفصل سفر هنوز به دستم نرسیده ... اگر بشه ایشالا براتون میذارم ..گزارش سفر رو هم میتوانید در وبلاگ دوستان بخوانید .

گزارش سفر به روایت : نت صفر ( سفر به کاشان ) ٬طوطی( طوطی سفر میرود)٬ مستوره (اهل کاشانم  ) ٬ آقای ص ( سفر(رمزدار) )

p.s: این پست میثم  رو خیلی دوست داشتم  و چقدر لینک پایانی اش " Love is " برایم خاطره انگیز بود .... ممنون میثم جان بابت این همه حس خوب ...

آتش سوزی

از پنجره های شمالی خونه زبانه های آتش دیده میشه . تا طبقه ی چهارم اومده بالا . منم و مامان و خواهر زاده ام که توی تخت کوچکش خوابیده ...

سراسیمه بچه را در آغوش مادرم میندازم و به مامان میگم برین ... شماها برین ٬ من میام ...صدای آژیر و جیغ همسایه ها با هم قاطی شده ٬ بوی سوختگی و دود٬فضا رو پر کرده ...کیف دستی بزرگم رو برمیدارم و هر چیزی رو که می بینم کمی ارزشمنده یا خاطره ای ازش دام و دوستش دارم ٬ می اندازم  داخلش !  مدارک و شناسنامه و سند و بیمه ی ماشین و ...دست و پام رو گم کردم ٬ نه دل رفتن دارم و نه جرات ماندن !!  از پنجره های جنوبی ٬ پایین را نگاه میکنم ... همسایه ها ٬ ماشین آتش نشانی و ... دل کندن از این همه وابستگی برام سخته ! دلم میخواد همه چیز رو نجات بدم . همه ی چیزهایی که تا دقایقی دیگر میسوزند ... همه فریاد میزنند : ول کن بیا ...! و من هنوز چسبیدم به متعلقاتم !! آتش به داخل خانه زبانه کشیده و من با تمام قوا٬ قالیچه های گران قیمت را از آتش دور میکنم ٬ به این امید که هر لحظه حریق خاموش میشود ... لحظاتی بعد ... گویی آتش خاموش شده ... مادرم را می بینم ... با مانتوی آبی آسمانی و چهره ای آرام ... خیلی آرام ...فقط نگاهم میکند ... هیچ حرفی نمیزند ... از چشمانش نمیتوانم بفهمم منظور نگاهش چیست ... نیمی از وسائل سوخته و نیمی سالم مانده ... از خودم خجالت میکشم ... از نبرد بیهوده ای که برای نجات " وابستگی ها " کردم ... از اینکه جانم را گذاشتم کف دستم و نتوانستم دل بکنم ...

ساعت نزدیک ۴ صبح ٬خیس عرق از خواب می پرم ! همه چیز سر جای خودش بود ... همه چیز ...حتی خودم ! نیم ساعتی توی تخت غلط میزنم ٬ خوابم نمی بره ... تلاش بیهوده ای میکنم ... کاش رفته بودم خونه و اینجا تنها نمی موندم ! باید بنویسم ... نوشتن همیشه آرومم میکنه ... صدای اذان صبح میاد...  آرامشم دو چندان میشه ... آرامشی که در این دل شب برام قیمتی ترین چیزه ! اگه مامان نیست ٬ خدا که هست ! با خودم میگم ٬ خاک بر سرت ٬ ادعا میکنی که برات دنیا و متعلقاتش خیلی مهم نیست! مهمه ! برو ببین چقدر مهمه ؟! چقدر وابسته ای ؟! وابستگی چقدرش خوبه ؟! حدش کجاست ؟

 p.s  اختصاصی :نازگل خودت رو محک بزن ! تو که می شینی به مراجعینت میگی : "اگه بیاین ببینین خونه و وسائلش آتش گرفته ٬ چه عکس العملی نشون میدین ؟ " خودت چه غلطی میکنی تو این شرایط ؟؟ ( وابستگی اصلا بد نیست . حتی باعث رشد و تحرک ما میشه ... اما باید در حدی باشه که وقتی اون چیز از دست رفت ٬ روح و روان انسان رو نابود نکنه و آدمها باهاش کنار بیان )

توقف مطلقا ممنوع !

جای پارک نبود که نبود ! صدبار با خودم گفتم چه غلطی کردم ماشین آوردم !! کلافه و عصبانی ماشین رو زیر تابلوی توقف ممنوع و حمل با جرثقیل !! ابتدای خیابان گاندی گذاشتم ! روی یک کاغذ نوشتم : " آقای پلیس٬ ۳۵ دقیقه است که گاندی شمالی و جنوبی رو پایین و بالا کردم و جای پارک پیدا نشد ! یکی هم که پیدا شد ٬ خانم بی ادبی اومد و بی توجه به اینکه من دارم پارک میکنم ٬ پارک کرد !! نیم ساعت دیگه میام ! جریمه کنید چون خطا کردم ! اما تو رو خدا ماشینم رو نبرید ...چون خیلی گناه دارم ! "  پایین برگه هم ساعت زدم و رفتم ....

 از اونجایی که اینجا ایرانه و هیچوقت تو هیچ اداره ای کاری سر وقت انجام نمیشه٬ دوساعت بعد اومدم !! ماشینهای پشتی و جلویی جریمه شده بودند ...  برگه رو برداشتم : زیر نوشته ام ٬ نوشته بود : "یکساعتی میشه نیومدید ! جریمه ات نکردم ! اما فکر نکن همیشه این شیوه جواب میده !" 

 همین ۲ خط کافی بود که خستگیم رو در کنه و لبخند شیطنت آمیزی رو به لبهام بیاره ! سوار ماشین شدم .آقای پلیس از اون طرف خیابون لبخند زنان اومد .فوری عینک آفتابی زدم و وانمود کردم که ندیدمش . از پارک که اومدم بیرون گفت: منتظر بودم ببینم صاحب این ماشین کیه !  توی دلم گفتم(زیارت قبول :دی !) با لحن جدی ای گفتم :  واقعا ممنون که یه انسان مستاصل رو جریمه نکردید ! و شیشه رو دادم بالا و با سر تشکر کردم و رفتم !

p.s: یکی از دوستانم دیروز از شهرستان اومده . تا فردا شب هم هست ... خیلی فرصت اینکه بیام نت ندارم . فقط میتونم کامنتها رو تایید کنم . کامنتهای خصوصی رو به تدریج جواب میدم . حمل بر بی توجهی نکنین .

چشمان تو

من فدای تو و آن چشمانت

که خدایم از آن

بر همه دنیا شاهی دارد !

 

p.s: مینیمالهای کاغذی مخاطب خاص ندارند.

p.s.s: با مارکوپولو  از نوع دم کشیده اش سفر کنید ! اینجوری!