نسلی سوار بر موج(محرم)

اصلا حس مقدمه چینی و پست نوشتن ندارم ... فقط اومدم درباره چیزی که خیلی وقته ایام محرم اذیتم میکنه با شما حرف بزنم... والبته این پست یک نظر شخصی است ..

چند سالیه مد شده که نوحه ها با موسیقی عجین شده اند ... شخصا معتقدم هیچ توجیهی نداره ...نوحه ٬ به خصوص نوحه های مربوط به ماه محرم ٬ به نظر من حرمت جداگانه ای دارن... دو ماه عزاداری و سیاه پوش شدن شهر به صرف عشق به امام حسین(ع) نیست ... این عزاداری مفصل به خاطر عمق فاجعه ای است که بر امام حسین(ع) و عزیزانش واقع شده  ... اگر کمی مطالعه در باب فلسفه ی گوش دادن به نوحه کنیم ٬ متوجه میشیم که هدف٬ شنیدن ذکر مصیبت و متاثر شدن از کلام جانگدازه ... اگر کلام اینقدر قوی نیست که اون تاثیر رو بذاره ٬ نباید با ریتم جایگزین بشه .... کلام باید اصلاح بشه نه اینکه ریتم سوزناک بهش بدیم و فضا رو تلطیف  کنیم ... اصلا قرار نیست فضا تلطیف بشه... حالا بماند که موسیقی رپ و پاپ هم به آن اضافه شده !! میدونم خیلی از خواننده ها زحمت کشیدن و آهنگهایی در این زمینه تولید کردن ...که قطعا نیتشون خالصانه بوده ... حرف من اینه که این ایام حرمت ویژه ای داره ....عزاداری ویژه ای هم براش تعریف شده .... اگر ما به امر بزرگان دین عزاداری میکنیم ٬ پس باید همونجوری که اونها گفتن پسندیده اس عزاداری کنیم .. نه هر جوری که حال میکنیم  و خودمون دوست داریم !

درست مثل عزاداری با آرایش غلیظ و کفش پاشنه بلند و موهای تقریبا شینیون شده میمونه! نیاین بگین ما محدودیم و از هر فرصتی جوانها استفاده میکنن و ...  اون به جای خود و من هم قبول دارم ... اما عزاداری امام حسین(ع) فرق داره ....! البته من فرض رو میذارم بر اینکه همه ی اونهایی که اونجا هستن به خاطر اعتقاد و عشقشون به امام اونجان ... شاید فرض درستی نیست و اصلا هدف چیز دیگری است و عزاداری بهانه است ... الله اعلم !!!

خلاصه اش میشود اینکه : نسل ما ٬ نسل آدمهای "سوار بر موجه " ... هیچ کس به عمق کاری که میکنه فکر نمیکنه ... فقط دنبال جریان آب میرویم ... مهم نیست کجا میرویم ! اگر هنوز سوار موج نشدیم یا میتونیم توقف کنیم .. شاید بد نباشه کمی فکر کنیم...

وقتی کسی مادر ٬ پدر یا عزیزترینش رو از دست میده بازم حس و حال این کارا رو داره ؟ یا روز خاکسپاری و ختم و ... به فکر گوش دادن به یک موسیقی غمناکه ؟!!

 p.s: ممنونم از امیرحسین عزیز(یکی از با معرفت ترین خواننده های وبلاگ من ) بابت لینک نوحه ها ...خیلی خوب بود ... اگر نوحه ای گوش دادین که دوسش داشتین ممنون میشم لینکش رو برای من هم بذارین ...

 p.s.s: عزیز دلم خانم مارپل  ما رو درغم خودت شریک بدون ...امیدوارم خدا به تو و همه عزیزانت صبر بده :-(

Argo

دو هفته پیش با جماعتی از دوستان رفتیم یک رستوران ایرانی ... حس خوبی دارد وقتی آمریکایی ٬هندی ٬ فرانسوی و لبنانی و همه ی آدمهایی که به فرهنگ و سنت تو تعلق ندارند همه با هم به شام ایرانی رای میدهند .. حسی شبیه به غرور ملی ... در لیست غذاها نام "کوکوسبزی" آنچنان وسوسه ای در دلم می اندازد که نام هیچ غذای دیگری را نمیبینم . با یکی از دوستان توافق میکنیم "کوکوسبزی " را هم کنار غذایمان داشته باشیم . دقایقی بعد ساندویچ خوشرنگ و لعابی را می آورند و من با اولین لقمه ای که قورت میدهم چشمانم پر از اشک میشود ... عطر سبزی اش انگار مغزم را گیج کرده است... عجیب دلم تنگ ایران میشود ... یاد مامان می افتم و اینکه چند ماه است او را ندیده ام ... و همزمان یاد خیلی چیزهای دیگر که نمیشود اینجا نوشت ... اصلا آنچنان حالم بهم میریزد که توان خوردن لقمه ی دوم را ندارم . سعی میکنم ظاهر را حفظ کنم تا کسی متوجه نشود. با دوستان به ظاهر میخندم اما فکر و ذهنم جای دیگری است ... بعد از شام همه با هم تصمیم میگیریم برویم به تماشای فیلم Argo ... بیش از یکساعت تا شروع فیلم باقی مانده و  من همچنان در جمع میگویم و میخندم اما ذهنم مشغول موضوع  فیلمی است که متعلق به سالهای خیلی دور کشورم هست . همان روزهایی که به دنیا نیامده بودم اما هنوز عواقبش را در سطح اقتصاد و زندگی مردم میبینم ... فیلم شروع میشود و دوستان غیر ایرانی هر کدام کنار یکی از ما مینشینند تا برایشان قسمتهای احتمالی فارسی را ترجمه کنیم ...! بماند که تماشاچیان چه عکس العملهای نابی در بعضی صحنه ها نشان دادند .. دلم میخواست توان تدوین یا سانسور این فیلم را داشتم ... فیلم تمام میشود  و من مانده ام و اذهانی که مدتهاست تحت تاثیر رسانه ها ٬ تصویری در ذهنشان نقش بسته بود و  اکنون پررنگ تر شده است و چندین و چند سوالی که پرسیده میشود و هیچ جوابی برایش ندارم ... ! تنها چیزی را که خوب حس میکنم این است که دیگر طعم کوکو سبزی و دلتنگی را فراموش کرده ام ...و در اعماق دلم میگویم حیف !

آیفون فایو ! یا همان پنج خودمان ...

همه منتظر بودند بیاید! آنچنان در موردش صحبت میکردند که گویی قرار است معجزه ای رخ بنماید! اخبار را دنبال میکردند ٬ تبلیغات بیداد میکرد و تاریخ رونمایی اش دقیق مشخص نبود یکی میگفت تابستان و یکی میگفت پاییز و ...!

قبل از "ریلیز" شدن٬ یعنی قبل از اینکه به بازار بیاید٬ از مدتی قبل تر پیش فروش شده بود. روزی که قرار بود به بازار بیاید غوغایی بود٬ از نیمه های شب جماعتی پشت درهای بسته فروشگاه صف کشیده بودند تا محصول جدید شرکت اپل را به وسائل شخصی شان اضافه کنند!

از آن روز تا به حال که حدودا یک ماهی میشود ٬ هر شب ساعت ۱۰ شب سایت رسمی اپل استور بیشترین تعداد حضور کاربر را دارد ... افرادی که امیدوارند در یکی از این شبها صاحب یک دستگاه آیفون ۵ شوند ... و معمولا هیچ آپشنی برای خرید آیفون ۵ ٬ به خصوص به صورت تمام بهاء وجود ندارد ...!

سفارش در سایت اپراتورهای موبایل (مثل at&t و verizon و... ) هم ۲ تا ۳ هفته زمان میبرد ... هر روز ۸ صبح پشت درهای بسته ی فروشگاههای اپل جماعتی منتظرند ... تیکت های محدودی بین مردم یا پخش میشود یا نمیشود! یعنی بستگی به موجودیشان دارد !  آیفون میخواهی ؟ یا شانس و یا اقبال ! هر روز میتوانی بروی و منتظر بلیط رویایی باشی ! ناگفته نماند که به هر نفر ۲ عدد هم بیشتر نمیدهند !!!  از ۱۰ صبح تا ۸ شب  هم جای سوزن انداختن در فروشگاه نیست ....

یکی از دوستان هم قبل از ۱۲ سپتامبر خودش را به اینجا رسانده بود و با خواهر و شوهر خواهر و ... رفته بود به سفارش دوست موبایل فروشش چند دستگاه آیفون بگیرد و ببرد ایران ! نمیدانم با این دلار ۳۵۰۰ تومانی ٬ قطعا چیزی حود ۵/۳  - ۳  میلیون تومان آب میخورد ! کاری به تورم ندارم اما هنوز فکر میکنم با این مبلغ میشود خیلی کارها برای خیلی ها کرد! حداقل میشود پول پیش سرپناهی برای یک خانواده ی بی بضاعت ...

روحت شاد جناب استیو جابز ... نمیدانم برنده ی بازی در دنیای تکنولوژی شدی یا دنیای ماتریالیسم ! و  البته به قول آمریکایی ها "ولکام ابورد"  آقای سینا تمدن !

تابع درجه 3

۱) یکی از مشکلات و مصیبتهای درس خواندن در این مملکت این است که فقط جلسه اول کلاس است که میروی و در کمال آرامش در کلاس می نشینی و فارغ البال از کلاس بیرون می آیی . از جلسه دوم آوار امتحان و کوییز و کلی مشق است که روی سرت هوار میشود! یعنی جوری هوار میشود که مثل خفگی در عمق ۲۰ متری دریا هر چقدر دست وپا بزنی و فریاد بکشی ره به جایی ندارد ! از آن بدتر این است که به برکت رونق تکنولوژی ٬ ۴۰ تا ۸۰ درصد این تکالیف (بنا به سلیقه استاد) باید به صورت آنلاین انجام شود ... و نوعا هم تا ساعت ۱۲ شب یک روز مشخص مهلت داری ... اگر شانس بیاوری و بلایی برسرت نازل نشود که هیچ ... اگر نه درست حس سیندرلایی را داری که  بعد از ساعت ۱۲ کالسکه اش قراره کدو شود و خدم و حشمش موش ! برای من ساعت ۱۲ مدتهاست تبدیل به یک نقطه عطف شده است ... نقطه عطف منحنی یک تابع درجه ۳ .... یعنی مسیر زندگیم میتواند در کمتر از یک دقیقه عوض شود !

۲)دنیای مجازی دنیای عجیبی است... خیلی عجیب... آدمهای جور واجوری را وارد زندگی تو میکند. از هر گوشه دنیا و از هر طبقه اجتماعی... و گاه یک آشنایی خیلی ساده تبدیل میشود به یک دوستی عمیق... تا آنجا که روزی میبینی پدر و مادر یکی از دوستان مجازی ات که خودش در استرالیا تحصیل میکند٬ به همراه دوست دیگرشان سر از خانه ی تو در این سر دنیا در آورده اند و انگار سالهاست تو را مشناسند... تو را با سوغاتی هایشان شرمنده میکنند و به دیدار بعدی دعوت. دنیای مجازی است دیگر ...هر چیزی در آن ممکن میشود...

 ۳)این اولین باری نبوده که به مسلمانان و اعتقادشان حمله میشود و قطعا آخرین بار هم نخواهد بود ... نمیدانم چرا یک میلیارد و اندی مسلمان نه فکر چرایش هستند و نه فکر برخورد درست با این مسائل ... فیلمی - که نه تنها من ٬ بلکه هر موجود زنده ی اکه که عقل وخردش را بکار بگیرد اسمش را فیلم نمیگذارد - پخش شد . بسیار سخیف ٬ موهن ٬ بچه گانه ٬ غیر حرفه ای و در یک کلام چیپ  ... آنقدر مزخرف بود که ارزش دیدن نداشت و البته همان چند دقیقه هم کافی است تا آنقدر حالت را بهم بریزد که تا ساعتها دست و دلت به هیچ کاری نرود  ...چیزی که برای من قابل هضم نیست این است که در این مملکت که شعار برابری شان گوش فلک را کر کرده و هیچ احدی حق ندارد به هیچ دین و رنگ و نژادی توهین کند ٬ چطور میشود که چنین چیزی ساخته شود و توقع داشت که یک میلیارد اعتقاد ساکت بماند ... هرچند رفتارهای غیر منطقی و غیر عاقلانه که از برخی افراد به اصطلاح مسلمان در گوشه و کنار دنیا سر میزند ٬ به هر آنچه جوامع و عقاید دیگر به غلط در مورد مسلمانان فکر میکنند دامن میزند ....!  نه بدی را باید با بدی جواب داد و نه خشونت را با خشونت بزرگ تر ...هر اعتراض و مخالفتی راهی دارد .... و این وسط فقط درایت و زکاوت است که میتواند افراد ساده ی دنیا را برنده از بازی روباهان مکار بیرون آورد .... و افسوس که بیشتر اوقات بازنده ایم !

۴)چند هفته ای بود به پیشنهاد یکی از دوستان آخر هفته ها میرفتیم کایاک سواری... برای زندگی دانشجویی من حکم اکسیر شفابخشی را داشت که با هزینه کم میتوانستم تمام استرس و خستگی هفته را تقدیم آب دریاچه کنم و با یک حس خوب و لذت بخش هفته ی بعد را شروع . حالا هوا سرد شده است و آنها هم بساطشان را جمع کرده اند و از این هفته دیگر دریاچه کوچک به استقبال سکون و سرمای پاییز و زمستان میرود... منحنی تابع زندگی باز به نقطه عطف نزدیک شده است و من مانده ام که چه چیز میتواند در چند ماه آینده جایگزین آرامش عجیب و  وصف ناپذیر نهفته در این پارو زدن و شناور ماندن روی آب شود!

من آن خاک بلاخیز ِ بلاگردانِ ایرانم(2)

  ساعتی از نیمه شب گذشته ...  خوابم نمیبرد ...

حرفهای دلم را از زبان  این  " ماهی سیاه کوچولو "  گوش میدهم ....

" این پست"   را میخوانم و  بغضم با صدای بلند میترکد ...

من آن خاک بلاخیز ِ بلاگردانِ ایرانم(1)

من آن خاک بلاخیز ِ بلاگردان ِ ایرانم / من آذربایجانم ٬ پرورشگاه دلیرانم

بگو با خصم من گر بگسلد زنجیر چرخ از هم / مرا از جان ایران نگسلاند عهد و پیمانم

(استاد بسیج خلخالی)

سریالهای آبکی ماه رمضان همچنان پخش میشد و اختتامیه بازیهای المپیک آغاز شده بود....

در میان این همه هیاهو ...زمین تصمیم میگیرد بلرزد...نه یکبار.. نه دوبار ... چند بار... میلرزد و میلرزد و مردمانی از جنس سادگی به سادگی روی خاک می آرامند ...همان مردمانی که سالهای سال پیش زمانی که بحث جدایی آذربایجان از ایران بود ، نگذاشتند که  ناموس وطن به تاراج رود ...

اخبار خیلی دیر منتشر میشود .... خیلی دیر ... خیلی دیرتر از دیر .... 

در هیاهوی مصیبت و آشفتگی... یکی نشسته است روی صندلی، زیر باد خنک...میگوید: زلزله زده ها از دولت توقع کمک نداشته باشند....!! یکی نیست بگوید کی داشته اند؟؟ یکی نیست بگوید: نگران نباشید! ما عادت کرده ایم به دولتی که سالهاست از مردم توقع داشته است ...! اصلا کاش خیلی ها بودند تا خیلی چیزهای دیگر بگویند!

دیگری میگوید: این هشداری است برای زلزله قیامت!! بترسیم از زلزله قیامت!! و یکی  هم نیست در این گیر و دار ، از ایشان من باب امر مقدس امر به معروف بسیار به موقع و به جا تقدیر کند!!! عده ای هم نشسته اند و تحلیل اخلاقی و اجتماعی برای علت آن میکنند و چیز را به چیز نسبت میدهند!!

یکی یکی صفحات را میبندم و به جمعه فکر میکنم... به جمعه ای که قرار است مثلا دست یاری همه در دستان خاک آلود و چشمان خیس این مردمان باشد... جمعه ای که باید امید به زندگیشان و همدردی به دلهای داغدیده شان هدیه شود ... جمعه ای که شاید باید جور دیگری باشد ... خیلی متفاوت تر از جمعه های دیگر ...  اما افسوس که خیلیها ، خیلی برنامه های دیگر برای جمعه خودشان چیده اند ...!! 

در دلم آرام میگویم کاش همین جمعه ...

همین جمعه ...

دست یاریت برای همیشه دستان ما را بگیرد ...

بس که نازک بود مینا ....

امسال بعد از سالها اولین سالیه که نیمه شعبان و ماه رمضان ایران نبودم. از وقتی ماه رمضان افتاد توی تابستون بنابر یک توفیق اجباری هر سال این موقع ایران بودیم و لذا خاطرات به یاد موندنی زیادی برای من نقش بست که بیشترش عجین شده با بهزیستی و بچه های بی سرپرست ... جوری که کم کم یه تعصب و حساسیتی نسبت به این موضوع در من ایجاد شد . همیشه دلم میخواست بهترین جشنها و افطاری ها رو با کمترین هزینه برای این بچه ها داشته باشیم . همیشه از خدا میخواستم مرا در راه و رشته ای قرار بده که پول خوبی توش باشه و بتونم به جای جمع کردن کمکهای مردمی روی پول خودم حساب کنم. ناگفته نماند که همیشه اینقدر انسانهای خیر و بزرگوار اطراف ما بودن که مشکلی در این زمینه نبود . اما یکی از مشکلات ما اصولا مسئله " جوگیر" بودنه که در همه زمینه ها صدق میکنه ! مثلا مردم کشور ما بعضی از مواقع سال خیرّتر و مومن تر از همیشه میشن ٬ محرم و صفر که میشه (به خصوص دهه ی اول) همه دوست دارن نذری بدن و تقریبا تمام آشپزخونه های توی خونه ها تعطیله ! جوری که متاسفانه گاهی اسراف هم میشه .. یا مثلا ماه رمضان ... و اونوقت بقیه سال هیچ خبری نیست و احتمالا عده ای تصور میکنند که  افراد کم بضاعت ۱۰ ماه دیگر سال را با بضاعتند ! این قضیه در بین بچه های بی سرپرست و خانواده های کم بضاعتی که حداقل من باهاشون سر و کار داشتم هم به شدت صدق میکرد ... یادمه پارسال یکی از این واحدها که تو منطقه نیاوران هست ٬ از روز پنجم ماه رمضون تمام افطارها و حتی سحر هاشون بانی برای غذا و خوراکی داشتند و واحد دیگری که در پاکدشت ورامینه فقط شب و روز نیمه ماه رمضان را دعوت بودند ! که ما پارسال  نیاوران نرفتیم و یکبار با بچه های وبلاگ و دو بار دیگه با گروه خودمون برای پاکدشتی ها افطار بردیم ...بگذریم ...

داشتم از حساسیتم روی این موضوع خاص میگفتم ... که نقطه ضعف بزرگی است در وجود من . تا اسم بهزیستی و بچه های بهزیستی میاد حاضرم هر کاری براشون بکنم ... هر کاری ! و متاسفانه تا میبینم کسی به این بچه ها محبت میکنه یا میخواهد کاری براشون بکنه و قدمی برمیداره فوری به اون شخص اعتماد میکنم که البته جز چند مورد اشتباه نکردم .( اون چند مورد هم متاسفانه از افرادی بودن که از طریق وبلاگ به جمع ما پیوسته بودن و خب شناخت کافی در موردشون وجود نداشت ...) این حساسیت اونقدر زیاده که هفته پیش وقتی شنیدم یکی از سریالهای ماه رمضان به موضوعی مرتبط با این بحث پرداخته و حتی یکی از مراکزی رو که ما به اونجا مراجعه میکردیم نشان داده و ... دست و پام شل شد و حماقتی بس بزرگ باعث شد که این سریال بسیار مزخرف را نگاه کنم ! و اکنون بعد از دیدن ۱۱ قسمت ٬ همچنان دارم به خودم تلقین میکنم که هنوز برای قضاوت زود است ... اما نمیشود که نمیشود !! هر ثانیه از این سریال رنج و عذابیه برای من ... نه صرفا به خاطر دیالوگها و حرکات کودکانه ... نه صرفا به خاطر حماقتهای یک زوج نسبتا بالغ ...  نه به خاطر صحنه هایی که در دلم میگم : چه دروغها ! نه به خاطر سناریویی که کاملا صحنه های بعدیش را میشود حدس زد و حتی آخر ماجرا را ... نه به خاطر سطحی و احساسی برخورد کردن با موضوعی چنین ریشه دار در فرهنگ ما ...ناراحتم به خاطر احساسی که در وجود تمام بچه های بهزیستی با دیدن این سریال ایجاد میشود !!  بچه هایی که برایشان هر ماه رمضان سفره افطار میچیدیم و آنها بلافاصله اولین سریال بعد از افطار را با ولع تمام نگاه میکردند... بعضی دیالوگهای این سریال آنچنان قلبم را میفشارد که چشمهای نمناکم را میبندم و سعی میکنم صورتهای معصومی که چشم به تلویزیون دوخته اند و این قضاوتها را میشنوند را تصور نکنم ... شاید عده ای معتقد باشند که خب آنها هم باید با این واقعیت مواجه شوند و اثری که روی جامعه دارد بزرگتر و مهمتر است و در نهایت به خود آنها کمک میکند و قس علی هذا .... من هم در جوابشان میگویم : (...) بابا ! شیوه و روش هم مهم است ..! مسئله ای به این مهمی که گریبان خیلی از خانواده ها را گرفته است نباید اینچنین سطحی و پیش پا افتاده ٬ کاملا بر اساس یک احساس غریزی !! در سطح وسیع مطرح بشه ...دو سه روز با خودم مقاومت کردم که  ادامه این مزخرفات را نبینم٬ اما نشد ! نشستم و قسمتهای جا مونده را هم دیدم !!! این سریال تا همینجا روح و روان آن بچه ها را زخمی تر کرده ... امیدوارم آخرش ختم به خیر شود ... هر چند پیام !! و آخر قصه را میتوان کاملا حدس زد ...

اصلا قصدم تحلیل و پرداختن به جنبه های نقد این داستان نبود که خود چندین و چند پست است .. صرفا خواستم احساسی که این چند روز به شدت رنجم میدهد را با شما در میان بگذارم .. همین :-(

از جنس فطرت

دو سه روزی بود که در صفحه ی نمایشگر جلوی ماشین علامتی زرد رنگ روشن شده بود که متاسفانه به واسطه مشغله و ایضا جنسیت مان که اساسا به این جور مسائل علاقه ای ندارم و توجه نمیکنم٬ بیخیالش بودم . تا اینکه دیروز احساس کردم یک بلایی دارد سر ماشین می آید و گویی در جاده لغزنده حرکت میکنم ! اول فکر کردم لاستیکها پنچر شده اند ! لیکن بعد از مشاهده و معاینه به این نتیجه رسیدم که خیر٬ بسیار هم سالم میباشند! دفترچه ماشین را نگاه کردم و متوجه شدم که این علامت به معنی کم باد بودن لاستیکها است ! با توجه به اینکه افطار مهمان بودیم و نزدیک غروب هم بود ٬فرصتی برای رفع مشکل نبود . امروز بعد ازظهر ٬ وقتم را به زور آزاد کردم و رفتم دنبال راه چاره .  اولین باری بود که خودم بودم و خودم ! تا قبل از این پدر جان زحمت تمام این کارها را میکشیدند و مواقعی هم که ایران بودیم با یک عدد ۲۰۰ تومانی و یا نهایتا ۵۰۰ تومانی سر و ته قضیه را هم می آوردم و روحم هم خبر نداشت که باد و تنظیم باد چیست ! اما افسوس که در این مملکت به لطف ایزد منان ٬همه چیز در اوج خودکفایی است و هیچ کس نه رحمی به جنسیتت میکند و نه دلسوزی ای برای ناشی بودنت ! راهی پمپ بنزین شدم ...به این نتیجه رسیدم که باید کمی اطلاعاتم را قبل از اقدام بالا ببرم .یک عدد تماس حاصل نموده و پرسیدم که چه کنم ! دوست هموطنمان هم رگ غیرتشان کمی متورم شد و به جای راهنمایی و تقویت روحیه٬ غرغرشان نصیب بنده شد که چرا همان دیروز و پریروز ایشان را مطلع نساختم. هرچه گفتم بیخیال فایده نداشت و تقریبا به شکر خوردن افتادم که از تجربیاتشان کمی اینجانب را بهره مند ساختند و فهمیدم که باید یک عدد" گیج " داشته باشم یا داشته باشند،که یک وقت باد اضافی در لاستیک نچپانده و لاستیک را نترکانم! خلاصه اش یعنی باید تنظیم باد بنمایم! آب دهانم را قورت دادم و گفتم متوجه شدم و با قاطعیت گفتم نیازی به حضور ایشان نیست! پیش خودم گفتم " نخوردیم نون گندم ٬ دیدیم دست مردم" !!  خب لابد این " گیج " از همان دایره های مدرجی است که در مکانیکی های خودمان دیده بودم که هنگام باد زدن استفاده میکنند و احتمالا اینقدر پیشرفته است که هر وقت باد ِلاستیک کافی شود٬ دیگر اجازه ورود هوا را نمیدهد ! کمی روی دستگاه را مطالعه کردم که چیزی عایدم شود که نشد ! یک عدد شلنگِ نازک ِسیاه ِدراز هم روی زمین ولو بود . شلنگ را ترسان و لرزان در دست گرفته و کمی بررسی کردم ! نه " گیج " داشت و نه درجه ای ! تصمیم گرفتم به جای پاسخ به تماسهای مکرر آن بنده خدا ٬ با یکی از دوستان غیر هموطن تماس بگیریم !

 ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

مرغ همسایه !

حدود ۱۰:۳۰ شب ... همه جا تاریک میشود ... نه چراغی نه کورسویی... ظلمات است و ظلمات... ضرباهنگ شدید باران بر شیشه و طوفانی که میان آن میپیچد٬هیچ خوشایند نیست . رعد و برقهای پشت سر هم است که شیب تند دانه های باران را که باد فرصت فرود آمدن به آنها نمیدهد٬نشان میدهد. پنجره ی اتاق صدا میدهد٬ گویی میخواهد از جا کنده شود... هر از گاهی هم صدای تق و توق و شکستن و خرد شدن چیزی از اطراف می آید... هیچ کجا دیده نمیشود... کورمال کورمال دستم را روی تشک میکشم و موبایل را پیدا میکنم... ۲ خط از باتری اش بیشتر نمانده است! با وحشت به خواهرم و یکی دو نفر دیگر زنگ میزنم . تمام برق شهر قطع شده است! آنتن تلفن هم هی میرود و می آید... از ترس اینکه مبادا همان دو خط باتری هم تمام شود٬ تلفن بازی را تمامش میکنم . صدای آژیر ماشینهای آتش نشانی و آمبولانس و پلیس ٬ رعب و وحشتم را بیشتر و بیشتر میکند ... انگار آسمان به زمین چسبیده است ! صدا و نور رعد و برقهای پیاپی وحشتناک است٬ واقعا وحشتناک! بغضم میترکد ... نفسم تنگ شده است ... نمیدانم چقدر از زمان گذشت که صدای آژیر ماشینها  خیلی نزدیک میشود. از پنجره قدی اتاق چیزی دیده نمیشود ٬اما نور قرمز رنگ و صدای بلند آژیر که ناگهانی قطع میشود٬ میگوید ماشینها خیلی نزدیک هستند٬ در همین کوچه ! از پنجره هال نگاه میکنم... .چند خانه آنطرف تر آتش گرفته ...

از خانه های چوبی و مقوایی این سرزمین متنفرم ! مرا به یاد داستان سه بچه خوک می اندازند! (یادتان هست که؟ اولی با کاه و دومی با چوب و سومی با آجر ! ...) خانه هایی که  به طرفة العینی طعمه حریق میشوند و خاکستری ناب از آن بر جای میماند! اشکهای آرامم تبدیل به یک گریه واقعی میشوند. چند بار دستم به سمت گوشی میرود تا شماره پلیس را بگیرم  ۹...۱..۱.. میخواهم بگویم که وحشت کرده ام و بیایید مرا به خانه خواهرم ببرید ... و هر بار قبل از برقرای تماس ٬ قطع میکنم و بر خودم نهیب میزنم که هی دختر! زنگ بزنی بگویی چه ؟ بگویی از باران و طوفان میترسی؟؟ اما واقعا ترسناک است! دوباره با خواهرم تماس میگیرم و میبینم او هم وحشت کرده است و بچه ها گریه میکنند... رویم نمیشود بگویم من هم از وحشت در حال سکته هستم ! آب دهانم را چند بار محکم قورت میدهم و سعی میکنم خود را قوی و خونسرد نشان دهم ! تنها فکری که به ذهنم میرسد این است که بخوابم ! بخوابم تا شاید فردا صبح یا در دنیای دیگر باشم یا در خانه ی خودم با چراغ روشن اتاق ! سرم را در لحافم فرو میبرم تا صدای ضربات باران و طوفان را کمتر بشنوم! فایده ندارد ...کورمال کورمال به سمت دستشویی میروم٬ وضو میگیرم و سرسجاده مینشینم و بعد هم نماز تا شاید آرام شوم ... تلفن هم دیگر آنتن ندارد و از باطری اش هم یک خط بیشتر نمانده ! از ترس اینکه مبادا همین یک خط هم تمام شود٬ خاموشش میکنم! ... و بعد آرام دراز میکشم و چشمانم را میبندم و به کوچه های شهرم فکر میکنم... به آن قدیمها ٬به خانه ها و دکه های کوچک روزنامه فروشی که حتی در ظلمات و بی برقی ٬ چراغی ٬ شمعی٬ فانوسی روشن میکنند! یادش بخیر ... وقتی برق میرفت ٬ ۲ ساعت بعد می آمد... تازه کوچه بالاتری یا پایین تری هم برق داشتند! برق شهر هم برقرار بود ... اگر آب هم طولانی مدت قطع میشد ٬ منبع های بزرگ آب می آوردند و در محلات میگذاشتند و جماعت ٬ آب ِبرنج و آب ِ خوردن و گلاب به رویتان آب ِ آفتابه شان تامین بود !

لعنت به این نظام سرمایه داری ! نمیدانم چرا اینقدر دولتها را خسیس کرده است ...! برق شهر هم وجود ندارد... اصلا در سراسر شهر چراغی نیست که حداقل در حالت عادی روشن باشد٬ چه برسد به این اوضاع ! ظلمات شد .. برق رفت ... نه یک روز نه دو روز ... بلکه در بعضی جاها چندین روز! هوا هم کانه یک سونای بخار مجانی...! مرطوب و داغ .. عین هوای سر ظهر مرداد ماه مازندران !  یخچال و فریزر هم که تبدیل به کمدی شده بود با مواد غذایی در شرف فاسد شدن ! بعضی جاها که سیستم آبشان هم به برق وصل بود ٬ آب هم نداشتند ! تمام شهر هم شبانه روزی مشغول بودند و باز هم فایده نداشت...! خیر سرشان تکنولوژی هم به غایت مدد میرساند ! دانشگاهها تعطیل ...اکثر سوپرمارکتها و رستورانها هم تعطیل ! ... برای خیلی ها امکان پختن غذا هم نبود (اجاق گاز برقی) کلا شهر عین قبرستان شده بود...! تمام فروشگاهها ٬ ژنراتورها و فن های موجودشان را تند و تند میفروختند ! شاید تصورش برای کسی که در این موقعیت هرگز نبوده مشکل باشد . مشکل منطقه ی ما تقریبا خیلی زودتر از بقیه حل شد و دوستانمان مهمان خانه های ما شدند و بعد از یک هفته ی سخت و طولانی اوضاع به حال عادی برگشت ...حال آنکه در سرزمین مادریمان نه قدر آب میدانند و نه قدر برق! حتی تحمل ۲ ساعت قطعی برق را هم ندارند ... کاری به مسائل جانبی !! هم ندارم ... اما اگر همچین اتفاقی برای امت همیشه در صحنه افتاده بود .....؟! (جای خالی را با وجدانتان پر کنید نه با ربط دادن چیز به چیز ! )

P.S: جمعه ۹ تیر ٬ ۲۹ جون ۲۰۱۲

آنچه گذشت و میگذرد :-)

۱) هیجان انگیزترین کاری که در این مدت عدم حضور کردم خرید دو عدد فلاور باکس و یک گلدان بود که در آن نخودفرنگی و تربچه و ریحان و شاهی و نعنا کاشتم ! آب دادن به دانه های ریزی که توی خاک می کاری و جوانه های ریزی که بعد از مدتی سر از خاک در می آورند ٬ حس شیرینی دارد.... مثل حس کودکی که لوبیاهای خیس کرده اش زیر پارچه نمدار جوانه زدند... هیجان و ذوق زیادی دارم و لحظه شماری میکنم که ماه رمضان امسال با سبزی خوردن خانگی در فضایی که ریحان و شاهی جز یاد ایران چیز دیگری ندارد از دوستان و اطرافیان پذیرایی کنم ( حالا فکر نکنم بیشتر از یه بشقاب بشه ها ! :دی )

۲) دکتر س. را خیلی اتفاقی به همراه همسرشان دیدم . مردی مهربان و دوست داشتنی٬ بذله گو و فروتن ٬ فارغ التحصیل دانشگاه هاروارد و فول پروفسور ... استاد دانشکده حقوق دانشگاه تهران که متاسفانه سال گذشته از این سمت اخراج شده اند و به آمریکا مهاجرت کرده اند . نمیخواهم قضاوتی در مورد علت اخراج ایشان  بکنم اما به هر حال هم کلامی و هم صحبتی با ایشان مرا برد به روزهای پر شر و شور "در پنجاه تومانی !"  ... استاد را در یک فضای غیر رسمی ملاقات کردم. مرا با نام کوچک صدا میزد ٬ اما  من خودم را همان دانشجوی ۱۸/۱۹ ساله میدیدم که جز واژه استاد چیزی بر زبانش نمی آید ...

۳)ماه رجب و شعبان برای من خاطرات خیلی زیادی دارد ... چه سالهایی که در اینجا گذراندم و چه سالهایی که بر حسب اتفاق در ایران بودم . یادش بخیر٬ همیشه روز نیمه و روز قبلش با تعدادی از دوستان میرفتیم عیادت بیماران بیمارستانها . هم تبریک میگفتیم و هم از آنها میخواستیم با دلهای شکسته شان دعا کنند . امسال اگر برایتان مقدور بود و فرصتی داشتید بد نیست سری به بعضی بیماران بزنید. یاد من هم باشید... هر سال برای بچه های بهزیستی هم مفصلا برنامه داریم که امسال من توفیق نداشتم ایران باشم و دوستان دیگر هر روز با ایمیلها و پیام هایشان دل را عجیب آب میکنند ... دوستان وبلاگی که پارسال در جمع ما بودند شاید دلتنگی اکنون من را بیشتر درک کنند . لیکن اینجا هم بیکار ننشستیم ! امسال به مناسبت نیمه شعبان جشنی برای کودکان و بزرگترها در دو سالن جداگانه در ویرجینیا در نظر گرفتیم که شدیدا مشغول آماده کردن برنامه های جشن هستیم ...من و دوستم مسئولیت سالن کودکان را بعهده گرفتیم و امیدوارم روز خوب و به یاد ماندنی ای برای بچه ها ثبت کنیم ...

۴) در رشته ی دومی که در کنار درس اصلی میخونم ٬ دو تا کیس مشاوره به عنوان پروژه این ترم بهم داده شده که تمام صحبتهای جلسه ضبط میشه و بعد در حضور استاد تحلیل میشه ! ستمی است برای خودش! کار طاقت فرسایی است و تهذیبی است برای شخص خودم! چند روزی هم با گروه دوستان و یک از اساتیدمان سفری برای کار و تفریح رفتیم که در کنار تجربیات خیلی زیادش٬ لذت درس و علم واقعی را در کنار لحظات شاد و دوست داشتنی برام به یادگار گذاشت و تا حدودی خستگی فوق الذکر رو برطرف کرد .هرچند درس و مشق در این دیار با تمام لذتهایش شوخی ندارد و پوست هر بنی بشری را غلفتی (قلفتی ؟) میکند !

۵)در یکی از شب نشینی ها منزل یکی از دوستان دو تا فیلم ایرانی که فکر میکنم زیر زمینی بود یا رو زمینی یا ... دیدم . فوق العاده مزخرف و اعصاب خرد کن !فکر نمیکنم درست باشد که اسم ببرم ٬ دلم نمیخواهد کسی به خاطر این بند از نوشته ام برود و این مزخرفات رو ببیند ! نقطه بارز هر دو ٬انحرافات جنصی و آزادیهایی که صرفا در پارت.ی و الکل و روابط آزاد خلاصه میشود ! من که به شخصه پیام شاخصی از آنها نگرفتم! اگر بنا به ساخت فیلمی با این موضوعات است٬ فیلمهایی که حول این محور در هالیوود ساخته شده بسی جذاب تر و قوی تر است ! واقعا نمیدانم هدف از ساختن این فیلمهای بی سرو ته و سطحی چیه ؟ یکی اگر میداند به من هم بگوید !!! 

p.s: هدف از نوشتن این پست این بود که اعلام کنیم که خوبیم و خدا رو شکر خوش میگذرد و این صوبتا ... شما هم این ایام به جای ما حسابی خوش بگذرانید و احیانا هر جایی که حس کردید دلتان یک قدم به خدا نزدیکتر شده یاد ما هم باشید

هر کجا وقت خوش افتاد، همانجاست بهشت

روز ۱۳ رجب رو خیلی دوست دارم. روزیه که برای من تحول بزرگی در زندگیم ایجاد شد. دو تا از بزرگترین و ارزشمند ترین هدیه های زندگیم رو توی این روز از خدا گرفتم ...دیروزحال روحی خوبی نداشتم ...تا ظهر همه اش بغض داشتم و گریه میکردم و دلم بدجوری هوای امام رضا(ع) رو کرده بود ...  فلش پلیر و کلا کامپیوترم هم خراب بود و هیچ فیلم و تصویری از یوتیوب و ... رو نمیتونستم ببینم .طبق معمول پناه بردم به دعاهایی که صبح زود گوش میدادم ... اونها هم خیلی فایده نداشتند. حدود ظهر بود که یکی از دوستام اومد و با هزار بدبختی فلش لپ تاپم رو درست کرد. دیگه آروم شده بودم و عصر هم مهمون داشتم. تا شب هم یه سی دی که مربوط به یکی از کلاسام تو اون یکی رشته ام بود رو گوش دادم و خوابیدم ....

خواب خیلی خوبی دیدم ... شاید مدتها بود چنین خوابهایی ندیده بودم ... خواب دیدم با یکی از معلمهام که فوق العاده معلومات مذهبی و علمی خوبی داره و بسیار متدینه رفتم حرم امام رضا(ع) ... روز عید بود .. شاید همین ۱۳ رجب ... اما مطمئنم ماه رجب بود ... ظهر بود رسیدیم توی یکی از صحن ها ... دو تا از خادم ها دعوتمون کردن برای غذا ... ما هم نگاهی متعجب به هم کردیم و با تردید و خوشحالی نشستیم سر سفره ای که وسط صحن از قبل پهن بود ... ناهار عدس پلو بود با گوشت و کشمش و ماست (که من خیلی علاقه ای به این غذا ندارم ) اینقدر این غذا خوشمزه بود که دلم نمیخواست تموم بشه و یواش یواش میخوردم ... دلم میخواست بهشون بگم بازم میشه برام بریزین اما روم نمیشد ...تا غروب توی حرم بودم ... نزدیکهای اذان اعلام کرده بودن هر کسی خوراکیهای نذری داره ( مثل آجیل و شکلات و ...) اگر مایله بده به خادمها تا همه رو با هم پخش کنن ... خادمهای مرد هم کیسه های بزرگ دستشون بود و همه رو جمع میکردن و به ثانیه پر میشد ... من هم لباس سبز خانمهای خادم تنم بود .. ازدحام شده بود و من هم از این طرف به اون طرف میدویدم و بسته های پسته و شکلات و ... را جمع میکردم ... حتی یادمه یه خانمی یه بسته عناب! داد. بیشتر از پیرزنهایی که نمیتونستن راه برن ٬ نذری هاشون رو میگرفتم و به کیسه ها میرسوندم و اونها هم کلی دعا میکردن و خوشحال میشدن .اینقدر احساس خوبی داشتم که همه غم و غصه هام رو فراموش کرده بودم ...خیلی حال و هوای خوبی توی حرم بود...

ساعت موبایلم زنگ زد و برای نماز صبح بیدار شدم ...اینقدر احساس خوشایندی داشتم که تصمیم گرفتم اینجا بنویسم تا به این راحتی ها فراموشش نکنم ... الان ساعت ۶:۳۵صبحه و من برای چندمین بار رد پای خدا را خیلی زود در زندگیم دیدم ... این ماه رجب اگر مشهد رفتید و مهمان بهشتیان شدید یادی هم از من بکنید ... (امام رضا(ع) توی این ماه زیارت مخصوص دارن ) ...هرچند حتی اگر به اندازه دو قاره و یک اقیانوس هم فاصله داشته باشی٬ باز هم حواسشان هست .... راستی کسی را میشناسید تعبیر خواب درست بلد باشد ؟!

آدمهای سرزمین من ....

آدمهای سرزمین من تحمل صداقت را ندارند . به دو رویی و دو رنگی عادت کرده اند . بدجوری هم عادت کرده اند ! اگر صاف و رک و پوست کنده احساس و نظرت را رو در رویشان بگویی قطعا تاب شنیدن ندارند ! یا خود را به در و دیوار میکوبند یا مظلوم نمایی میکنند و یا انتقام میگیرند ...گاهی برای نجات خودشان تا مرز حراج شرافتشان پیش میروند ...آخر سر هم تو را به جرم یکرنگی متهم خواهند کرد ...

آدمهای سرزمین من بازیگران خوبی شده اند . رفتار چندگانه را دوست دارند... عادت کرده اند که در رو بخندند و پشت سر عیب جویی کنند ...اصلا تفریحشان همین است ...و هر روز تو بیشتر میفهمی که اگر خدا " ستار" نبود چه میشد ...

 آدمهای سرزمین من٬ ظرفیت ایثار و گذشت دیگران را در مقابل خود ندارند ...حتی سعی میکنند درد دیگران را نفهمند ... ترجیح میدهند خود را به تغافل بزنند و به روی خود نیاورند ....عجیب هم منفعت طلب شده اند ... تا روزیکه چیزی یا کسی برایشان نفع مادی یا معنوی دارد٬ خود را در زرورق اخلاص!!! میپیچیند و عرضه میکنند ... وقتی نفع تمام شد مثل آب تبخیر میشوند ...

آدمهای سرزمین من دوست دارند احمق فرضشان کنی و فریبشان دهی ...ترجیح میدهند زنی با طنازی و زبان بازی ٬ مادی و معنوی تلکه شان کند... تا اینکه رک و راست بی توجهی و بی میلی اش را نشان دهد .... یا مردی ٬ با چند هدیه مادی و معنوی و گردش و تفریح ٬ به مطامعش دست یابد تا آنکه با شرافت و مردانگی فقط خودش باشد و خودش! 

آدمهای سرزمین من همیشه از سکوت دیگران به نفع خود بهره برده اند ...تا میدان را خالی میبینند ٬ ۴ نعل میتازند ... مثل راننده های ناشی که در بزرگراه خالی و بدون تردد ٬ تخته گاز ویراژ میدهند .... هیچ کس بهتر از خودشان نمیداند که واقعیت چیز دیگری است ...و شاید ناظر این صحنه از سر ترحم و دلسوزی با خود بگوید : بگذار حالش را ببرد ... این تنها فرصت اوست ...

آدمهای سرزمین من در آسمان به دنبال خدا میگردند.... گویی خدا آن بالا بالاها لابه لای ابرها محو و ناپدید شده است ...شاید فکر میکنند میرود سرکشی به سیاره های دیگر ! شاید هم فکر میکنند مشغول استراحت است ... یا سرش به حساب و کتاب بنده ها گرم است !!! فکر میکنم برای همین است که راحت سرشان را زیر انداخته اند و روی زمین هر کاری دلشان میخواهد میکنند ...!!! من هم از آدمهای همین سرزمینم ....

 p.s: چون مدتی است فرصت خوندن وبلاگها و کامنت گذاشتن رو ندارم ٬ ترجیح دادم کامنت دونی رو ببندم که تصور توقع کامنت برای بعضی مخاطبان پیش نیاد . اگرنه با کمال افتخار پذیرای کامنتهای پرمهر دوستان عزیزم بوده و هستم :-)

یک کلیک آرامش !

 ساعت ۶:۰۵ بعد از ظهر ۲۹ می ... با ۵ دقیقه تاخیر میرسم سر کلاس .جمعیت کلاس با حضور من ۱۲نفر میشود. استاد ، مرد میانسالی است با موهایی کاملا سفید ٬صورتی سرخ و فوق العاده پر انرژی . دو سه برگه A4 جلویم میگذارد . سیلابس درسی و برنامه کلاس و امتحانات تا آخر ترم ...بدون وقفه صحبت میکند و هر از گاهی نقبی به گذشته میزند و همزمان به یاد همسرش نیز هست! کلاس تا ۱۰ شب است و به همسرش قول داده ۱۰:۳۰ خانه باشد ! از مدارج و مدارک تحصیلی اش میگوید و بعد از نیم ساعتی شروع به تدریس میکند. ترم تابستان است و درسها خیلی فشرده! دو فصل را باهم تدریس میکند و ۱۰ دقیقه بینشان زنگ تفریح میدهد. از دو ساعت دوم تقریبا چیزی نمیفهمم ! کمی از صحبتهایش را ضبط میکنم . خوابم می آید ...هنوز ساعت خوابم تنظیم نشده است. گیج و منگم و ثانیه ها را میشمارم تا عقربه ها به ساعت ۱۰ نزدیک شوند ... حدود ۱۱۰ صفحه از کتاب ۲۰۰۰ صفحه ای این واحد را تدریس کرده است ... کتابش را نخریده ام ... ۲۱۰دلار بود ! استفاده شده اش هم از ۱۲۰ دلار به بالا .... ! وبسایتی را معرفی میکند برای بخشی از تکالیفمان . حدود ۱۰۰دلار هم باید حق عضویت بدهیم برای ورود به بخش تکالیف این واحد در آن وبسایت! مسخره اس واقعا ! دکان درست کرده اند ! ساعت حدود ۱۰ میشود و خوشحال از کلاس بیرون می آیم ... باران شدیدی میبارد ... خیلی شدید ... همه یا در حال دویدن هستند یا سریع راه میروند اما من آرام آرام قدم برمیدارم..به ماشین که میرسم تمام لباسم خیس خیس شده است و به تنم چسبیده ...قطعا سرماخوردگی ام بدتر خواهد شد ! مغزم هنگ کرده است ... درس سختی است ... وحشت تمام وجودم را گرفته است .... پیش نیازهای این درس را سالها پیش به زبان فارسی در ایران گذرانده ام ... خب پرواضح است که از کلاس هیچ نفهمم !! حدود ساعت ۱۱ شب به خانه میرسم ...توان انجام هیچ کاری را ندارم ... تنها کار مثبتی که میکنم این است که نمازم را میخوانم و بعد هم شروع میکنم به بالا پایین کردن صفحات مجازی تا فایل پی دی اف کتاب را پیدا کنم ...! موفق میشوم .. دانلود میکنم و در همان وضعیت پای لپ تاپ خوابم میبرد ... 

روز ۴ شنبه ... ساعت۶ صبح بیدار میشوم .. دلشوره ام تمامی ندارد ... نوشته های ریز ریز کتاب و نمودارها و تحلیل ها نگرانی ام را بیشتر و بیشتر میکند ...شروع میکنم به پرینت گرفتن از دو سه فصل اول ... حدود ۱۴۰ صفحه را پرینت میگیرم ...تعداد زیادی از تکالیف را باید تا روز یکشنبه برای استاد بفرستم ... ! تا شب با خودم کلنجار میروم و سعی میکنم  یخهای مغزم را باز کنم ...اما فایده ندارد ! هر چه به پایان روز نزدیک میشوم دلشوره ام بیشتر میشود ...! سرمای شدیدی خورده ام ... پشت سر هم عطسه میکنم و از چشم و بینی ام آب می آید ... ساعت ۱۱:۵۶ دقیقه ۴ شنبه شب است و من فقط ۴دقیقه وقت دارم تصمیم نهایی را بگیرم ... ادامه راه یا حذف واحد ! کلافه ام ... نشانگر موس را  روی آیکون drop می برم . چشمهایم را میبندم و فشار کوچکی میدهم ... به طرفة العینی واحد حذف میشود و دلشوره ی من تمام ! تمام ِ تمام ! با خوشحالی به دوستم زنگ میزنم و او را از تصمیمم مطلع میکنم .مکث میکند ٬ شاید هم هنگ میکند ! هیچ کس از من چنین انتظاری ندارد ! نه یارای سرزنش دارد و نه تاب تایید ! سکوت میکند و سکوتش به شدت آزاردهنده است ... میگوید تو از پسش بر می آمدی ... با لبخند شب بخیر میگویم و به این مکالمه پایان میدهم ... بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد ... راحت و آسوده خود را در لحاف نرم و گرمم میپیچم و آرام میخوابم ...!  نمیخواهم به " بعد " فکر کنم ... ! فقط خوشحالم که با یک کلیک ساده دنیای آرامش را امشب مهمان وجودم کردم ...کاش همیشه با یک کلیک آرامش به زندگیمان راه میافت ...کاش ....

بسیار سفر باید ...

آخرین باری که این مدلی سفر کرده بودم را به یاد ندارم . سفر ۲۰ روزه با یک لیست بلند بالا از ضروریاتی که باید انجام شود. هر چند با تمام سختی ها و خستگی هایش٬ یکی از پر برکت ترین و لذت بخش ترین سفرهای عمرم بود ... اتفاقات این ۲۰ روز ٬ دیدارهای این ۲۰ روز٬ مهمانی های این ۲۰ روز و سفرهای کوتاه این ۲۰ روز ... همه و همه به من فهماندند که لحظه لحظه ی این سفر را خدا مقدر کرده بود. بعد از ۱۱ ساعت خواب ٬ همچنان گیج و منگم اما کارهای نیمه تمام اجازه خوابیدن بیشتر نمیدهند . دیشب به طرفة العینی خانه ی نقلی دسته گلم را به میدان جنگ تبدیل کردم! محتویات چمدانها تقریبا تمام فضای خانه را اشغال کرده اند. اگر مامان اینجا بود در همان ساعت اول همه جا عین روز اول میشد ! چرا من مثل مامان نشدم ؟!

امروز تعطیل رسمی است و از فردا کار و درس و زندگی جدی و آرام من دوباره شروع میشود . اما با این تفاوت که  این بار بخش کوچکی از فکر و دلم را زیر آسمان خاکستری شهرم جا گذاشتم . فکر میکنم یک هشتم اش را ! نه بیشتر ... پس خیلی جدی نیست ..!! هر چند شاید اگر بیشتر مانده بودم مقدارش بیشتر میشد ... اما فعلا همین هم برای من خیلی زیاد است! یعنی در حقیقت شاهکار است!! همین که بعد از ۱۰ سال خاطرات غبار گرفته ای را از بایگانی مغزت بیرون بکشی و فراموش کنی که ۳ سالی است هیچ خبری از او نداری ... حتی فراموش کنی که ۴/۳ سال پیش تلاش میکرد دختر دیگری راکه به لحاظ ظاهری شبیه توست٬ بدست آورد!  اما فکر میکنم در این ۲۰ روز یکمرتبه خیلی بزرگ شدم ... نگاهم باز هم به زندگی تغییر کرده است... خیلی چیزها برایم بی اهمیت شده است .... خیلی از حساسیت ها و کلیشه ها ... و مهمتر اینکه تصمیم گرفته ام که زندگیم را از وجود آدمهای بی خاصیت ٬ کارهای بی خاصیت٬ محبتهای بی خاصیت و ارتباطات بی خاصیت خلوت کنم! به این فکر میکنم که دیگر نباید عشق و محبت و صمیمیت را در طبق اخلاص گذاشت و به همه تعارف کرد چرا که با شربت و شیرینی نذری اشتباهش میگیرند!! البته خیلی وقت بود به این نتیجه رسیده بودم اما دل عمل کردن به این دست آورد جدید را نداشتم و حالا پیدا کردم ...

این ۲۰ روز به لطف دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی خیلی بهم خوش گذشت ... دلم میخواست خیلی های دیگر را هم ببینم و خیلی جاهای دیگر بروم که نشد ...شرمنده ی خیلی از دوستان شدم که نتوانستم  قرار دیگری را هماهنگ کنم ....خیلی از کامنتها و اس ام اس ها یا بی جواب ماند و یا دیر جواب دادم ... از ته دل عذر خواهی میکنم و امیدوارم حمل بر بی محلی و بی تفاوتی نکنید ... واقعا سرم شلوغ بود ...حتی صدای مامان و بابام هم در آمده بود ! ایشالا سفرهای بعدی جبران میکنم ...در اولین فرصت عکسها را هم میذارم ... ممنونم از همه ی کسانی که لحظه های دوست داشتنی این سفر را برایم به یادگار گذاشتند ...

مردی از ساحل عاج (2)

... خواستم کاغذها را ببینم که مانع شد و گفت اول حرفهایم را گوش کن . سری تکان دادم و قبول کردم. گفت : همه چیز از همان یک تکه پیتزا شروع شد . در تمام عمرم اولین باری بود که کسی غذایش را با من سهیم میشد . اینجا ادمهای زیادی در محل کار یا دانشگاه دیده ام که حتی اگر نتوانند تا انتهای غذایشان را بخورند ، آن را دور می اندازند و حاضر نیستند به کسی تعارف کنند . تو آن روز این کار را کردی و بارها و بارها دیده ام که برای غذایت حرمت قائلی . روز دیگر از تو پرسیدم ساعت کاری ات تمام شده ، چرا نمیروی ؟ و تو  گفتی چون از زمان قانونی بیشتر استراحت کرده ام٬باید 10 دقیقه بیشتر کار کنم . روز دیگر دیر آمدی و با اینکه کسی نبود باز هم ماندی و جبران کردی . احساس کردم با بقیه فرق میکنی ...آرام آرام  فهمیدم به خاطر دینت و باورت اینگونه رفتار میکنی . هموطنانت به تو ایراد میگیرند  و تمسخر میکنند که چرا فلان غذا را نمیخوری یا فلان کار را نمیکنی و تو با لبخند و محبت دلیلت را توضیح میدهی و خلاصه تمام این سه ماه را جلوی چشمانم آورد .حس بدی داشتم ... از اینکه بدون اینکه نشان دهد مرا زیر نظر داشته  کلافه شده بودم .با لحن معترضانه گفتم : خب که چی ؟!!!!!!

 گفت : میخواهم آن دین و خدایی که باعث رفتار تو شده به من معرفی کنی ....تمام تنم یخ کرد ... قاشق غذا را رها کردم و تکیه دادم و به زور لقمه ی دهانم را قورت دادم . گفتم : چی گفتی؟؟!!!!! تو از من چه میدانی ؟ من نه خدا را درست شناخته ام و نه دینم را . هزاران نقص و اشتباه در رفتارم هست ...گفت برای من مهم نیست ... همانقدر که شناختی مرا هم سهیم کن ... کاغذ ها را باز کرد ...  یک قرآن کوچک به زبان انگلیسی و دست نوشته های ریز ریزش را که ما حصل سرچ های اینترنتی و مطالعات محدود و صحبتهای رد و بدل شده میانمان بود، بعلاوه لیست بلند بالایی از کتابهای مختلف را مقابلم گذاشت ... گفت میخواهم در این راه کمکم کنی .... چشمانم پر از اشک شده بود  ... تمام زندگیم با دور تند در ذهنم مرور میشد ...چند دقیقه ای در سکوت گذشت ... گفت: من فعلا میخواهم جواب سوالهایم را بگیرم و مطالعه کنم و فکر نکن تصمیم عجولانه ای گرفتم ... از کشورش و خانواده اش که مسیحیان سرسختی هستند میگوید... از اینکه سالیان پیش زمانی که در ابتدای جوانی بوده است شیفته دختری مسلمان میشود و به خاطر محدودیتهای دینی و مخالفتهای خانواده دختر از ازدواج با آن دختر محروم میشود ... از دختران غیر مسلمان امریکایی میگوید که با اینکه همسر دارند اما بیشتر وقتشان را با دیگران و زندگی مجردیشان میگذرانند و از ارزشی که زن مسلمان برای همسر و خانواده اش قائل است برایم مثالها میزند ... من مات و مبهوت فقط نگاهش میکردم و هیچ نمیگفتم ...گفت : کمکم میکنی ؟  مکث طولانی ای کردم و گفتم نه.... من نه شایسته ی این هستم و نه توانش را دارم ... اما میتوانم از کسی که راه و روش این کار را میداند بخواهم کمکت کند ... با خوشحالی و ذوق پرسید چه کسی؟ برایش توضیح دادم که ما یک مرکز اسلامی داریم که شخص موجهی در آنجا مسئول همین کار است ... اگر دوست داشته باشی قراری را هماهنگ میکنم و با هم میرویم ...یا شخص دیگری را میشناسم که پزشک است اما مطالعات دینی مفصلی دارد و سراسر آمریکا سخنرانی میکند .. هر کدام که بخواهی .... غذا را تمام کردیم و از رستوران بیرون آمدیم و یکساعتی راه رفتیم و از این مدت سه ماه گفت و اینکه چطور تصمیم گرفته دین خانوادگی اش را عوض کند و چه برنامه ای برای آینده دارد ...سوالهای مختلفی میپرسید و من هم با زبان الکن جوابش را میدادم ... از آن روز تا به امروز بزرگترین چیزی که ذهنم را مشغول کرده این است که یک تکه پیتزای بی مقدار ٬ میتواند خیلی ارزشمند شود .... و مهمتر از آن اینکه ما با همه ی ضعف ایمان و رفتارهای غلط و سستی مان ، هنوز در این دنیای کثیف به چشم دیگران بهترین می آییم و روزی صد بار با خودم میگویم ای کاش مدینه فاضله را خودمان میساختیم ....

مردی از ساحل عاج(1)

" اِمی دوست منه و دوست تو ... پس تو هم دوست منی ! سلام دوست من ... " اولین جمله ای بود که از او شنیدم. چند ماهی است در پروژه ای همکاریم. دکترای مدیریت مالی دارد. البته مشغول اتمام تز دکترایش هست. شاید به جرات یکی از مهربان ترین و صبور ترین انسانهایی است که در تمام عمر دیده ام . اوایل کم حرف بود و آرام و تمایلی به صحبتهای خارج از حیطه پروژه نداشت. گاهی ساعتها کنار هم مینشستیم و کار میکردیم و بیش از چند کلمه مختصر بین ما رد و بدل نمیشد. روزی مشغول خوردن ناهار بودم که آمد . به رسم ادب یک تکه از پیتزای ناهارم را تعارفش کردم ٬ امتناع کرد. گفتم : اول اینکه خودم درست کردم و دوم اینکه برای من زیاد است. قبول کرد و در سکوت خورد و به کارش ادامه داد.آن روز گذشت... احساس میکردم اعتماد بیشتری به من پیدا کرده است. گاهی از ایران و اسلام می پرسید. جواب سوالهایش را میدادم و با دقت گوش میکرد . محبت و فداکاری اش برای من مثل یک استثنای محض در هزاره سوم بود! آنقدر با همه انسانی رفتار میکرد که گاهی ساعتها به رفتارش و کارهایش فکر میکردم و با خودم میگفتم شاید به خاطر وجود همین آدمهاست که خدا هنوز از این بشر دو پا نا امید نشده و همچنان به جمعیت کره زمین اضافه میشود !

سوالهایش درباره اسلام ریزتر میشد و من هم با زبان الکن سعی میکردم جوابش را تمام و کمال بدهم . گاهی از حرفهای من یاد داشتهای کوچکی برمیداشت و این مرا نگران میکرد. گاهی آیه ای از قرآن نشانم میداد و میگفت متوجه منظورش نمیشود . جوابش را میدادم و خیلی وقتها مجبور میشدم همانجا به تفسیر مراجعه کنم و در دلم شرمنده شوم از اینکه چرا پاسخ را نمیدانم. از خودش و زندگیش میگفت و سوالهای بی جواب ذهن مرا ناخودآگاه پاسخ میداد . خیلی وقتها از او خواهش میکردم از اتاق بیرون رود تا بتوانم نماز بخوانم و گاهی مجبور میشدم با اینکه خیلی برایم سخت بود٬ همانجا نماز بخوانم و میدانستم او زیر چشمی نگاهم میکند. روزها میگذشت و هر روز رفتارش بهتر و سوالهایش بیشتر میشد. گاهی آنقدر با محبت رفتار میکرد که شک میکردم و فکر میکردم این رفتارها دلیل خاصی دارد . تا اینکه روزی گفت در مورد موضوع مهمی میخواهد با من صحبت کند و اگر امکانش هست٬ روزی بعد از کار برای شام با هم باشیم.امتناع کردم . طوری مرا نگاه کرد و خواهش کرد که قبول کردم.چیزی در چشمانش بود که قدرت نه گفتن را از من گرفت . روز موعود رسید. قرار شد با ماشین من برویم. از من خواست به جای موسیقی٬ از همان دعاهایی که صبحها گوش میکنم٬بگذارم (قبلا گفته بودم که در مسیر رفت و آمد این کار را میکنم) . تعجب و ترس در دلم غوغایی کرده بود . تمام امواج منفی عالم ریخته بود در دلم . با تردید " زیارت آل یاسین" را با صدای فرهمند ٬ برایش گذاشتم. چشمهایش را بسته بود و گوش میکرد. سکوت سنگین در فضای کوچک ماشین خیلی عذاب آور بود .به رستورانی که از قبل رزرو کرده بود رسیدیم. دلشوره عجیبی داشتم . نشستیم و غذا را سفارش دادیم و او هم کلی پیش غذا و سالاد سفارش داد و من هم اعتراض می کردم که اسراف است و ما دو نفر چطور این همه را بخوریم و .... . لبخند میزد و میگفت بهت قول میدم نمیگذارم دور ریخته شود ! و گفت "اسراف" نمیکنم .(واژه اسراف را به فارسی گفت ) . من هم با لبخندی از سر نارضایتی نگاهش میکردم . هر چه از او میخواستم دلیل این دعوت را بگوید باز مرا به صبر دعوت میکرد. اما من صبرم تمام شده بود ! خیلی وقت بود تمام شده بود ! اعتراضم را اعلام کردم و گفتم  من به احترام همکاری و شناختی که داشتم این دعوت را قبول کردم و میدانم دلیل موجهی دارد . پس شما هم احترام بگذارید و زودتر اجازه بدهید من هم آرامش داشته باشم . سرش را به نشانه ی تایید و درک تکان داد و از کیفش کاغذها و کتاب کوچکی در آورد ....

ادامه دارد...

باز هم این روزهای من ...

۱) رفتم ipad new بخرم ٬ ازش میپرسم با هر اپراتوری کار میکنه ؟ میگه آره . میگم یعنی تو ایران کار میکنه یا باید jail break  بشه ؟! مات و مبهوت نگام میکنه ... بهش میگم: خب هزینه اضافی چی داره ؟ میگه یه protection plan  دوساله داره . گفتم: نیمخوام اونو! -- چرا ؟؟!  -- به درد کشور من نمیخوره ! -- چرا ؟! -- اخبار گوش نمیدی ؟ تح.ریم و...!  لبخندی میزنه و میگه نه !! -- میگم عجب!! بعد بهش میگم هیچ گارانتی و وارانتی ای به درد ما نمیخوره ! و دلیلش رو براش توضیح میدم. میگه: شما اینترنت دارین اونجا ؟؟!!! چشمام رو دو سه شماره بزرگ میکنم و میگم بلههههههه !!! میگه : wi fi هم دارین ؟! میگم : بلهههههههه !! چی فک کردی ؟؟! فک کردی ما کجا زندگی میکنیم ؟!  میدونم تو ذهنش هزار تا سوال شکل گرفته ... یه کم به خودش فشار میاره و میگه : میشه بگی چه جوری اینترنت میگیرین ؟؟؟؟ میگم : ISP داریم... از طریق ماهواره میگیرن و اینا ...همچنان براش عجیبه ! یه پرسشنامه دستشه، که مخصوص آی پدهای جدیده !سوال میکنه و خیلی زیرکانه جوابش رو مینویسه و فک میکنه منم نمیفهمم! خیلی از این موضوع ناراحتم اما ترجیح میدم خودم رو به تغافل بزنم ! بعد هم یه کمی با آی پدهای مختلف کار میکنم و میام .. جوان بیچاره همچنان با خودش و ذهنش درگیره ! احیانا فک میکنه ایران یه روستای عقب افتاده بدون امکاناته ؟! این موضوع باز رگ غیرتم رو عجیب متورم میکنه !

۲) از دو هفته قبل تا دو هفته بعد ٬ همه اش در حال امتحان دادن و مطلب نوشتنم . کلی وُرک شاپ و درس ریخته سرم . دو تا پروژه نصفه دارم که یکی اش رو باید تا قبل امتحاناتم تموم کنم و یکی دیگه مال محل کارمه که باید به یه جایی برسونم ...خرید سفارشات و سوغاتی و کارهای اداری اینجا هم جای خود . اینها یعنی اینکه به طرز وحشتناکی سرم شلوغه و حتی وقت نمیکنم غذا درست کنم یا خونه رو مرتب کنم ! خلاصه اوضاعیه ....! کامنتها رو خیلی زود میبینم .سر کلاس میخونم اما نمیتونم جواب بدم ! برای همین دیر تایید میشه  :-(

۳) یکی از پروژه های فوق ٬اصلا با باورهای من و سیستم مغزی من جور نیست! آسیب شناسی "صنعت صکص" ! یعنی دیگه حالم بهم میخوره اینقدر کتاب و مجله و فیلم در این باره دیدم و خوندم... واقعا اعصابم خورد شده!! هر چند این وسط خیلی چیزا یاد گرفتم اما نمیدونم کلا می ارزید یا نه! دلم میخواد تو یه پست در این رابطه بنویسم. ولی فک میکنم از جنبه عمومی خارج باشه ... نمیدونم... فقط میدونم که تو این مدت روزی صد هزار بار خدا رو به خاطر دین و آیینم و البته ملیتم شکر میکنم ! به قول مامانم: خدا عاقبت همه رو بخیر کنه!! 

پی دوستانه نوشت : کرگدن دل نازک جان ٬ پیرو کامنت خصوصی : من چه جوری باید جوابت رو بدم آخه ؟ کامنت دونیت بسته اس ! ایمیل ات رو هم ندارم ! :-)

سالی که نکوست ...

امسال اولین سالیه که سال تحویل هیچ غلطی نکردم .

امسال اولین سالیه که تا یکی دو ساعت قبل از سال تحویل سر کار بودم و بعد هم خسته و هلاک فقط خوابیدم ...

امسال اولین سالیه که  ۲ روز از سال تحویل گذشته و هنوز به هیچ کدوم از برزگترها و فک و فامیل زنگ نزدم ...

امسال اولین سالیه که به هیچ کدوم از دوستانم هنوز یه تبریک درست و حسابی نگفتم .... و جای خالی تبریک خیلی از دوستانم  رو حس میکنم ...

امسال اولین سالیه که اصلا از اومدن عید خوشحال نشدم ...

امسال اولین سالیه که ۳ روز میگذره و از هیچ کس عیدی نگرفتم ...

امسال اولین سالیه که تمام وسائل ۷ سین تو خونه حاضر و آماده است و من حوصله چیدن ۷ سین ندارم !

امسال اولین سالیه که سهم سمنو و سبزه ی من جداست ....

امسال اولین سالیه که برای تعطیلات بهار و زمستون دانشگاه هیچ تفریحی نداشتم ...

امسال اولین سالیه که ۳ روز از سال تحویل گذشته و مامانم رو ندیدم ...

امسال اولین سالیه که با وجود سالها دوری از وطن و غربت ٬ طعم واقعی غربت رو چشیدم ...

امسال اولین سالیه که دلم تنگ خیلی چیزهاست ....

و امسال ... حرف نگفته زیاد است و مجال گفتنش نیست ....

p.s:این چند روز ننوشتم چون نمیخواستم حس خوب این روزهای شما و حس مثبت کاغذ کاهیم رو با این حرفها خراب کنم ... اما باز هم نشد . 

ناموس زنانه!

مدتها تعریفی از واژه ناموس در ذهنم نداشتم ..." ناموس"رنگ مردانه در ذهنم داشت و همیشه یاد آور مادر،خواهر، همسر و خلاصه جنسی زنانه در حیطه وابستگی خونی یا عاطفی مردانه بود...به مرور فهمیدم" ناموس " یکی از مهمترین اقلام ذهنی مردان است! به خاطرش دست به یقه میشوند و در هیاهوی دعوا الفاظ رکیک را به ناموس هم نسبت میدهند و همین آتش خشم طرف مقابل را شعله ورتر میکند! روی " ناموس"  تعصب دارند و حاضر نیستند کسی حتی ثانیه ای به " چشم برادری ! " نگاهش را معطوف به آنان کند و یا با آنها همکلام شود...فهمیدم حاضرند جانشان را کف دستشان بگذارند و مین و خمپاره و گلوله را به جان خرند تا " ناموس" شان در امان باشد... فهمیدم تجاوز به " ناموس" آنان را از مرز جنون میگذراند... حتی فهمیدم چرا بعضی از مردان "ناموسشان " را با هوس انگیز ترین ابزارها می آرایند و در معرض عموم به نمایش میگذارند! فهمیدم عقل و منطق برای " ناموس" کار نمیکند و خلاصه هر چه بزرگتر شدم فهمیدم " ناموس " برای مردان یعنی همه چیز ...

همه اینها زمانی برایم پررنگ تر شد که روزی در وجودم طعم یک " ناموس زنانه " را حس کردم ... آنچنان در برابرش تعصب چشمانم را کور کرده بود که کوچکترین انگی آثار خشم را در وجودم ظاهر میکرد ... یادم نیست نطفه این " ناموس زنانه " کی و کجا در ذهن من بسته شد ،اما خوب به یاد دارم اولین باری را که طعم تعصب مردانه را چشیدم ... فهمیدم میشود به سبک زنانه برافروخته شد و سینه چاک کرد ... فهمیدم در روزگار سنتی " اندرونی " چقدر برای مردان مایه آرامش بوده است ... فهمیدم چیزی به نام " رگ غیرت " وجود دارد که به بهانه  کوچکی متورم میشود ...فهمیدم وقتی میگویند "خون جلوی چشمانش را گرفته بود " یعنی چه ... فهمیدم تاب دیدن بی تفاوتی و بی غیرتی دیگران نسبت به ناموسم را ندارم ... فهمیدم حتی گاهی مانند مادری میشوم که دوست دارد چشمهایش را به روی عیبهای فرزندانش ببندد و نپذیرد که فرزندش ممکن است عیبی هم داشته باشد... فهمیدم کوچکترین توهین و تحقیری بیرون از خانواده ی این ناموس ، مرا مثل ماده شیری گرسنه  دیوانه میکند... و دردناک تر از همه فهمیدم هستند بی غیرتانی که مدتهاست آن را در هر فا.حشه خانه ای حراج کرده اند و اجازه میدهند هر لات بی سر و پایی در بسترش حظ وافی ببرد! نامش را عجیب سر زبانها انداخته اند و اصل و نسبش را به رخ مشتریان میکشند و جیبهایشان را از افسونگری اش پر پول میکنند!! و چقدر تلخ است که  فقط نظاره گر باشی و نتوانی کاری کنی و فقط گاه گاهی با خودت زمزمه کنی : وطنم... جان و تنم ... وطنم وطنم وطنم / این روزها خیلی یادت می افتم رفیق: سلامتی سه تن رفیق و ناموس و وطن !

تو سفیدی ، من سیاهم ...

۱۴ قرن از اولین باری که تبعیض بین رنگها در دینی الهی ممنوع شد میگذرد . بیش از ۱۵۰ سال از زمانی که " آبراهام لینکلن" ندای آزادی سر داد و سفید و سیاه را برابر خواند،میگذرد...

بیش از ۵۰ سال از زمانی که " رزا پارکس " سیاه پوست ٬ دراتوبوس به خاطر اینکه برای سفید پوستی از جای خود بلند نشد و زندانی شد و در پی آن "مارتین لوتر کینگ " ندای آزادیخواهی اش را سر داد میگذرد ...

سالها از زمانی که در "مونتگامری کانتی" جلوی هر سیاه پوستی را میگرفتند و میگفتند اینجا چه میکنی؟!!! میگذرد ... سالهاست که مرز بندی رنگها در دانشگاهها "ظاهرا" از بین رفته است و هاوارد٬ کالج پرینس جرجز٬ بویی استیت و ...دیگر مخصوص به رنگ و نژاد خاصی نیست ... سالهاست در دنیای به ظاهر دموکرات امروزی ٬ تبعیض نژادی جرم است و "به ظاهر" همه باهم برابرند !!

اما... همچنان گروههای دوستان بر اساس رنگ و نژاد شکل میگیرد... هنوز محله های سیاه نشین ارزانتر است... هنوز در این سرزمین سفیدها خود را چند سر و گردن بالاتر از بقیه می بینند و در رده های بالای مدیریتی شرکتهای بزرگ بر مسند قدرت تکیه زدند و این سیاه ها و رنگها و نژادهای دیگرندکه به سفیدها سرویس میدهند ...

هنوز هر هفته ایمیلی از طرف بخش امنیتی دانشگاه دریافت میکنی که فلان جرم در فلان روز اتفاق افتاده است ... مشخصات مجرم : مرد ... اَفریکن اِمریکن(منظور سیاه پوست) ...قد بلند..و... و ... و/ پسری قصد تجاوز به پسر دیگر را در دستشویی ساختمان فلان داشته است... مشخصات: افریکن امریکن،اندام متوسط،صورت تراشیده و ...و ...و... و هنوز بیشترین و زشت ترین متلکها را در دانشگاه یا اماکن دیگر از زبان آنها میشنوی ...

هنوز دیر وقت که میشود پلیس هر جایی که چند سیاه پوست دور هم جمع شده اند،می ایستد و آنها را متفرق میکند. هنوز روزهای دوشنبه گوشه وکنار یکی از دانشگاههای مخصوص سیاه پوستها آثار روابط جنصی نامناسب دیده میشود. هنوز در ساعات پایانی شب تقریبا سفیدی را نمیبینی که در خیابانها پرسه بزند .هنوز خیلی ها از سیاه پوستها میترسند و هنوز آمار سالانه اعلام میکند که بیشترین جرم و جنایت توسط آنها اتفاق می افتد...

و هنوز وقتی به دوستانت حتی در ایران! میگویی دوستی سیاه پوست دارم با تمسخر لبخندی بر لبانشان مینشیند...

هنوز ...

هنوز ...

هنوز در این دنیا سفید سفید است و سیاه سیاه ....

ولی من دیگر تاب دیدن اینها را ندارم ...دیگر از این همه ادعای نمادین دنیای به ظاهر متمدن و دموکرات خسته ام و به معنای واقعی درک کردم که " آزادی" بزرگترین دروغ دنیای امروز است ...