پیشواز سال نود و یک !

۱)کار توی محیط دانشگاه رو دوست دارم . حس خوبی بهم میده یعنی یه جورایی امیدم به آینده بیشتر میشه . برای یکی از پروژه های استاد ٬ گروههای کاری ۳ نفره شدیم.من هم مسئول نظارت و هماهنگی گروهها با استاد و روند پروژه هستم و خیلی کارم زیاد شده .هفته ای که گذشت تعطیلات یک دانشگاه بود و هفته بعد هم تعطیلات دانشگاه اصلی ام هست .اما خب مقادیر زیادی تکلیف ضمیمه اش کردن که قطعا نمیشه حظ وافی برد از تعطیلات!! هر چند چندتا از بچه ها دارن میرن "میامی" و من هم بدم نمیاد برم اما ترجیح میدم مرخصی هام رو نگه دارم برای اومدن به ایران یا کانادا ...

۲)فردا صبح گلوریا جان برای دیدن اینجانب میاد شهر ما (یادتان هست که ؟) . البته فقط همین ۲ روز رو میمونه و میره  من هم فردا شب و پس فردا شب با خودم میبرمش مهمونی ۴ شنبه سوری! کلا هم نمیدونم چرا اصلا حس و حال عید ندارم ! ۱۰ روز پیش خاله ام گفت چرا سبزه سبز نمیکنی گفتم حسش نیست ... عید بدون مامان اصلا عید نیست ! حتی حوصله ندارم هفت سین بچینم ! همکارام همه میدونن سال نو ما هست و همه اش چپ و راست تبریک میگن و خیلی خوشاینده که میبینی اونها هم براشون مهمه ولی همچنان حسش نیست دیگه ! تنها کاری که کردم این بوده که دیدم کسی امسال به ما عیدی نمیده ٬ خودم واسه خودم عیدی خریدم ! یه ماشین خوشگل و نو ! اما خب یه نموره لقمه اش واسه گلوی من بزرگ بود ٬ همچین گیر کرده پایین نمیره ! :-)

۳)همه اینها رو گفتم که برسم به اینجا که با توجه به اینکه تعداد دوستان بهتر از گلم بسی بسیار است و فرصت نمیشه برم خونه ی تک تکشون بهتره که همین الان پیام نوروزی خودم رو اعلام کنم : عیدتون خیلی مبارک ! ایشالا به همه تون خیلی خوش بگذره و سال ۹۱ سال خوب و پربرکتی باشه برای همگی . امیدوارم در این روزهای آخر سال هیچ خانواده ای عزیزی رو از دست نده و جمع شادشون به غصه تبدیل نشه . بدیهای ما رو هم به خوبی های خودتون ببخشید .... بر ندارید قلمبه قلمبه ببرید سال ۹۱ ! با همین آشغالهای سال ۹۰ بذارید دم در ... حداکثر تا ساعت ۹ شب ۲۸ اسفند ... :-)

ناموس زنانه!

مدتها تعریفی از واژه ناموس در ذهنم نداشتم ..." ناموس"رنگ مردانه در ذهنم داشت و همیشه یاد آور مادر،خواهر، همسر و خلاصه جنسی زنانه در حیطه وابستگی خونی یا عاطفی مردانه بود...به مرور فهمیدم" ناموس " یکی از مهمترین اقلام ذهنی مردان است! به خاطرش دست به یقه میشوند و در هیاهوی دعوا الفاظ رکیک را به ناموس هم نسبت میدهند و همین آتش خشم طرف مقابل را شعله ورتر میکند! روی " ناموس"  تعصب دارند و حاضر نیستند کسی حتی ثانیه ای به " چشم برادری ! " نگاهش را معطوف به آنان کند و یا با آنها همکلام شود...فهمیدم حاضرند جانشان را کف دستشان بگذارند و مین و خمپاره و گلوله را به جان خرند تا " ناموس" شان در امان باشد... فهمیدم تجاوز به " ناموس" آنان را از مرز جنون میگذراند... حتی فهمیدم چرا بعضی از مردان "ناموسشان " را با هوس انگیز ترین ابزارها می آرایند و در معرض عموم به نمایش میگذارند! فهمیدم عقل و منطق برای " ناموس" کار نمیکند و خلاصه هر چه بزرگتر شدم فهمیدم " ناموس " برای مردان یعنی همه چیز ...

همه اینها زمانی برایم پررنگ تر شد که روزی در وجودم طعم یک " ناموس زنانه " را حس کردم ... آنچنان در برابرش تعصب چشمانم را کور کرده بود که کوچکترین انگی آثار خشم را در وجودم ظاهر میکرد ... یادم نیست نطفه این " ناموس زنانه " کی و کجا در ذهن من بسته شد ،اما خوب به یاد دارم اولین باری را که طعم تعصب مردانه را چشیدم ... فهمیدم میشود به سبک زنانه برافروخته شد و سینه چاک کرد ... فهمیدم در روزگار سنتی " اندرونی " چقدر برای مردان مایه آرامش بوده است ... فهمیدم چیزی به نام " رگ غیرت " وجود دارد که به بهانه  کوچکی متورم میشود ...فهمیدم وقتی میگویند "خون جلوی چشمانش را گرفته بود " یعنی چه ... فهمیدم تاب دیدن بی تفاوتی و بی غیرتی دیگران نسبت به ناموسم را ندارم ... فهمیدم حتی گاهی مانند مادری میشوم که دوست دارد چشمهایش را به روی عیبهای فرزندانش ببندد و نپذیرد که فرزندش ممکن است عیبی هم داشته باشد... فهمیدم کوچکترین توهین و تحقیری بیرون از خانواده ی این ناموس ، مرا مثل ماده شیری گرسنه  دیوانه میکند... و دردناک تر از همه فهمیدم هستند بی غیرتانی که مدتهاست آن را در هر فا.حشه خانه ای حراج کرده اند و اجازه میدهند هر لات بی سر و پایی در بسترش حظ وافی ببرد! نامش را عجیب سر زبانها انداخته اند و اصل و نسبش را به رخ مشتریان میکشند و جیبهایشان را از افسونگری اش پر پول میکنند!! و چقدر تلخ است که  فقط نظاره گر باشی و نتوانی کاری کنی و فقط گاه گاهی با خودت زمزمه کنی : وطنم... جان و تنم ... وطنم وطنم وطنم / این روزها خیلی یادت می افتم رفیق: سلامتی سه تن رفیق و ناموس و وطن !

مخاطبان خاصتر از خاص

این هفته کلی امتحان و تحویل پروژه دارم ! تا آخر هفته  باید ۸ تا essay که case study هستن و یک تحلیل فیلم (رقص آفریقایی  و مقایسه اش با فرهنگ امروزی) تحویل بدم! ۱۰ ساعت آزمایشگاه باید پر کنم که با اجازه تون فقط ۲ ساعتش رو رفتم ! یعنی نابوووودم ... برای همینه که محو شدم! دلگیر نشید خواهشا...به جاش هفته بعد٬ یه هفته نفس میکشم :-)

p.s: شنبه شب مهمونی نوروز دانشگاهمونه و هفته بعدش مهمونی ۴ شنبه سوری!! و این جابه جایی شیک به خاطر دیر موافقت کردن دانشگاه٬ برای پرداخت بودجه ۴ شنبه سوری بود! (خواستم بدونید اینجا هم از این مسخره بازیها هست ) جای همه تون خالی خواهد بود. اگه بشه و البته بعد این هفته چنانچه زنده موندم!!! براتون گزارش مصور مراسم رو مینویسم :-)

تو سفیدی ، من سیاهم ...

۱۴ قرن از اولین باری که تبعیض بین رنگها در دینی الهی ممنوع شد میگذرد . بیش از ۱۵۰ سال از زمانی که " آبراهام لینکلن" ندای آزادی سر داد و سفید و سیاه را برابر خواند،میگذرد...

بیش از ۵۰ سال از زمانی که " رزا پارکس " سیاه پوست ٬ دراتوبوس به خاطر اینکه برای سفید پوستی از جای خود بلند نشد و زندانی شد و در پی آن "مارتین لوتر کینگ " ندای آزادیخواهی اش را سر داد میگذرد ...

سالها از زمانی که در "مونتگامری کانتی" جلوی هر سیاه پوستی را میگرفتند و میگفتند اینجا چه میکنی؟!!! میگذرد ... سالهاست که مرز بندی رنگها در دانشگاهها "ظاهرا" از بین رفته است و هاوارد٬ کالج پرینس جرجز٬ بویی استیت و ...دیگر مخصوص به رنگ و نژاد خاصی نیست ... سالهاست در دنیای به ظاهر دموکرات امروزی ٬ تبعیض نژادی جرم است و "به ظاهر" همه باهم برابرند !!

اما... همچنان گروههای دوستان بر اساس رنگ و نژاد شکل میگیرد... هنوز محله های سیاه نشین ارزانتر است... هنوز در این سرزمین سفیدها خود را چند سر و گردن بالاتر از بقیه می بینند و در رده های بالای مدیریتی شرکتهای بزرگ بر مسند قدرت تکیه زدند و این سیاه ها و رنگها و نژادهای دیگرندکه به سفیدها سرویس میدهند ...

هنوز هر هفته ایمیلی از طرف بخش امنیتی دانشگاه دریافت میکنی که فلان جرم در فلان روز اتفاق افتاده است ... مشخصات مجرم : مرد ... اَفریکن اِمریکن(منظور سیاه پوست) ...قد بلند..و... و ... و/ پسری قصد تجاوز به پسر دیگر را در دستشویی ساختمان فلان داشته است... مشخصات: افریکن امریکن،اندام متوسط،صورت تراشیده و ...و ...و... و هنوز بیشترین و زشت ترین متلکها را در دانشگاه یا اماکن دیگر از زبان آنها میشنوی ...

هنوز دیر وقت که میشود پلیس هر جایی که چند سیاه پوست دور هم جمع شده اند،می ایستد و آنها را متفرق میکند. هنوز روزهای دوشنبه گوشه وکنار یکی از دانشگاههای مخصوص سیاه پوستها آثار روابط جنصی نامناسب دیده میشود. هنوز در ساعات پایانی شب تقریبا سفیدی را نمیبینی که در خیابانها پرسه بزند .هنوز خیلی ها از سیاه پوستها میترسند و هنوز آمار سالانه اعلام میکند که بیشترین جرم و جنایت توسط آنها اتفاق می افتد...

و هنوز وقتی به دوستانت حتی در ایران! میگویی دوستی سیاه پوست دارم با تمسخر لبخندی بر لبانشان مینشیند...

هنوز ...

هنوز ...

هنوز در این دنیا سفید سفید است و سیاه سیاه ....

ولی من دیگر تاب دیدن اینها را ندارم ...دیگر از این همه ادعای نمادین دنیای به ظاهر متمدن و دموکرات خسته ام و به معنای واقعی درک کردم که " آزادی" بزرگترین دروغ دنیای امروز است ...

84 امین اسکار ...

اکنون ...

ساعت ۹:۲۷ شب به وقت واشنگتن ....

۵:۵۷ صبح به وقت تهران ....

۶:۲۷ عصر به وقت لس آنجلس ...

است ... و اصغر فرهادی برای اولین بار پرچم افتخار کشورم را در بزرگترین رویداد سینمایی جهان بلند کرد ... اتفاقی که سالها پیش برای " رنگ خدا " ی مجیدی باید می افتاد .... و آن سلام فرهادی به زبان مادری مقابل میلیونها جفت چشمی که به آن صحنه چشم دوخته اند ٬ جذابترین و شیرین ترین سلامی بود که از هموطنی می شنیدم ...

و امشب برای اولین بار تمام دلتنگیم را با اشک شوق این افتخار مبادله کردم... و من ایرانیم!

دیگر یارای نوشتن ندارم ... افتخارت مبارک ایرانی....

p.s: جدایی نادر از سیمین

من و کاغذ کاهی

سه سال گذشت ... سه تا ۳۶۵ روز از اولین باری که سطر به سطر کاغذهای کاهیم را با شما تقسیم کردم ... 

یادش بخیر... زمستان ۸۷ بود ٬ خواننده وبلاگ دیگرم بود. رفیق بود. همراه و مشاور. با اینکه فرسنگها دور از من بود و ندیده بودمش اما انگار سالها بود میشناختمش.اینجا را با هم ساختیم و در و دیوارش را رنگ و لعابی دادیم و اسمش را گذاشتیم " کوچه پس کوچه های دلم " ...گذشت و گذشت ... بر آن شدم تا نقش دیگری روی کاغذهای کاهی ام بکشم و همه چیز را تغییر دهم. میخواستم خانه دیگری بسازم اما اینجا برایم یادآور رفاقتی بکر و خالصانه بود و حرمت داشت... قسمتی از آرشیو را پاک کردم و قسمتی را ثبت موقت و از آن پس این خانه  بیش از قبل حس خوبی را برایم به ارمغان آورد.حسی از جنس آرامش٬سادگی٬ تواضع و دور از تجمل .. یک حس خودمانی ... درست مثل یک برگ ِساده ی کاغذ کاهی ....و همین سادگی من را دلبسته کرد و بعدها زمان آن را تعدیل کرد .

و امروز... این منم که قدر دان همه کسانی هستم که در این مدت همراهم بودند. به در و دیوار این خانه رونق دادند٬ کنارم بودند و محبتشان را بی دریغ نثارم کردند٬لبخند را بر لبانم آوردند و لحظه های خوب برایم ساختند حتی به وقت ناراحتی . نمیدانم کلمات را چگونه باید کنار هم چید تا رنگ تملق نگیرند ...اما قلبا خدا را شاکرم بابت همه آنچه نصیبم شد ...

و اکنون دلم میخواهد مثل یک سر رسید کهنه ورق ورق به عقب برگردم .این بار با شما... با همه کسانی که حتی افتخار آشنایی با آنها را نداشتم و نمیشناسمشان. با همه کسانی که ردی از اسم و آدرسشان هم نیست.با همه آنهایی که وقتشان را به من هدیه کردند و انگیزه ام را برای نوشتن بیشتر ... اولین باری که با دل من همراه شدید و قدم به این خانه ی کوچک گذاشتید و حستان از کاغذ کاهی را به خاطر دارید ؟ میدانم پاسخ این سوال تقاضای زیادی است اما به رسم بزرگواری همیشگی ....

صرفا اطلاع رسانی :-)

پیرو گله های متعدد دوستان  مبنی بر حضور کمرنگ و ... : من هستم..!! کامنتها رو هم به موقع میخونم ، فقط گاهی وقت تاییدش رو ندارم و میذارم همه رو با هم تایید میکنم. وقت کامنت گذاشتن هم به طور مرتب  برای این همه وبلاگ ندارم و به طور رندوم این کار رو میکنم. اینجا مینویسم چون این خونه با همه روزهای خوب و بدش٬ در کل برام انرژی مثبت داره. چون دوستایی دارم که با تمام وجود دوستشون دارم و حرفاشون لبخند رو به لبانم مینشونه و خستگی ام در میره. چون دلم برای خیلی هاشون تنگ میشه و خیلی وقتها از دلتنگی میرم وبلاگشون رو باز میکنم و چند پست آخرشون رو با هم میخونم . چون بزرگوارن و هیچوقت در مقابل کامنتشون توقع نداشتن و مدت زیادیه که خیلی هاشون همراه همیشگی بودن... و من حداقل کاری که میتونم بکنم اینه که جواب کامنتشون رو با احترام و با حوصله بدم ، شاید کمی این کوتاهی جبران بشه ... شاید .

۱) از هفته پیش کارم توی دانشگاه شروع شده و با یکی از استادها روی پروژه اش کار میکنیم. چند نفر دانشجوی دکترا و چند نفر هم از ارشد . یک دختری هم از لیسانس تازگیها اضافه شده . خیلی گروه خوبیه و خیلی کارش لذت بخشه . حالا اگه بشه براتون به مرور میگم. چند ساعت  هم " توتر" شدم. نمیدونم فارسی اش دقیقا  چی میشه اما یه چیزی مثل معلمهای کمکی تو یه درس خاص٬ برای بچه های سالها یا مقاطع پایین تر .

۲)برای جای دیگه ای هم درخواست کار داده بودم و اونجا هم تا حالا ۴ روز رفتم. برنامه مشخصی نداره و آخر هر هفته برنامه هفته بعدم معلوم میشه. ولی هفته ای ۲۵-۲۰ ساعت باید برم . کارش وحشتناک خسته کننده است اما خوبیش اینه که خیلی نزدیک خونمه و همکارام هم خیلی مهربون و دلسوزن و کلا خوش میگذره .

۳)درس و دانشگاه و تحقیق و تکلیف و .. هم که واویلا ! هر چی به میان ترم نزدیک میشیم فشار بیشتر میشه . بعضی وقتها دلم میخواد فقط برم سر کار و اصلا درس نخونم! خیلی وقتها درسهام رو تو شاتل دانشگاه یا اتوبوس میخونم! پاکنویس نوشته هایی که باید تحویل استاد بدیم رو سر کلاس تند تند میکنم و آخر کلاس میبرم میذارم رو میزش !! اونم یه لبخندی میزنه و میگه فکر میکردم از نوشته های من نت برمیداری ! :دی

۴)صبح ساعت ۸-۷:۳۰ از خونه میرم و تقریبا ۱۱-۱۰:۳۰ شب میام خونه . صبحانه که تو راه یه چیزی میخورم و ناهار رو هم هیچوقت نشده زودتر از ۴ بخورم ! حالا شما فکر کنید با این وضعیت یه مریض هم تو خونه داشته باشین که با دست راستش نمیتونه هیچ کاری بکنه ! باید غذاش آماده باشه و حوصله اش هم سر میره ! البته تا چند روز دیگه خواهرم از ایران میاد و فک کنم اوضاع خونه و غذا حداقل مقادیر زیادی روبه راه میشه .

۵)در مورد دو پست قبل :در این مملکت استاد حق داره هر کاری بکنه ! و البته در راستای درسش . نکته دیگه اینکه همه اش با اجازه و توافق دانشجو هست و کسی معترض نمیشه و همه بعد از این برخوردها راضی هم میشن و این لازمه رشته و کار ماست. در مورد پست قبل : اگر کسی چیزی برای شما تعریف میکنه مسئولش شما نیستید. بنده هم فقط نقل قول کردم! حالا اینکه این اتفاق واسه اونم آدم افتاده یا قبلا برای کس دیگه من نمیدونم و علاقه ای هم ندارم بدونم . چون کارهای خیلی واجب تر دارم . من نمیدونم ما ایرانیا تا کی میخوایم به جای اینکه نکات اصلی یه مطلب رو بگیریم، صرفا دنبال حاشیه بریم. بعدم توقع داریم کشورمون بشه مدینه فاضله . کاش بشه تو یه پست یه سری تفاوتهای فرهنگی رو بنویسم و ببینید علت رشد اجتماعی بعضی از کشورها در چیه .

p.s: قابل توجه دوستانی که تو ایران میگفتن چرا برنمیگردی : حالا شاید بتونین درک کنین که چرا چند ماه ایران اومدن تبدیل شد به یکسال و اندی ! :دی ... تو ایران همه اش تفریح بود و خوش گذرونی ! اینجا ...!