محبت با طعم ...!

هر چقدر واژه ها را قطار کنی٬ هرچقدر از عمق دلت ٬احساس خالصانه ات رو بیرون بکشی ٬هر چقدر خودت رو به در و دیوار بکوبی و دنبال راهی برای جبران بگردی !باز هم نمیتونی! نمیتونی بگی مزه این محبت٬ تو بساط خدا جزو اون نعمتهایی بوده که نصیب هر کسی نمیشه ! و شاید به ندرت کسی تو این دنیای مجازی باشه که این طعم از محبت رو چشیده باشه ... محبتی که جنسش فرق داره٬رنگش فرق داره ٬بو و مزه اش فرق داره ... مبحتی که بدون هیچ چشم داشتی٬ خیلی وقتها یک طرفه به سمت تو میاد ... یه احساس گرم و خالص که از دل سرد ترین و خشن ترین ابزارهای دنیای مدرن بیرون اومده٬ یه انرژی مثبتی که از بطن واژه های سیاه ٬قلمبه شده و پلقی زده بیرون ...بعد هم اینقدر زیاد و زیاد شده که راه نفست رو میبنده ٬اشک رو به چشمات میاره و تو رو با خودت درگیر میکنه که چرا لال میشی ! چرا در مقابل لحظه لحظه محبتی که آدمهای غریبه ی آشنا ٬ بهت هدیه میکنن خفه میشی و هیچی نمیتونی بگی ...

* یه روز جماعتی با دل پاک میان دست تو دستات میذارن و دلشون رو با دلت یکی میکنن و از "یک دونه پست ِ"بچه های آسمونی ٬ یه آرشیو بچه های آسمونی میسازن....

*یه روز دیگه تو یکی از مهمترین روزای زندگیت یادت میدن چطوری محبت رو هجی کنی ! و یه خواننده خاموش از خطه جنوب ٬با اصرار آدرست رو میگیره تا هدیه ای برات پست کنه و تو مات و مبهوت با خودت میگی ٬ مگه هنوز آدمها محبت بی چشم داشت رو بلدن ؟!

* یه روز دونه دونه شون با یه کلیک ساده تو رو غافلگیر میکنن و تو فقط تشکر ! میکنی که تو رو لایق برتری دونستن (کاغذ کاهی و جشن پرشین بلاگ)

* یه روز تو اوج بغض و دلتنگی و روزهای تلخ خداحافظی مرهم دلت میشن و تو رو راهی میکنن ...

*بعد که میری دونه دونه میان یادت میندازن که یادت هستن . در اوج مشغله ات همچنان مینویسی تا "زبان مادری" به فریاد دلتنگی ات برسه و اونها هم با یک خط که یه دنیا انرژی مثبت توشه یاد میارن که خیلی بزرگوارتر از اونی هستن که تو بخوای بفهمی! و برای هزارمین بار به خودت نهیب میزنی که این جمله باید از مثلهای زبان فارسی حذف بشه: از دل برود هر آنکه از دیده رود ! چون نه اونها از دل تو بیرون رفتن و نه تو از دل اونها...

*و بالاخره بعد از چند ماه دلتنگی ٬ برمیگردی و از همون فرودگاه محبتهای قاب گرفته شون رو تقدیمت میکنن ... بعد هم در یکی از روزهای اردیبهشت ٬ قدمهای نازنینشون رو با دل تو همراه میکنن و از گوشه و کنار شهر که چه عرض کنم ! از گوشه کنار این سرزمین مادری ٬ از راههای خیلی خیلی دور ... با یه عااااااااااالمه مهربونی میان و تو رو اینقدر شرمنده میکنن که هنوز با خودت زمزمه میکنی : من لایق این همه نیستم ... و نه زبان تقدیرش رو دارم٬نه یارای جبرانش رو .... اما دلم میخواد مزه ی این محبت رو تا همیشه برای خودم تازه نگه دارم ... محبتی با طعم  صداقت ..!

ادامه نوشته

دلتنگی نوستالژیک

دوستش دارم ...

به اندازه ی تمام روزهایی که ندیدمش ٬به اندازه ی تمام فریم های زیبایی که مهمان چشمان رهگذران بی توجه میکند٬ به اندازه ی تمام قدمهایی که در لابه لای دالانهای قدیمی و پر پیچ و تابش برداشتم ، به اندازه ی تمام خاطرات خفته در وجب به وجب خاکش٬ به اندازه ی حکایت زندگی آدمهایی از نسلهایی که نشناختیم ...

حس خوبی دارد... جای جای اش ... رد پای آدمهایش ... دستفروشها و فال فروشهایش ... سبزیها و میوه های تر و تازه اش ... چاقاله بادام و زغال اخته و سمنو ، باقالی و لبو فروش هایش ... چهارشنبه سوری و شبهای عیدش ... تابستان و نوبرانه هایش ... نذر و نیاز شبهای چهارشنبه و امامزاده ی دوست داشتنی اش ... محرم و تکیه ی سیاه پوشش ...

از کیف و کفش و لباس مارکدار تا مدلهای معمولی ایرانی ٬ از رستورانهای شیک و گران قیمت تا اسنکها و فلافل هزار تومانی ٬ از کریستال و ظرفهای خارجی چندصدهزار تومانی تا ظروف و قابلمه های کم ارزش٬از تکنولوژی و برق که وارد سنت شده تا سنتی که هنوز بکر و دست نخورده باقی مانده ٬ از طلا و جواهرهای چند میلیونی تا زیور آلات و خرده ریزهای چند هزار تومانی٬از چرم تا پلاستیک ٬ از کسبه ی معتمد و صبور تا فروشنده های  جوان و بلند پرواز و خلاصه ... از هوس تا تهذیب...! همه منتظرند تا چند ساعتی از عمر تو را مال خود کنند و تو دوست داری قدم به قدم٬ همه جایش را بگردی به دنبال شیر مرغ تا جان آدمیزاد ...! و باور کنی که اینجا نزدکترین آدرسی است که میتوانی دلیل دلتنگی هایت را گاه دوری از این خاک پیدا کنی ! 

 p.s: همیشه یک روز از هفته ای اول اومدنم و هفته ی آخر رفتنم ،چند ساعتی رو تو فضای نوستالژیک دوست داشتنی تجریش میگذرونم . و فکر میکنم همه ی اونایی که طعم غربت رو چشیدن خوب میدونن من چی میگم .تاسوعا و عاشورای امسال یاد من هم باشید .

p.s.s : ادامه مطلب ( تجریش هفته ی آخرم به روایت تصویر ) + بابا شدنت مبارک میثم جان .

ادامه نوشته

دوستانی بهتر از آب روان ...

ظهر دوشنبه بود که مرجان تماس گرفت و گفت شما فردا به صرف ناهار دعوتین :-) چند ثانیه ای سکوت کردم و گفتم به چه مناسبت؟ با خودم گفتم حتما تولدی .. چیزیه ...اما بعد از دقایقی فهمیدم با تعدادی از دوستان هماهنگ کرده و برای خداحافظی و دیدن منه ! اینقدر تعجب کرده بودم و در عین حال خوشحال بودم که مثل مسخ شده ها فقط گفتم باشه! با اینکه سه شنبه صبح تا عصر٬ کلی کار برای خودم ردیف کرده بودم(پلاک فرد ماشین و کارهایی که برای مرکز شهر مونده بود) ٬ اما به خودم اجازه ندادم در مقابل این همه محبت اعتراضی بکنم  و قرار شد به چند نفری هم خودم بگم. سه شنبه ظهر ساعت 12... من بودم و بغضی که به زور نگهش میداشتم ٬ من بودم و دیدن صورت مهربون خیلی از دوستانم٬ من بودم و عرق شرمی که بر تمامی وجودم نشسته بود٬ وقتی می دیدم ظهر یک روز کاری چند نفری مرخصی گرفته ان ٬ عزیزی علاوه بر مرخصی از شهر دیگه ای اومده و دیگری بین دو کلاس دانشگاهش خودش رو به سختی به ما رسونده ٬ من بودم و تلفنها و اس ام اس های عذرخواهی که نتونستن بیان و بعد هم هدایایی که به هیچ وجه انتظارش رو نداشتم و حسابی غافلگیر شدم .بعد از ناهار هم سورپرایز ماجرا بود که حلقه ی اشک رو به چشمام آورد !! بعضی وقتها بهتره در مقابل بعضی اتفاقات سکوت کنی . اگه حرف بزنی خرابش کردی ! و من ترجیح میدم در مقابل این یه مورد هیچی نگم! بعد از عصرونه ی خوشمزه مون٬ با تعدادی از دوستان تصمیم گرفتیم بریم تئاتر . چند نفری رفتن و دو سه نفری هم به ما ملحق شدن. جاتون خالی تئاتر 18+ قشنگی بود! خیلی خندیدیم اما خب من که دیگه روی نگاه کردن تو چشم دوستان همجنس رو نداشتم چه برسه به غیر همجنسان!  بماند که قبل از شروع تئاتر هم یکی از دوستان رفتن بالای سن و جماعت چشم انتظار سالن رو به فیض رسوندن !! :دی

p.s: خیلی جالبه! این روزا خیلیا میان و طلب حلالیّت میکنن! با نام ٬ بی نام ٬توسط کامنت٬ آفلاین و... این مدت من خیلی سکوت کردم و ناگفته های زیادی باقی موند. اما به دلیل احترامی که برای خودم و دوستانم قائلم٬ ترجیح میدم به سکوتم ادامه بدم. تنها جمله ای که میخوام بگم اینه که : حلال کردن بعضی ها در ذهن من بیشتر شبیه به یک فکاهیه ! نمیشه هر غلطی رو مرتکب شد و بعد توقع بخشش و حلّیت داشت. روزگاری همه رو خیلی زود می بخشیدم و تلخی ها رو فراموش میکردم . اما فهمیدم این یه رفتار گوسفند واره و از سادگیت گرگها استفاده میکنن و تکه پاره ات میکنن . لذا خواهشا این قصه های شاه پریون رو بیخیال بشین که ببخش و بگذر و تو که اینقدر خوبی و دلت بی کنیه است ٬حیفه و قس علی هذا .  فقط یادمون باشه که زندگی بی ارزش تر از اونیه که توشه ای از حق الناس رو به اون خونه ی تنگ و تاریک ببریم!

p.s.s: این روزا وحشتناک تر از قبل سرم شلوغ شده. مهمونی میریم .مهمون داریم .خرید میکنیم. با دوستان قرار میذاریم. رستوران و تئاتر و سینما میریم و حسابی خوش میگذرونیم و سعی میکنیم تو این روزای باقیمونده ٬برای دوستان وبلاگی دیگه ای که روز سه شنبه سعادت دیدارشون رو نداشتم و محبت و معرفتشون رو نمیشه نادیده گرفت٬ یه وقتی خالی کنیم و ببینمیشون. خلاصه ببخشید که کامنتهای خصوصی بی جواب مونده و پستهای شما نخونده و به شدت کمرنگ شدیم اینجا .

درد دل نوشت : ما که غمگینیم از هجرت دوست ٬کاش میدانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد . کاش میدانستیم که سفر یعنی چه و چرا مرغ مهاجر وقت پرواز به خود میلرزد ... دلم خیلی برای همه ی اونایی که این مدت جز خوبی ازشون ندیدم ٬ تنگ میشه  :-*

ادامه نوشته

هبوط

ابوالبشر را خوب می شناسیم ...

خطابش میکنیم " آدم " ...

حوا و آن مأکول ممنوعه را ...

شیطان را و بعد زمینی شدن را ...

همه را یادتان هست ؟

الان درست ۵ ساعت و ۱۰ دقیقه و ۳۳ ثانیه است که من از بهشت رانده شدم ...

امشب معنای "هبوط " را  خوب فهمیدم ...

فعلا همین ...

پی تشکر ویژه نوشت : سلام :-) . هنوز یکساعت نشده بود که خط ایرانم رو روشن کرده بودم و صدای مهربون بعضی از شماها  من رو مطمئن کرد در این خاکم . ممنونم از همه تون . از همه ی کامنتهای مهربونتون ٬از کامنتهای نامهربونتون٬ آفلاینها و ایمیلهاتون . واقعا نمیدونم چی بگم . هر چند از دیدن بعضی از این پیامها خوشحال نشدم اما در مقابل همه ی خوبیهای مکتوب هیچ بود . هیچی تو این دنیای مجازی لذت بخش تر از این نیست که وقتی نیستی و همه میدونن نیستی ٬ عده ای میان و هر روز یا یک روز درمیون اینجا خط به خط محبت مینویسن و تو میای و میفهمی فرق دوست با معرفت و واقعی ات رو با دیگران ... از اینکه خیلی ها رو نگران کردم هم یه عااااالمه شرمنده . نتونستم جواب کامنتها رو بدم و این نهایت بی ادبی بود در مقابل این همه محبت .حال جسمی ام زیاد خوب نیست ... خلاصه اونایی رو که خودشون میدونن خیلی دوست دارم .

رمضان 90

۱) ماه رمضان امسال تا این لحظه یکی از بهترین  و پربارترین ماه رمضانهای زندگیم بوده . حدود 8/9 افطار رو تا الان همراه با بچه های بی سرپرست ٬ 2 شب را مهمان غذای متبرک امام رضا(ع) ٬ چند شب میهمان اقوام و نزدیکان و چند شب هم با دوستان بهتر از آب روانمان لذت افطار و سینمای شبانه را بردیم و البته هنوز یک هفته باقی مونده ...

2)میخوام از کمکهای نقدی و غیر نقدی و همراهی خیلی از دوستان مهربانم در برنامه های افطار و نیمه شعبان تشکر کنم . تا الان فقط از طرف دوستان وبلاگی و اطرافیانشون حدود ۴ میلیون و 850 هزار تومان وجه نقد ، 1 میلیون و 790 هزار تومان بصورت غیر نقدی (تقبل هزینه ی میوه و غذای گرم ) و اهدا لوازم مورد نیاز بچه ها ( کامپیوتر ، لوازم التحریر ، سی دی ، پازل و بازی های فکری ، کتاب و ... ) به دست ما رسیده ... (که حدود ۱میلیون و ۱۰۰ هزار تومانش به شماره حساب اولی و بقیه به شماره حساب دوم یا بصورت حضوری به دستمون رسید ) و البته مبالغ بسیار زیادتری نیز دوستان قدیم ما در خیریه و دوستان غیر وبلاگی کمک کردند که تا الان به مصارف زیر رسیده و خدا رو شکر که اینقدر این پولها برکت داشته که هنوز تموم نشده ! هر چند همچنان تا اول مهر خیلی مونده  :

* برنامه ی تبلیغی نیمه شعبان در کهریزک و بیش از 35 مرکز کودکان بی سرپرست و سرای سالمندان و رفع مایحتاج ضروری آنها در ماه شعبان ...     

*اطعام بیش از 250 کودک  در ماه رمضان .

*هزینه ی کلاس تقویتی بچه های مرکزی در اطراف تهران .

* خرید کامپیوتر ، دراور و کمد ، کفش و لباس ، لباس زیر و جوراب ، مواد غذایی خشک ، مواد شوینده ، لوازم ورزشی ، لوازم التحریر و ... برای کودکان بی سرپرست ....

۳) این روزها اس ام اس ها و کامنتهای زیادی دارم مبنی بر ابراز ناراحتی و نگرانی از رفتن .من باب اطلاع عرض کنم که من تا نوامبر 2011 مرخصی داشتم و باید کمی زودتر برم ...شاد هم کمی زودتر از کمی !  البته در اولین فرصت قطعا برمیگردم . هرچند وبلاگ نویسی منافاتی با این قضیه نداره !  پس اوضاع به همین منوال خواهد ماند . اما تعدادی از دوستان دلشان میخواست در نبود من هم با گروه ما برای برنامه های خیریه و ارتباط با مراکز همکاری کنن و این مستلزم این است که کسی قبول زحمت کند و این نقش واسطه را بپذیرد ! خلاصه اگر فکر می کنید در توان و علاقه شما هست اعلام کنید ... برای تشکر ویژه هم  این پست پارسال رو تقدیم میکنم به همه ی شماهایی که هر چه در توانتون بود بکار بردید تا این برکت نصیب من و همه بشه ... حسی که موقع نوشتن اون پست داشتم بهترین خاطره ی وبلاگی من تو این یه سال بوده ... دوستتون دارم :-* 

p.s: امام صادق (ع) : "حسود پیش از آنکه به محسود (مورد حسادت قرار گرفته) زیان رساند به خود زیان میزند. مانند ابلیس که با حسد ورزی برای خود نفرین خرید و برای آدم (ع) برگزیدگی ! "  تحف العقول صفحه 216  ... دعا کنید خدا به حق این شبها بیماری حسادت را که مهلک ترین و مصیبت بارترین بیماری بشری است از دل همه ی ما دور کند .

p.s.s: بزرگی میگفت: قبل از اینکه در مورد آدمها قضاوت کنیم ٬ خود را در پیشگاه قضاوت خدا ببینیم و بترسیم از روزی که خدا دیگر " ستار" نیست .

این " من " نیستم !

راستش خیلی وقت بود میخواستم یه چیزایی رو اینجا بگم . اما همیشه فکر میکردم ممکنه جور دیگه ای تعبیر بشه .اما با خودم قصد کرده بودم روزی که خواستم برم ٬ اینها رو مینویسم ... هر چند حضوری به خیلی از دوستان نظرم رو گفتم ، اما الان فکر میکنم وقتشه  و اصلا برام مهم نیست چه برداشتی بشه ...

حدودا یک ماه  و نیمی میشه که ما دوباره فعالیتهای زیادی رو در رابطه با بچه های بی سرپرست شروع کردیم و توی این مدت بیش از ۵۰ دوست وبلاگی به صورت حضوری و بیش از۶۰ نفر از عزیزان به صورت غیر حضوری با ما همراه شدن . هر بار بعد از هر برنامه ای، چندین و چند کامنت و یکی دو تا اس ام اس از دوستان ،مبنی بر احساس شعف و خوشحالیشون دریافت میکردم ... اما رفته رفته اس ام اس ها با مضامین مشابه زیر فرستاده میشد:

 

p.s: این پست مخاطبان خاص زیادی داره ... شاید همه ی اونایی که من رو دیدن . اول میخواستم رمزدارش کنم بعد به این نتیجه رسیدم که فرصت اینکه به همه رمز بدم رو ندارم ...خلاصه شما فرض کنین رمزدار بوده .. اگه هم وقت ندارین فقط قسمتهای آبی رو بخونین  :-)

ادامه نوشته

کودک چند دقیقه ای !

یکی از لذت بخش ترین چیزها برای من اینه که بشینم با یه بچه ی کوچولو نقاشی کنم ، خمیربازی کنم ، لگو و مگنت بازی کنم ، با رنگ انگشتی در و دیوار رو نقاشی کنم و ذوق کردن اون بچه رو ببینم ... !

یا اینکه براش کتاب قصه بخونم و دیالوگهای حسنی و مامان حسنی و گاوه و خروسه و کلاغه رو با صدای خودشون بخونم و اون بچه غش غش بخنده ....! یا برم شهربازی و باهاش همه ی بازیها رو سوار بشم و تو سرزمین عجایب کمکش کنم که خیلی خوب بازی کنه و کلی جایزه بگیره ...!

وقتی غذا میخوره باهاش مسابقه بدم ، منچ بازی کنم ، پازل درست کنم و کُشتی بگیرم و همیشه اون برنده بشه و بعد یهو برگرده بگه : خب حالا نوبت توئه برنده بشی !

کلا دنیای بچه ها رو خیلی دوست دارم .خیلی صاف و پاک و دوست داشتنیه . بی غل و غش و پر از محبت ... با هر چیزی قانع میشن و میشه به راحتی خوشحالشون کرد ! 

اما خب یه عیبی هم دارن ...! وقتی بهشون رو میدی و یه ساعت باهاشون بازی میکنی ، دیگه بهت اجازه نمیدن بری به کارت برسی ! این بار هم بعد از کلی بازی ، مجبور شدیم بشینیم و هی از خودمون خلاقیت در کنیم و بعد از مشاهده ی لب و لوچه ی آویزون، دوربین بیاریم و دونه دونه از شاهکارهامون عکس بگیریم و کلی احساس شعف کنیم از دسترنجمان ! و کودک ضد حال خورده را هم راضی کنیم که برود و با خودش بازی کند !خداییش خیلی باید هنرمند باشی تا در این وضعیت بچه رو بدون گریه بفرستی تو اتاقش !

تا حالا همچین کارهایی کردین ؟ اگه نه یه بار امتحان کنین ! مطمئنم خیلی کیف میکنین ... یه جورایی آدم سبک میشه ... از قید و بند این دنیا و گرفتاریهای الکی و غصه ها و دلشوره ها برای چند ساعتی رها میشی و انگاری رفتی تو آسمونا ....!

نتیجه ی آخرین کیف و حالمون رو در ادامه ی مطلب ببینید ..! 


ادامه نوشته

مهمونی آسمونی 5 + بسته بندی !

باتوجه به اینکه من مدتی اینترنت پر سرعت نداشتم ٬ فرصت نشده بود عکس یه سری از برنامه ها رو براتون بذارم .... حالا به ترتیب و به صورت خلاصه لابه لای پستها این کار رو میکنم ....

در این پست عکس برنامه ی روز  ۵شنبه ۱۶ تیر +  و روز بسته بندی شکلاتها ٬ جمعه ۱۷ تیر رو گذاشتم ...

p.s: به دلیل کمبود وقت نتونستم لینک دوستان رو بذارم ... شرمنده

ادامه نوشته

کاغذ کاهی و جشن پرشین بلاگ !

 روز ۵ شنبه جشن معرفی منتخبین " جشنواره صد وبلاگ نویس برتر زن " بود .هر چند من توقعم از پرشین بلاگ برگزاری مراسمی جذاب تر و منظم تر بود ٬ اما تجربه ی جالبی بود . همونطور که قبلا هم گفته بودم ٬ به لطف رایی که شما دادین و در مرحله ی بعد عنایت و توجه هیات داوران ٬ وبلاگ "کاغذ کاهی" در نظر سنجی چهره های تازه با در نظر گرفتن مواردی مثل: محتوای وبلاگ ٬ بازدید وبلاگ ٬ به روز رسانی ٬ رنگ قالب و فونت و نوشته ها و بسیاری آیتم های دیگه  ٬ " رتبه دوم " رو کسب کرد . برخودم لازم میدونم که از جناب آقای بوترابی و کلیه همکارانشون در پرشین بلاگ ٬ و  دگر بار ٬به طور ویژه از "ویولت" نازنین که در این جشن موفق به دیدارش شدم ٬ تشکر کنم ...

و حرف آخر اینکه وبلاگ "کاغذ کاهی" با هر نقطه ی ضعف یا قوتی بدون وجود شما مخاطبان هیچ ارزشی نداره ! از تک تک تون ممنونم ... از همه ی اونایی که تو این مدت همیشه همراهم بودن و دل به دل نوشته های من دادن ... اونایی که با خوشحالیم خوشحال شدن و با ناراحتیم ناراحت ... اونایی که از نبودنم نگران شدن و در سفر برام آرزوی سلامتی کردن ... الان کاغذ کاهی یه خانواده ی بزرگ داره و به وجود تک تک تون افتخار میکنه ... این رو از اون ته ِته ِته ِته دلم میگم  :-)

این هم هدیه ما !

p.s: این چند روز با خیلی از دوستان همراه شدیم برای برنامه های بهزیستی ... عیادت بیماران بیمارستانها و مراکز سالمندان ... دست همه شون درد نکنه ... به خصوص اونایی که امروز بدون من رفتند ... ایشالا به محض دستیابی به اینترنت گزارش تصویریش رو براتون میذارم ....

 

مهمونی آسمونی 4

 

 بعد نوشت : به عرضتون برسونم که داشتم پست مینوشتم که برقهامون رفت !

حالا نمیدونم چه جوری این نوشته ثبت شد !!! واقعا نمیدونم !!!!

برای همین جمله ی شروع پست نصفه نیمه موند ... الانم دیگه چیزی نمیگم ...

فقط تشریف ببرید ادامه مطلب !

 

ادامه نوشته

مهمونی آسمونی 3

طبق قرار قبلی روز ۲۶ خرداد مصادف با میلاد حضرت علی(ع) برنامه ی تفریحی یک روزه ای را به کمک جمعی از دوستان عزیز وبلاگی و غیروبلاگی برگزار کردیم ... آن هم به بهانه ی شاد کردن دل کودکانی که حسرت داشتن خانواده و پدر همیشه و همیشه در دلهایشان است ... شرح مختصری را با تعداد محدودی عکس در ادامه مطلب ببینید ...

p.s: ببخشید که اینقدر دیر و خلاصه این گزارش رو نوشتم . به شدت مشغول جمع آوری وسائل و برنامه ریزی برای برنامه ی هفته آینده ی بچه ها هستم ٬از همه تون ممنونم که این سرنزدنهای من رو میبخشید ... واقعا دیگه روم نمیشه بگم شرمنده ام و اینا !

p.s.s (مهم ) : از همه ی دوستانی که هفته ی گذشته مایل بودند شرکت کنند و نشد شرمنده ام. این هفته هم فقط حدود ۱۵ نفر رو میتونم با خودم همراه کنم ! باز هم بستگی به شرایط داره .به همین دلیل به ترتیب اعلام حضورتون ٬ باهاتون تماس میگیرم . چون باید افرادی که وسیله دارند رو با افراد بی وسیله هماهنگ کنم و این کار رو مشکل تر میکنه .(یه وقت گله نکنید که چرا فلانی دوباره اومده بوده و من نیومدم ) نگران نباشید باز هم برنامه داریم اگر خدا بخواد و پول داشته باشیم . مطمئن باشید که حواسم به همه هست ... حتی به فرزانه ی عزیزم که آخرین نفر بهم گفته  :-)

ادامه نوشته

stay tuned ! ;-)

۱) امروز بلیط و ویزا به دستم رسید و بالاخره فردا (۵شنبه) عازم سفر هستم . لذا فردا ظهر میرم به سمت فرودگاه و دیگه به نت دسترسی ندارم تا ۱۱-۱۰ روز دیگه ... میخوام این مدت رو بدون نت ٬ بدون موبایل و بدون هیچ گونه ابزار ارتباطی بگذرونم ... یه جورایی یه مرخصی اساسیه ....! اگر سالم رفتم و برگشتم که هیچ ... اگر هم برنگشتم (چون سفر پر خطریست ) ٬ در یک جمله ی کوتاه " حلال کنید ! " و خدا نگهدار ...

۲) مقدمات برنامه ی بهزیستی رو فراهم کردم ...یکی از برنامه های یک روزه را به شرح زیر اعلام میکنم و برنامه ی بعدی که احتمالا سمت اوشان - فشم یا دماوند است را بعدا (چون هنوز مکانش قطعی نشده و بودجه ی کافی هم نداریم )٬لذا خواهش میکنم با توجه به نکات زیر آمادگی خود رو اعلام کنید :

** برنامه ی یک روزه اگر خدا بخواهد٬ روز ۲۶ خرداد ( ۵ شنبه ) یا ۲۷ خرداد (جمعه) می باشد . که مصادف است با ۱۳ یا ۱۴ رجب ٬ که گر ۱۳ رجب باشد٬ روز تولد حضرت علی(ع) ٬ روز پدر و تعطیل است! لذا حواستون به برنامه های خانوادگی باشه !

** محل مراسم باغی است در طالقان . حدود ۹-۸:۳۰ صبح حرکت می کنیم و حدود ۷-۶  عصر برمی گردیم . چنانچه وسیله دارید یا نه ٬ ذکر کنید که با هم ٬ هماهنگ کنیم .

** هزینه ی ناهار(جوجه کباب) و پذیرایی (میوه و آبمیوه و کیک و... ) هر کس با خود فرد است . چون بارها گفتم که با پولی که به نیت بچه ها داده شده٬ قرار نیست ما خوشگذرونی کنیم ! بنا بر پیش بینی من حداکثر هزینه ی هر نفر ۵۰۰۰ تومان میشود .

** با توجه به اینکه در فضای آزاد کنترل بچه ها بسی مشکل است ٬ لذا هر فردی که میاد باید مراقب  ۲الی ۳ تا از بچه ها باشه ٬ که پخش نشن یا جای خطرناک نرن ... بنابراین توجه داشته باشین که برای بازی و تفریح با بچه ها و مراقبت از اونا میاید ٬ هر چند مربیانشون هستن . لذا خواهشمندم صحبتها و گپ و گفتگوهای دوستانه رو موکول کنین به قرارهای دوستانه ی شخصی تان ... . بدین منظور ما حداقل به ۲۰ نفر٬ نیروی کاری و مسئول احتیاج داریم . پس وقتی اعلام حضور میکنین ٬ بدونین که روی شما حساب شده . والبته اولویت با اعلام حضور است .

** ای پست رو رمزدار نکردم٬چون شاید تعدادی از دوستانی که ندیده ام و نمیشناسم ٬ مایل باشن بیان . چنانچه دوس دارین بیاین و تمایل ندارین دیگران شما را بشناسن ٬ مشکلی نیست ... شما بعنوان یک مخاطب ساده معرفی میشین و این اطمینان رو بهتون میدم که شناخته نمیشین ...

** از دوستانی که تا کنون لطف کردن و کمکهاشون رو به دست من رسوندن بی نهایت ممنونم . تمام کمکهای نقدی باید تا قبل از ۱۷ خرداد به دست ما برسه تا بتونیم برنامه ریزی کنیم و ببینیم چقدر بودجه برای نیمه شعبان و افطار ماه رمضان داریم .... کارت عابر بانک ِ یکی از دوستانِ مورد اعتماد ٬ پیش منه ٬ در ادامه مطلب ٬ شماره کارت و مشخصات رو میذارم ... بعد از رفتنم رمز ادامه مطلب رو از  جناب گودول بگیرین . در ضمن همونطور که همیشه گفتم : خدا به اندازه ی قلب آدمها نگاه میکنه ٬ نه به بزرگی جیبشون ! پس هیچوقت نگید ببخشید کمه !!

همین دیگه ...بهتون خوش بگذره  و امیدوارم به من هم خوش بگذره ! ایشالا برمیگردم ... :-)

 

ادامه نوشته

اطلاعیه دوم 5+1 !

۱) جسارتا من نمیدونم فارسی من ضعیفه ؟ فونتی که باهاش مینویسم ریزه ؟ مشکل از بلاگفا و جناب مستطاب شیرازیه ؟ مشکل از کامنت دونیهای شماست ؟ مشکل از کامنت خصوصی های شماست ؟ مشکل از آلزایمره ؟ مشکل از تعدد رمزات (بر وزن تعدد زوجات ) است ؟ مشکل اصلا از شخص منه که جدی نمیگیرین ؟ چرا رمز رو یه عده ی نه چندان کمی فراموش کردن ؟ چرا یه عده ی نه چندان کمی نگه داشتن ؟؟؟ هوم ؟؟؟ بگذریم !

۲) یه چیز از نظر خودم مهمی میخوام بگم( p-: ) همیشه و همیشه معتقد بودم روزی این بچه ها دست من و شما نیست ! خدا روزیشون رو قبل از اینکه من و شما بخوایم به حسابشون واریز کرده و ما فقط وسیله ایم که برسونیم به دستشون ! شب قبل از مهمونی آسمونی۲ ٬ من ۴۰۰ هزار تومان پول کم داشتم و اون هم به این دلیل بود که لحظه ی آخر یه واحد اضافه شد که من تو رودرواسی "نه " نگفتم و همین "نه" نگفتن ٬ یعنی به تعدادشون پول غذا + هزینه رفت وآمد + خرید لباسهای مورد نیازشون ! هر چی این در و اون در زدم ٬ دریغ از یک هزار تومانی ! مِن باب ریا عرض کنم که  ته حسابم ۱۵۰ هزار تومان پول بود که خالیش کردم تا بعد وقتی جور شد بذارم جاش ! کلی هم باخودم دعوا کردم که چرا روز قبلش رفته بودم کارواش و ۱۵ هزار تومان ریخته بودم دور ! خب بگو ماشین کثیف بهتر بود یا این بی پولی ؟؟؟ موند ۲۵۰ هزار تومان و البته اگه کارواش نمیرفتم میشد ۲۳۵ هزار تومان !!! دلم یه قلک گِلی بزرگ میخواست که بشکنم و توش همه ی اون مبلغ باشه ... !  عید غدیر بود . فقط تو دلم گفتم این مراسم به نام امیرالمومنینه  .خودش بخواد جورمیکنه . صبح زود رفتیم و مراسم هم حدود ۱۰:۳۰ شروع میشد. کمی نگران بودم اما ته دلم آروم بود که جور میشه . نمیگم چی شد٬ فقط همین رو بدونین که ۶۵۰ هزارتومان در عرض ۲ ساعت ٬ذره ذره دستم رسید و خلاصه ۴۰۰ هزار هم اضافه آوردیم !!

حالا الان هم هنوز هیچی نشده٬ تو همین دو سه روزه ٬ کلی برکت از در و دیوار داره میباره ٬ مهم نیست بشه یا نه ! اما همین که هستین و تلاشتون رو میکنین و به فکر جای بهتر و برنامه ی بهتر هستین ٬ یه دنیا ارزش داره ... پس احتمالا گزینه ی ۱ و۲ به دلایل بسیار منتفیه ....البته احتمالا ... نتایج نهایی به سمع ونظرتون میرسه :-) 

۳)کسانی که احیانا تاریخ مورد نظر مشکل دارن یا نمیتونن بیان ٬ غصه نخورین ٬ نیمه ی شعبان در پیشه که یه برنامه مفصلی هر سال داریم + ماه رمضون و افطاری هاش ... یه چیزی هم بگم نمیخندین ؟ خیلی خوشحالم که هر سال ۱۱ روز ماه قمری جابه جا میشه ! چون امسال ۱۱ روز زودتر برنامه ها شروع میشه و میتونم زودتر بهش فکر کنم  ... ۱۱ روز زودتر به تکاپو میفتم ... و ۱۱ روز زودتر صورتهای پاک و معصومشون رو میبینم .... شاید تا ۱۱ روز دیگه اصلا زنده نباشم .... اما خدا رو شکر برای همین حس خوب الانم  ...

۴) اونایی که از مراسم قبل با ما همراه بودن که هیچی ! اونایی که جدید اومدن میخوام بدونین که من برای دلم این کار رو میکنم ... برای خود خودم !! پس دنیاش مال من ٬ آخرتش مال شماها .... هر کسی هم خودش میدونه با قضاوتها و نیتش ... من هم این وسط هیچ کاره ام ... فقط یه واسطه و هماهنگ کننده ام ...همین !!  گفتم پیشاپیش بگم که یه عده خیلی اعصاب و روانشون رو خط خطی نکنن ! :-)

۵) تا جای ممکن غیر از بحث شماره حساب و پول٬کامنت خصوصی نذارین . چون من قاطی میکنم و یادم میره و بعد شرمنده میشم . اما عمومی ها راحته . چون کامنت دونی پست رو باز میکنم و یاد آوری میشه .

۶) ارداتمندیم ! ;-)

 p.s: بدون رمز نوشتیم محض خاطر عزیزانی که ناراحت بودن از نداشتن رمز ...

اطلاعیه / بهزیستی

 

اطلاع رسانی + نظر سنجی

نظرات کارشناسیتون موجبات خرسندی ما رو فراهم میکنه .

p.s: از امروز بعد از ظهر تا فردا بعد از ظهر ٬ مشهدم و دسترسی به اینترنت ندارم . پیشاپیش بابت تاخیر در تایید کامنتها عذر خواهی میکنم .

 

 

ادامه نوشته

درد دل نامه ی رمزدار !

این پست رمزداره برای اینکه باید با همه اتمام حجت کنم  که دلخور نشین پلیززز ! خیلی حالم خوب نیست ... باید لحنم رو ببخشید و اینکه نیستم زیاد ...مطلب خاصی هم نوشته نشده ... فقط دلم نمیخواد بعضی ها بخونن ...یعنی همون مخاطبهای خاص پست ... همین . 

رمز به کسانی داده میشه که  شرایط زیر رو داشته باشن :

۱) به سمع یا نظر بنده رسیده باشند . یا من از هویت واقعی شون مطلع باشم .. که همونی هستن که میدونیم ...

۲)خیالم راحت بشه که امانت داران خوبی هستند .

۳) مخاطب خاص پست نباشن ! پس خیالتون راحت ...

 

p.s: رمز رو به هیچ کس حتی دوستان صمیمی خود من ندین! فقط اهالی متاهل بلاگستان به همسرانشون . بقیه رو هم هدایت بفرمایید اینجا تا من بدونم کی به کیه!  چون رمز برای مراسم بهزیستی هم هست که به زودی به سمع و نظرتون میرسه.. پس در حفظش کوشا باشین . و البته رمز رو میگیرین خواهشا نظرتون روعمومی اعلام کنید :-(

ادامه نوشته

دوستی که پر کشید ...

"انا لله و انا الیه راجعون"

شب می خوابی ... صبح بیدار میشی ...می بینی ورق بدجوری برگشته ....

می بینی آدمهای مجازی اصلا برات مجازی نیستند ... می بینی این دنیای مجازی روح دارد ... جسم دارد ... عین  ما آدمها ! می بینی با شادیشان شاد میشی و با غمشان غمگین .... اما وقتی میروند چی ؟؟ نفست حبس میشه ! احساس میکنی داری خفه میشی ... 

دیروز خبر پر کشیدن شیرزاد طلعتی و بعد هم نحوه ی از دنیا رفتنش رو که شنیدم .... نفسم حبس شد ... قفسه ی سینه ام تنگ شد ... ساعت ۱۰:۳۰ صبح بود ! حالم اینقدر بد شد که ماشین رو زدم بغل ...نمیدونم چقدر گذشت ... اما برای من خیلی بود ... از ظهر به بعد هیچ کاری نتونستم انجام بدم ... یه جور بدی شوکه شدم .... خیلی بد  حتی نتونستم براش چیزی بنویسم ... تا غروب کامنتهای خودم رو تایید نکردم .... روز جمعه ای می روی تفریح کنی .. شاد بشی .. خوشی کنی ... اما دیگه بر نمیگردی ... چون جوانمردی ........ خدا رحمتش کنه ... امیدوارم خدا به همسر نازنینش صبر بده ...

دنیا است دیگه .... شاید فردا من هم نباشم ...شاید تا یک ساعت دیگر هم نباشم ... شیرزاد خاطرات خوبی را از خودش بر جای گذاشت ... انسان بود و با انسانیتش مرد ...  برای شادی روحش  دعا کنید ....

جزییات مراسم ختم این مرد نازنین را در وبلاگ یکی از رفیق ترین هاش یعنی کرگدن عزیز بخوانید ....

 p.s: قدر روزهایی که دوستانمون هستند بدونیم ...تا وقتی هستیم و کنار همیم به هم محبت کنیم ... شاید فردا هر کدوم از ما دیگه نباشیم ....

آب را گل نکردیم !(سفر کاشان)

خرده نانی در دست .. سر سوزن ذوقی در دل ...آب را گل نکردیم ...و رفتیم کاشان ... دوست بودیم و رفیق شدیم ! رفیق بودیم و محبت کردیم ! محبت کردیم و صفا و صمیمیت دیدیم ! جایتان خالی....

رفتن سفر با دوستان وبلاگی غریب ترین و بعید ترین چیزی بود که حتی به ذهنم هم نیامده بود . روزی که مارکوپولو پیشنهاد این سفر رو داد ٬ با خودم خیلی فکر کردم که آیا این کار درسته یا نه؟ عواقب آن چیست و .... . اما با شناختی که از مارکوپولو داشتم میدونستم که بی گدار به آب نمیزنه و جلوتر از همه جوانب ماجرا رو سنجیده . اما کمی از این نگرانی همچنان باقی مانده بود . حتی شب قبل از سفر هم به یکی دوتا از دوستان و البته خودش هم گفتم . اما نگرانی من نه تنها بیهوده بود ٬ بلکه سفر و همراهانم فراتر از حد انتظار خوب و دوست داشتنی بود ...

سفر خیلی خاصیتهای خوب دارد .... خیلی از خاطرات خوب دوران دانشجویی برام تداعی شد ... خیلی از دوستانم رو بیشتر شناختم و از دیدن خیلی ها خوشحال شدم  ...جای هر کس که نیومد خالی !

پی تشکر نوشت : مارکوپولوی عزیز ممنونم بابت زحماتت . خسته نباشی و ممنون که خاطره ی خوبی را برایمان ثبت کردی ... همه چیز عالی بود ...

پی تخته نرد نوشت: وقتی حریف قدر باشد یا بازی را  ۰-۶ می بازید یا ۲-۶ ! چرا نتیجه به " ۶ "ختم میشود ؟ چون حتما یک یا دو دست را مارس شده اید !!!!  و دیگر کسی جرات نمی کند بیاید کرکری بخواند و بازی کند !!

پی بادمجان نوشت : از مرجان عزیز و مادرشون و آقای نت صفر و احتمالا مادرشون بابت میرزاقاسمی و حلیم بامجان خوشمزه شون ممنونم ..عاااااااااالی بود ...

پی حرکات موزون نوشت : انجام حرکات موزون در اتوبوس حتی با رعایت موازین اسلامی !! اصلا توصیه نمیشود ! چون ۲۴ ساعت بعد از درد و کبودی قسمت فوقانی پاهایتان نابود می شوید !

پی نتایج مثبت نوشت: مستوره و هادی بی تقصیر دو نفری بودند که احساسم قبل از دیدنشان نسبت بهشان خوب نبود و چقدر خوشحالم که الان جزو دوستان خیلی خوبم هستند.امیدوارم این حس فعلی متقابل باشه . از دیدن فاخته ی عزیز٬ زی زی جان و دوست ملکه نیمه شرقی عزیزم خیلی خوشحال شدم . با " آنی دالتون و طوطی و مرجان و بنجشک" عزیزم صمیمی تر شدم و  از آقای " ص" هم کمتر می ترسم !

پی سفرنامه نوشت : عکسهای مفصل سفر هنوز به دستم نرسیده ... اگر بشه ایشالا براتون میذارم ..گزارش سفر رو هم میتوانید در وبلاگ دوستان بخوانید .

گزارش سفر به روایت : نت صفر ( سفر به کاشان ) ٬طوطی( طوطی سفر میرود)٬ مستوره (اهل کاشانم  ) ٬ آقای ص ( سفر(رمزدار) )

p.s: این پست میثم  رو خیلی دوست داشتم  و چقدر لینک پایانی اش " Love is " برایم خاطره انگیز بود .... ممنون میثم جان بابت این همه حس خوب ...

اینجا محبت را هجی می کنیم !

دیروز شاید به جرات یکی از قشنگ ترین روزهای زندگیم بود ! دوستانی که همه با شور و شوق و محبت ... از راه دور٬ سر ساعت مقرری جمع شده بودن به بهانه ای .... محبتشان را قاب گرفته بودند و آمده بودند تا طعم رفاقت را بیش از همیشه به وجود نالایق من هدیه کنن ...

دیروز دوباره و دوباره فهمیدم که با چیزهای کوچک ٬ می شود شادیهای بزرگ خلق کرد ... فهمیدم که چقدر دوستان نادیده ام را دوست داشتم و خودم نمی دانستم ! چقدر دلم برای آنهایی که یه مدت ندیده بودمشان تنگ شده بود و قدر آنهایی که خیلی زود به زود می بینمشان را بیش از پیش دانستم ... فهمیدم که نه توان جبران محبتشان را دارم و نه اینکه ٬محبت آنها قابل جبران است ...خیلی چیزهای دیگر هم فهمیدم که بهتر است برای خودم باقی بمانند ...!

واژه ای پیدا نمیکنم برای تشکر درست و حسابی .... پس به همان دایره ی لغات تکراریم اکتفا میکنم ... به همان کلیشه هایی که هرگز نتوانسته اند در طول تاریخ٬ "عمق احساسات" را نشان دهند ! ممنونم یه دنیاااا ... شرمنده ام بیشتر از یه دنیااااا ....سعی میکنم قدر همه ی محبت هاتون رو بدونم و دوستتون دارم و از داشتنتون خوشحالم ...  

P.S : تشریف ببرید به ادامه ی مطلب و طعمی را که ما چشیدیم ٬ شما ببینید ! در ضمن لینک هر کدومتون در لینکدونی مان نیست بگین تا اینجا دوباره نپکیده اضافه کنیم !

ادامه نوشته

Birthday Girl !

۱) ۱۹ فروردین اوایل دهه ی شصت /۱۰ صبح / بیمارستان بابک /طهران

نوزاد دختر / وزن ۲۵۰/۳ کیلوگرم / قد ۵۱ سانتی متر

بیست و اندی سال بعد ...

۱۹ فروردین ۱۳۹۰/ ۱۰ صبح /خانه ی پدری/ تهران

تغییر جنسیت که ندادیم خدا رو شکر/ وزن ۵۴ کیلوگرم / قد ۱۶۳ سانتی متر

اینکه ثمره ی این ربع قرن زندگی چی بوده ٬ این مهمه ... و البته ۲۵ سال دوم زندگی خیلی خیلی مهمتره  ... باید به فکر جواب این سوالم در ۵۰ سالگی هم باشم ... نه ؟!

۲) در این یکسال و اندی که با من همراه بودین براتون گفتم که دوران کودکیم اینگونه گذشت٬ازدر پنجاه تومانی ! و سالهای دوری و خیلی چیزای دیگه براتون گفتم ... تا اینکه شبی از شبهای پاییز رو ٬ برام به یکی از بهترین شبهای زندگیم تبدیل کردین ... و اون شبی بود که پستی رو با نام " اولین پست رمز دار " نوشتم. اون شب با کامنتهاتون خندیدم ... ذوق کردم ... گریه کردم و از بودنتون خدا رو شکر کردم ...اومدین و مهمونی های آسمونی رو تو خونه ی دل خیلی ها پهن کردین ... اون شب یه کاغذ گذاشته بودم جلوم و اسمها و شماره تلفن هاتون رو مینوشتم .اون کاغذ رو هنوز دارم .. رد اشکهام روش معلومه و پر از خط خوردگیه ! اینا رو گفتم که بگم شما بهترین هدیه ها رو بهم دادین ...چیزی مافوق تصورم .

پی کادو نوشت : مگه تولدم نیست؟ هوم؟ خب نمیشه امشبم کادو بدین؟! میشه کادوش رو هم خودم تعیین کنم؟!!(روم زیاده دیگه ) ... دلم میخواد لطف کنید و خالصانه توی یه کامنت ٬بدون تعارف بنویسین که وبلاگ کاغذ کاهی یا خود نازگل چه حسی بهتون میده .خیلی پر توقعم ؟ا ینکه من با چه نیتی مینویسم و چه حسی دارم مهم نیست ٬این مهمه که چه حسی رو منتقل کردم! میخوام در صورت بروز مشکل اصلاحات انجام بدم !! :دی

پی تشکر تولدانه نوشت : یکی از بهترین هدیه های تولدم رو برادر کوچولوی نازنینم با این پست و آهنگش بهم داد. امیدوارم به همه آروزهاش برسه .. به همه اش هم نرسید٬ به این خانوم "س" برسه !! :-)  // کیامهر جان بابت تبریکت ممنونم . خاطره ی تولد بازی از ذهن هیچ کداممان بیرون نمیره . // از کودک فهیم عزیزم دلم بابت هدیه ی قشنگش و بهنام عزیز و با معرفت بابت تبریک قشنگش ممنونم ...// و البته از همتون ٬ همه ی اونایی که با اس ام اس ٬ تلفن ٬ کامنت عمومی و موکدا خصوصی  ! پیشاپیش و پس و پیش تبریک گفتین ممنونم .// از آقای شیرازی هم بابت الطاف بی دریغشان در این ۳/۴ سال بلاگفا نویسی ممنون ! به نظر شما میشه یه آدم این همه محبت رو جبران کنه ؟!

 

ویارونه !

۱) از شبی بگم که دلم هوای قیمه نذری کرده بود و تو اینهمه راه اومدی و ۴ تا قیمه برام آوردی ....یا از اون حلواهای خوشمزه و خوش عطر شهرتون که با سلیقه ٬توی ظرف چیده بودی ... یا از اون شله زرد و قیمه بادمجون های سطلی... از اس ام اس های با محبتت ٬ از اینکه خیلی وقتها که حال نداشتم ٬ با شوخی ها و سر به سر گذاشتنهات غافلگیرم کردی ٬از هر کدوم نگم٬ از این  ویارونه لواشک و آلبالو خشکه (ادامه مطلب )نمی تونم بگذرم ! اون هم اون موقع شب ...پاشی بری کوچه شهرستانی و ... ! بعد از کلی جیغ و داد من و شادی و شرمندگیم ٬ اس ام اس میزنی : خراب رفیق و رفاقتیم ما .... من هم اینجا مینویسم که: ما مخلص هر چی رفیقیم ! باشه یه روزی برای تو و " یه اوشون دیگه "  (شایدم فشم دیگه  :-دی ) جبران کنم !

۲) دلم میخواد یه روزی یه پست از مامان و بابام بنویسم . شاید اغراق باشه ٬ شاید هر بچه ای همین فکر رو درباره مامان و باباش میکنه ٬ اما به جرات میتونم بگم پدر و مادر از این مهربونتر ٬ حمایتگر و فداکارتر ندیدم! از روزی هم که مامانم اومده ٬ بابام عین آنتی بیوتیک زنگ میزنه میگه : یه خبر خوب دارم براتون ٬ یه خبر بد ! اول کدوم رو بگم؟ بعد از کلی سر به سر گذاشتن میگه : خبر خوب اینه که من عاشق مامانتونم !!! خبر بد اینه که پشیمونم از اینکه چرا دوتا دختر دارم که باید زنم همه اش دنبالشون باشه ! :دی  تازه اگه لطف کنه میگه خبر بد اینه که : خیلی دلم براش تنگ شده ! ( خداییش استاد سر کار گذاشتنه این بابای من ! ) ... همینجا دلم میخواد آرزو کنم همه مامان باباها سالم وسلامت باشن ٬  و برای اونایی که از این نعمت محرومن ٬ دعا میکنم روح مادر و پدرشون شاد و خوشحال باشه و هر لحظه حضور اونا رو تو زندگیشون حس کنن و هیچوقت خلا نبودنشون رو حس نکنن ...

۳) گلوریا جان گویی منتظره که تخم مرغهاش جوجه بشن ! قصد رفتن نداره ! از یکشنبه رفته شمشک ٬ هفته آخر اسکی بوده ! امشب تشریف فرما میشن گویا ! البته من خیلی بهش اصرار کردم که بعد از عید بره ... گفتم عید حال و هوای شهرمون جالبه ... منتهی من از ۲۷ ام باید برم مشهد ! برای کارم .. اما خب میسپرمش دست یکی و میرم دیگه .. هوم ؟!

۴)خریدهای آخر سال بچه های بهزیستی رو سپردم یه بنده خدای دیگه انجام داد ٬ دید و بازدید عید هم که نداریم ! یه مهمونی بزرگ فامیلی داریم و خلاص !! میمونه عید دیدنی رفتن خونه ی بعضی خانواده های تحت پوشش... نمیدونین چقدر خونه هاشون کیف میده ...خونه های نقلی ... که شاید بیشتر از ۳/۴ نفر نمیشه مهمون بره خونشون ... وقتی با یه دل بزرگ و کلی صفا و صمیمیت ٬همه اون چیزی رو که دارن جلوت میذارن ٬ حس میکنی بهترین مهمونی عالم رفتی ...! تا طعمش رو نچشین ٬به نظر خوشمزه نمیاد ! ایشالا برای بعد از عید ... شاید تو اردیبهشت ٬ یه برنامه مفصل داریم ...گفتم بگم که عیدی هاتون رو از همین الان بذارین کنار ! :دی

۵) ویار بنده که با اون مورد ۱ تموم نشد که ! همه اش هوس یه چیزی میکنم ! الان دلم رولت شکلاتی بی بی + اون پاستا خوشمزه هه ی مهتاب خانوم ! + سالاد سزار پیانو + دل و جیگر + اووووووووووه  خیلی چیزا کرده ! چشمم خورده به مامانم لووووس شدم دیگه !

ادامه نوشته