جنین نامشروع

دنیا می گذرد پر نیرنگ و هر کس  به فکر خویش است .

فکر فریب دادن و فریب نخوردن !

و زمین این جنین نامشروع خورشید و ماه در حال تکامل است . تکامل زشتیها و زیباییها . خورشید و ماه ، از رابطه خویش پشیمانند و از فرط رسوایی هر یک نیمی از شبانه روز را در چاه مغرب و مشرق پنهان می شوند .

زیباییها معصومند و آرام . کم نطفه و کم دودمان . و زشتیها در نهایت بی پروایی ٬ پیوسته انعقاد نطفه های حرام را جشن میگرند و بر دودمان خویش می افزایند و زیباییهای معصوم را در خلوتهای پر فریب ٬ به ناپاکی می آلایند .

و من میترسم از آن روز ٬ روزیکه از زیباییها جز معدودی بر زمین نمانده باشد ! شاید هم هیچ نمانده باشد !

p.s:گاهی زندگی در این دنیای کثیف ٬ غیر قابل تحمل میشه .

محمد علی عزیزم

بعضی وقتها یه نوشته میتونه سرآغازی باشه برای یه عده و تلنگری باشه برای دل های آماده ... نمیدونم ...

پست قبل رو تو حال و هوای عجیبی نوشتم . اون شب میخواستم برم یکی از واحدها . وحید (وب گپ)مصرانه ازم خواست هماهنگ کنم تا ایشون هم تشریف بیارن . با اینکه فقط یک ساعت تا موعد قرارمون با بچه ها مونده بود ٬ اما بهش گفتم سعیم رو می کنم . راستش یکم تو رودربایستی قرار گرفته بودم .اما خب به لطف خدا جور شد و رفتیم . تو این پست شرح ما وقع اون شب رو توضیح داده . همین اتفاق باعث شد خیلی ها اعلام آمادگی و ابراز علاقه به حضور در چنین برنامه هایی بکنن .خیلی ها متاثر شدن و پستهای مرتبطی نوشتن . خیلی ها دلشون سوخت و دعا کردن . همه و همه یه جورایی تو حال و هوای خاصی قرار گرفتن و این اتفاق خیلی خوبی بود .خب دیشب هم جای همه خالی با بقیه دوستان رفتم فشم . که البته نشد در خدمت دوستان وبلاگی و البته وحید آقا باشیم . امشب هم رفتیم به یه مرکزی در یاخچی آباد که یکی از دوست داشتنی ترین واحدهاییه که میریم . فردا شب قراره وحید آقا شرحش رو بنویسه .

و اما داستان دردناک محمد علی ..... این پست رو بخونید . شرح محمد علی رو خیلی خلاصه تو کامنتهای همون پست توضیح دادم . بچه های آسمونی برای محمد علی عزیز دو تا آهنگ خوندن که این لینک یکیشونه :

"عاشقانه ای برای محمد علی "

 

من و بچه های آسمان

اولین باری که دیدمش اینقدر کوچیک بود که میتونستم بغلش کنم . بوسش کنم و سرشو رو سینه ام بذارم و موهای کوتاه و خیسش رو نوازش کنم .

اما اون هر روز بزرگ و بزرگتر می شد و این کار سخت و سخت تر ٬ تا اینکه یه روز رفتم و دیگه نبود ٬ گفتن بردنش " کات "  **. هر بار که میرفتم جاش خالی بود . دلم براش تنگ می شد . دوسش داشتم . چند سال بعد که دیدمش ٬دیگه اون پسر بچه معصوم و دوست داشتنی که دستش رو مینداخت دور گردنم و میگفت : "خاله ٬ تو بوی مامانها رو میدی" ٬ نبود . صداش دو رگه شده بود و کرکهای ریز صورتش دیگه حکایت از مرد شدنش داشت . داشت بزرگ می شد و دیگه نمی تونستم بغلش کنم . دیگه نمی تونستم باهاش شوخی کنم . می گفتن دزدی کرده بود . وقتی دیدمش ٬ بهش گفتم : جات خالی بود . چقدر بزرگ شدی !! نگاهشو ازم گرفت و سرشو انداخت پایین . آروم بود و بی صدا . اما من صدای رعد و برق حال وهوای ابریش رو می شنیدم . هم پدر داشت و هم مادر . اما  "اینجا " بود . کنار خیلی ها که قراره نه مادر داشته باشند و نه پدر ! بزرگتر که شد ٬ بردنش واحد پسرهای بالای ۱۵/۱۶ سال . دیگه ندیدمش . تا اینکه دوباره منتقل شد به واحدی که ۳ تا خوابگاه برای سنین مختلف داشت . یک ماه پیش دیدمش . میگفتن قراره بره زندان و چون ۱۸ سالش داره تموم میشه قراره اعدامش کنن !!  نمیدونم چرا ! دلیلش رو  نپرسیدم هیچوقت . نمی خواستم بدونم ! داشتم دیوونه می شدم . پسرکِ مظلوم و مهربون حالا سر از کجا درآورده !! امشب دارم میرم پیششون . همون ۳ تا خوابگاهی که قراره اون هم اونجا باشه . اشک امونم نمیده بنویسم . فقط دلم نمیخواد بره . دلم نمی خواد نباشه . دلم نمی خواد جوونیش اینجوری تموم بشه . دلم می خواست هنوز کوچیک بود. دلم می خواست این بار من می تونستم سرمو بذارم تو بغلش و اشک بریزم و بهش بگم چرا ؟؟؟ ای کاش اگه قرار بود اون بزرگ بشه ٬ من مَرد می بودم . دیگه نمی تونم بنویسم ... اشک امونم نمی ده و چشمام دیگه جایی رو نمی بینه ...

p.s:سالهاست که ماه شعبان و بعد هم ماه رمضان ٬ با عده ای از دوستان به واحدهای مختلف بهزیستی می ریم و خلاصه روزی رو کنارشون سپری می کنیم . این چند شب هم برای بچه ها قراره افطار ببریم . هر شب یه واحد . شاید بهترین و تلخ ترین لحظه هامو تا الان با اونا تجربه کردم .

P.s.s:این چند خطی که نوشتم . سرگذشت یکی از همین بچه هاست که من از وقتی خیلی کوچیک بود٬ می شناختمش . براش دعا کنید .برای من هم .... فکر اینکه برم و نباشه :-((

** کات : کانون اصلاح و تربیت .

اندر احوالات 18+

« دانایی را پرسیدند : چیست محبوب ترین عدد در اینترنت ؟  فرمود : ۱۸+ . چرا که وقتی خلائق آن را ببینند ٬ بی اختیار عنان از کف دهند و چشم ها را گشاد گردانند و آب ازدهانشان چکه نماید و دستهایشان همی لرزد و در صورتی که لازم باشد٬ از مرزها گذر کنند و در آخر نیز یا دست از پا درازتر باشند و یا احساس دست از پا درازتری نمایند و من همچنان در عجبم از راز این عدد!! »

مطلب فوق متن ایمیلی بود که چند وقت پیش یکی از دوستام برام فرستاده بود و بهانه ای شد تا این شرح رو بنویسم :

همیشه فکر میکردم  این ۱۸ سالگی چه سنیه که اگه اون رو رد کنی٬خیلی چیزها در تمام دنیا برات آزاد میشه ؟! به قول معروف انگار که بزرگ میشی . یه دفعه با رد کردن ۱۸ سالگی میتونی رانندگی کنی . میتونی مستقل باشی . در بعضی کشورها مثل آمریکا میتونی خیلی از مجله ها و فیلم ها رو بخری . میتونی  به سینماهایی که فیلمهایی با درجه بندی R ٬ X  ٬ NC و ... نشون میدن بری . میتونی به خیلی از کلاب ها ٬ دیس.کو ها و امثالهم بری . میتونی تو خیلی از ق.مارخونه های لاص وگاص وارد بشی . قانون بعد از این سن یه جور دیگه با تو برخورد میکنه . بزهکاران ِزیر این سن رو به مجازاتِ جرمشون نمیرسونن و هزاران هزار پی آمد دیگه داره این ۱۸ سالگی !  البته در بعضی موارد ۲۱ سالگی رو مجوزی برای تمامی کارها میدونن . مثلا درآمریکا قوانین در ایالات مختلف فرق میکنه . اما نوعن این ۱۸ سالگی مرز بزرگ شدن ماست ! خب شاید بگین این یه خط کشی سنی ه ! یعنی بالاخره باید یه جا این مرز مشخص میشد . اما از طرف دیگه ٬ حتما در ۱۸ سال زندگی ِ یه آدم یک سری تغییرات و تحولات اتفاق میفته . یعنی تا حدی یه سری از خصوصیات آدمی شکل میگیره ٬ عقل و منطقش ٬ شاید غرایزش ٬ و خیلی چیزای دیگه جوری میشه که آدم میتونه اونا رو تا حد زیادی مدیریت کنه . اما در عمل میبینیم که اینطور نیست . یعنی شاید ۱۸ سالگی ٬نقطه عطف ِهیجاناتِ همه ما باشه . ۱۸ سالگی بار ِ بزرگ شدن با خودش داره . وقتی این مرز رو رد میکنی ٬ احساس میکنی دیگه برای خیلی چیزا مجوز داری . دیگه آزادی ! و عقل و درک و فهم کافی داری که خودتو اداره کنی ! اما درعمل می فهمی توانایی این کار رو نداری یا نداشتی ! شاید اینکه ۱۸ سالگی سن ناپختگیه رو  ۱۰ سال بعدش بفهمیم . اما بالاخره می فهمیم  ! می بینیم که هیجاناتی که قراره بعد از ۱۸ سالگی مدیریت بشه و افسارش دست آدمی باشه ٬ اتفاقا از این سن به بعد افسار گسیخته تر میشه و شاید در سنین بعدتر  شکوفا تر هم بشه !!! اما یه چیزی این وسط هست که برای من جالبه و اون همین عدد ۱۸+ است !  این مسئله در تمام دنیا جا افتاده که ۱۸+ زبان نانوشته مقوله پور.نو گرافیه . یعنی با دیدن این عدد همه و همه میدونن که چیزی رو قراره مشاهده کنن که مربوط به مسائل جنصیه ! چرا ۱۸+ باید تداعی کننده مسائل ۳ک۳ ی باشه ؟ همه ما در لیست ایمیل هایمان ٬ حتما تعداد زیادی ایمیل با عنوان ۱۸+ داریم . و شاید بعضی از ما (اگر جسارت نباشه ٬ بیشتر آقایون ! ... گفتم بعضی ! نگفتم همه !! ) اول اون ایمیل ها رو باز میکنن ! چرا هر چی هم که می بینیم٬ بازهم برامون تازگی داره و شاید در ۴۰ /۵۰ سالگی هم هوش و حواس همه بادیدن عدد ۱۸+ بیشتر جمع میشه و نگاهها متمرکزتر میشه ! درسته که غریزه جنصی شاید قویترین و پر اهمیت ترین غریزه آدمی باشه . و خب تقریبا نوعن در فراز و اوج هست تا در فرود ! امابه نظر شما علت این امر چیه ؟! چرا ۱۸+ زبان نانوشته این مقوله است ؟!

آقای همسر

روز سه شنبه قرار بود با تعدادی از دوستان وبلاگی و البته بازهم با تعدای بلیط سینمای مجانی !! بریم سینما . که البته با توجه به اینکه سینمای مذکور اثر فاخر و ارزشمندی به نام افراطی ها را پخش میکرد ! ترجیح دادیم صندلی های سینما را برای افراد فرهیخته و صاحب نظران سینما خالی گذاشته و حق آنها را ضایع نکنیم ! لذا از اونجایی که بنده به دلیل مشغله های زیاد ٬یه چیزی تو مایه های کارمند عالی رتبه وایت هاوس (کاخ سفید ) اصلا شاید کارمند خود اوباما باشم ٬ برنامه روتین خود را ادامه دادم ! ساعت حدود ۶ بود که جناب وب گپ فرمودن سرکار علییّه حوا خانم   (همون مریم بانو ) همه را به صرف شام دعوت فرمودن ! خب بنده هم که دست رد به هیچ سینه ای نمیزنم ٬ مبادا دلشون بشکنه ! ساعت ۷:۳۰ خودم رو به سختی به پارک ملت رسوندم . گزارش کاملتر رو وحید آقا اینجا به ثبت رسوندن .و عکسهاش رو هم در ادامه مطلب گذاشته که من از همین تریبون اعلام میکنم ٬همونی که شبیه دراکولاست منم ! : دی

و اما بعد ....

علت نوشتن این پست حضور همه جانبه آقای همسر ِ حوا خانم بود . راستش اولین باری که ایشون رو دیدم ٬ بعنوان یک بانوی ایرانی ! با توجه به حساسیتها و روحیه مرد ایرانی !! یه ۷-۸ تا شاخ رنگ و وارنگ روی سرم سبز شد و احتمالا اثرات همون شاخهاست که وحید فکر کرده من خود دراکولام !! خب شاخهای بنده که بی دلیل سبز نشدن ! این آقای همسر نمونه کامل یه مرد روشنفکر ٬ خانواده دوست ٬ اهل حال ٬ خوش رو ٬ آرام و البته به شدت همراه و همکار با همسر هستن . و بانوان محترم میدونن که وجود چنین مردی در جامعه سنتی ایران یه چیزی تو مایه های معجزات خلقته !!! البته این رو هم بگم پشت سر هر مرد موفقی ٬ یک بانوی تمام عیار وجود داره . اما خب پشت سر هر مرد ناموفقی هم یک بانوی تمام عیار وجود داره !! پس بانوان همیشه هستن ونقش خود را به خوبی ایفا میکنن! اما چه کنیم که نوعا عناصر ذکور از این فرصت ٬ استفاده بهینه رو نمیبرن ! ولی آقای همسر از وجود مریم بانو ٬ شکر الهی را نموده و کاملا متوجه شدن که خوشحالی مریم بانو ضامن سعادت و خوشبختی خودشونه !! جای همه دوستان خالی که ببینن آقای همسر در پارک ملت سنگ تموم گذاشتند .در حالیکه تمام عناصر ذکور ٬ تکیه بر یکدیگر زده بودن !! آقای همسر به رسم میزبانی و البته بزرگواری ٬تمام امور محوله را با خوشرویی ٬ بدون غر غر ٬و چپ و چپ ٬ راست راست ٬ در کسری از ثانیه انجام میدادن . از پر کردن کلمن آب و شستن لیوانها ** بگیر٬ تا انجام وظایف پدری و کمک به رشد و تعالی روح فرزند !! یعنی باور کنین در همون مدت کم ایشون از فرزندشون غافل که نشد هیچ !! مطمئنن اگه ابزار گِردی هم پیدا مینمود گل کوچیک هم  باهاش بازی میکرد !!نکته قابل توجه دیگه اینکه ٬ از برنامه های آتی دوستان نیز استقبال شایانی به عمل می آوردن . و نکته شایان ذکرتر ِ دیگه اینکه مریم بانو ٬ اینقدر از اوصاف خانواده آقای همسر ٬ برادرها ٬ و مادر شوهر محترم و ... تعریف کردند ٬ که تحسین و تعجب همگان برانگیخته شد ! خلاصه اینکه فقط میتونم به عنوان یک دوست آرزوی خوشحالی و خوشبختی همیشگی رو براشون بکنم و امیدوارم دلهاشون روز به روز ازینکه هست بهم نزدیکتر بشه و خلاصه کانون خانواده شون لبریز از مهر و محبت و اینا ...بشه  : دی

p.s: ** این شستن لیوانها که همینجوری نبود !! هنر مریم خانمه ! :دی .... مریم بانو به آقای همسر: میبری لیوانها رو بشوری ؟  آقای همسر : مکث .  مریم بانو : ببر دیگه !  آقای همسر: مکث طولانی تر !!  مریم بانو : ببر بشور ... دوستت دارمممممم!!! (همراه با لبخند و غیره !! )  آقای همسر : لبخند زنان بر میخیزد و در اسرع وقت اطاعت امر میکند !!!

نتیجه اخلاقی : خانومها خیلی راحت میتونن مردها رو وادار به انجام هر کاری کنن !! این به حقیقت شیرینه . فقط کمی عشقولانه رفتار کنید .بقیه اش حلّه ....... :دی

p.s.s: مریم جان و آقای همسر ٬ از همه زحمات شما ممنون .

دوستی

دل من دیر زمانی ست ...

که می پندارد "دوستی " نیز گلی ست مثل نیلوفر و ناز ٬ ساقه ترد و ظریفی دارد ....

بیگمان سنگدل است آنکه روا میدارد ٬جان ِاین ساقه نازک را - دانسته - بیازارد...

در زمینی که ضمیر من و توست ...

از نخستین دیدار ، هر سخن ، هر رفتار ٬ دانه هایی ست که می افشانیم ،

برگ و باریست که می رویانیم ،

آب و خورشید و نسیمش "مهر " است.

پس چرا دانه نیکو ٬ در این خاک نکاریم ؟؟

 

p.s: نمیدونم چرا ما آدمها نه زمانی که با هم خوبیم ٬ باهم درست رفتار میکنیم .و نه وقتی ارتباطمون قطع میشه ٬ حرمت روزهای خوبمون رو نگه میداریم ؟! 

p.s.s: نتیجه اخلاقی پی نوشت اول :  آدمها گاهی پیر می شوند ٬ اما بزرگ نمی شوند !!

یک تفریح کاملا سالم !

دیروز عصر به همت مرد همیشه در صحنه وبلاگستان شاه شمشاد قدان ! در یک کافه نسبتا فرهنگی میتینگی ترتیب داده شده بود  ! من هم به این دعوت همگانی لبیک گفته و علیرغم اینکه قرار بود در همان ساعت هسته اتم بشکافم و نسخه بعدی ماهواره امید رو در کهکشان راه شیری به نمایش بذارم ٬ اما به آنی تصمیم گرفتم این امر خطیر رو به مسئولین ذیربط محول نموده و عصرانه دلپذیری رو در کنار جمعی دوست داشتنی گوارای وجود کنم ! جزییات این میتینگ بدون دود و دم !! رو شاه شمشاد قدان بصورت مکتوب و مصور تعریف نموده اند ٬ نتیجه این دیدار خیلی چیزها بود. اما مخلص کلام  اینکه : جای همه تون بسیار خالی !!

و اما حواشی :

-اینجانب یعنی نازگل بانو ( از دیروز بانو هم بعنوان پسوند پیشکش شد) با آقای روابط عمومی میتینگ ساعت ۵:۱۵ قرار داشتم تا از ابتدای مسیر در معیت ایشان طی طریق نموده و از خطر گم و گور شدن در این شهر شلوغ در امان باشم ! خب از اونجایی که هر دوی ما بسیار وقت شناس و منظم هستیم یه ۱۰ دقیقه ای زودتر در محل حاضر شدیم و ...! اعتراف میکنم که بر خلاف تصورم وحید شخصیتی معقول٬ منطقی ٬ تا حدودی ! متواضع ٬ نه چندان مهربان ٬ فوق العاده با سیاست ٬ و البته مردم آزار !!! داشت :دی (در بدو آشنایی آنچنان بنده را سر کار گذاشت که اگر در فضای مترو نبودیم ٬مطمئنن گولش رو نمیخوردم !)

- به محل قرار که رسیدیم از دیدن دو جوان رعنای وبلاگستان شال گردن  و جناب آقا فرزاد کافه چی  بسی خرسند گشتم و البته بعد از گذشت دقایقی افسوس خوردم به اینکه با هر نخ سیگار ٬ برگی هم از اوراق زندگی فرخنده شان دود میشود !! البته گویا یکی  عزم راسخ به ترک کردن گرفته و دیگری مصمم در " سیگاری " بودن !! شانس آوردیم جاسیگاری ِکافه مفروش به پودر قهوه بود و شال گردن دلش نمیومد سیگارش رو اونجا خاموش کنه !

-یکی دیگر از حضار ِ میتینگ ٬آقای " علیرضا خان ۰۰۷ " بود ! که احتمالا در سازمانهای بسیاری فعالیت مینمودند وخلاصه ستون پنجم جمع بودند ! ایشان آمار همه را گرفتند و در کمال خونسردی هیچ آماری هم ندادند !!! جز اینکه متعلق به خطه سر سبز گیلان و سرزمین کلوچه هستند !!

-آقای حسن کچلِ مظلوم و مسکوت نیز همچون سرما و گرما که داخل منزل میشود و ما نمی فهمیم کی آمد و کی رفت ! تشریف داشتند ! اما ما نفهمیدیم کی آمدند و کی رفتند ! حتی آقای روابط عمومی هم نفهمید ! (رجوع شود به کامنتهای این پست )

- جناب کیارش بی نام و نشان ٬ که البته از دیشب کامنتهایشان نشان دار شده هم بعد از این دوستان آمدند . جوانی برومند که قبلا اهل زیر میزی و این حرفا بوده اند و اکنون توبه نامه خود را مدتی است امضا نموده اند ! ایشان همان کسی هستند که علیرضا در کتاب اهدایی خودش به وحید نوشت : کیارش آسفالتم کرد !!

-آریشکا ی عزیز بانوی فرهیخته ای بود که بنده را از اقلیت !! در آورد . یعنی آریشکا جان داشتم دیگه کم کم خودمو می باختم میون این جماعت ذکور ! :دی

-دقایقی بعد جشممان به جمال انور بانو ماه تیسا  و مریم عزیز(مهر آسای سابق) و آقای همسر محترمشان روشن شد . که از همین تریبون مراتب تبریک خود را به این زوج خوشبخت و همراه و همدل اعلام میکنم و باید به بقیه مردان این سرزمین بگم آقای همسر رو بعنوان الگو در نظر داشته باشند .من باب ماه تیسای عزیز هم فقط میتونم بگم  ایشون همون بانوی زنبیل به دست در وب گپ هستند ! لذا با توجه به این مسئله تصورم  از ایشان دختری نهایتا ۱۸/۱۹ ساله ! بود . که البته  از اونجایی که همیشه تصورات من اشتباهه بانویی کمی بزرگتر بودند !(با ورودشون من و آریشکا نه تنها از اقلیت در اومدیم٬ بلکه خود ماه تیسا به تنهایی میتونست اکثریتی باشد ! : دی )

-آخر سر هم دو عزیز دیگر حوری  و خواهر محترمش ( که نمیدونم چرا اسمش رو کسی نپرسید !!! ) تشریف آوردند . من و حوری عزیز در یک روز و یک ماه و البته در دو سال مختلف به دنیا اومدیم . ولی خب نمیدونم چقدر بهم شبیهیم !شاید فقط وجه اشتراکمون این باشه که هر دو مهربونیم !! :-))

p.s: واقعی شدن دوستان مجازی به ما این درس بزرگ رو میده که شخصیتهای مجازی رو نمیتونیم با نوشته هاشون قضاوت کنیم . به ما یاد میده که صاحب چند دوستی خالصانه واقعی شدن  حتی با فرهنگها ٬ تفکرات ٬ تحصیلات و قومیتهای متفاوت ٬خیلی راحت در چند دقیقه امکان پذیره . و میتونیم با یه وجه اشتراک ساده (وبلاگ ) کنار هم خاطره خوبی رو خلق کنیم .

p.s.s: اگر لابه لای نوشته هام جسارتی به هر کدوم از حضار جلسه کردم ٬ به اندازه بزرگواری خودتون میبخشین !(که همه صرفا شوخی بود ) نبخشین هم که خودتون ضایع میشین ! چون صفت بزرگواری براتون لحاظ نمیشه  .اما جدای از شوخی همه این سطور نشان از ثبت یک خاطره خوب داره .پس از همتون و البته اول از وحید عزیز بابت خلق این تفریح سالم ممنونم .

آلزایمر همیشه هم بد نیست !!

خیلی وقته "بنفشه" ٬" ارغوان "و "نارون " تو ذهن من تداعی کننده خیلی چیزا شدن . اولین باری که قدم در میانشان گذاشتم واژه هایی همچون : تنهایی٬ صبر ٬ عزت ٬ ذلت ٬ فرزند ٬ پیری ٬ محبت ٬ نوازش ٬احترام ٬ غرور مردانه ٬ اشک مردانه و ... آلزایمر !! برایم هزاران معنی گرفتند !  شاید "بنفشه ها " بیشتر از همه دل من رو بیتاب میکنه ... بنفشه ها خیلی ها را در آغوش گرفته اند ! بنفشه ها آقای "ش" را دارند ٬ استاد معتبرترین دانشگاههای پاریس و لندن ! آقای " م" را دارند٬ جراح مغز و اعصاب ! آقای "ن "  ٬سرهنگ بازنشسته ارتش ! آقای " و" استاد دانشگاههای تهران ! و خیلی های دیگر ....

که روزگاری میان این مردمان بی معرفت برای خود شان و مقامی داشتند ...! همه تحصیل کرده و دارای عزت و احترام اجتماعی ...و حالا !!  تنهای تنها ٬ از بی کس ترین ها شده اند !! نمیدانم دانشجویان آقای "ش" در دانشگاه آکسفورد میدانند استادشان امروز کجاست ؟! بیماران آقای " م" ؟ همکاران جناب سرهنگ ! و شاگردان همیشه در صحنه آقای " و" ؟!!  آقای "ه" مسئول قسمت آنها در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده با لحن خاصی میگوید : اینها را روزهای تعطیل یا عید بیرون از آسایشگاه میبرند ٬ چون هیچ ملاقاتی ای ندارند ! هیچ کس رو ندارند !! اگر هم فرزندی دارند خارج از کشور دکتر و مهندسه و ایران نمیاد !!!

و من سکوتم با همیشه فرق دارد ... می پرسم : اینها متوجه وضع خود هستند ؟ گفت : بعضی هاشون بله ! ولی بعضی دچار حواس پرتی و آلزایمر شده اند ... من آرام با خود زمزمه میکنم : ای کاش تنها نبودید ! و ای کاش اگر قرار است اینجا باشید ٬ همه آلزایمر داشتید !!

p.s: بنفشه ٬ارغوان و نارون بخشهای مختلف آسایشگاه معلولین و سالمندان کهریزک هستند که هر کدوم ۵ قسمت دارند .

 

صبر حباب !

آوخ! که صبر صخره ها چه بسیار است برای هموار شدن....

و صبر اقیانوس برای خشکیدن... و صبر خورشید برای خاموش ماندن.....

خدایا ! با زورق بی بادبان و بدون ناخدایم دیگر اقیانوست را نمی خواهم ٬ اقیانوسی که موجهایش بر پیکر ستارگان شلاق می زنند و ماهیانش به خورشید نرسیده کبابند . و دیگر به شب وروز خورشیدیت احتیاجی ندارم٬که طلوع و غروبم در چشمان اوست .مگر نمی دانی طلوع نگاهش چقدر زیباست ؟ پس چرا خورشید را به کهکشانهای دیگر نمی فرستی؟؟! که صبح او پر از خنده آفتاب است...حکایت امروز من بسی تلخ تر از کبوتری است که جفتش میان قفس پایبند و دردناکتر از بچه آهویی  که لب تشنه شیر مادر است و مادر به دشتی دگر در کمند ...

خدایا! درقلمرو پهناورت دیگر سرزمینی نمانده که پای حسودان و ناپاکان بدانجا نرسیده باشد !!

درهر گوشه ازین عالم قد علم می کنند " علفهای خودرویی" که " خودرو " هم نیستند و از بهترین نوع کود حیوانی تغذیه شده اند !!! خدایا ! قبل از آنکه از خاکم غبار برخیزد ... برسان او را...که صبرم کمتر از صبر حباب است برای پاشیدن..!

 

p.s: تا منزل خورشید فقط یک مژه راه است ....

p.s.s: توقعی که از فیلم "چهل سالگی " می رفت خیلی بیش ازین بود ! موضوع فیلم (برگرفته از مثنوی )٬ تنها نکته مثبتی بود که میتوانست تو را تا پایان آن روی صندلی نگه دارد . کارگردانی ٬ بازیگری و حتی فیلم برداری فیلم با توجه به اسامی ابتدای فیلم تو را نا امیدتر از همیشه میکرد .

این جمله بخشی از دیالوگ عزت الله انتظامی در این فیلم بود که خیلی دوسش داشتم  : "دادگاههای دنیا ظرفیت اجرای عدل کامل رو ندارند ٬عدل کامل در دادگاه خداوندی اجرا میشود ! "