همه بَرده ایم  !

بنده حدود ۱۰/۱۱ سالی است که " همراه اول " دارم . در این سالها بدون احتساب این گوشی جدید که ۴/۵ روزه خریدمش٬ ۳ تا گوشی داشتم . یعنی  ۴-۳ سال یکبار گوشیم رو عوض کردم . این نشون میده که  خیلی هم اسراف کار نبودم!چند ماهی هم هست که به منظور جلوگیری از قبضهای ۱۵۰ هزار تومانی دو ماهه ام! ( خب وقتی آدم همش دنبال کارای مختلف باشه / نهایتن هم "صندلش گم میشه" و هم قبضش خدا تومن میاد ! )داشتم میگفتم ..برای جلوگیری از این امر٬ یک عدد ایرانسل نازنین به سیستم ارتباطی ام اضافه کرده بودم! تقریبن ده روز پیش رفتم قنادی ٬گوشی تلفن از دستم افتاد و سیم کارتش گم شد!هر چی لای آجیلها و شیرینی ها رو گشتیم٬پیدا نشد .بماند که کلی شماره تلفن رو سیم کارتش سیو بود ! بدتر ازهمه اینکه صاحب سیم کارت ایران نیست و نمی شد برم با همون شماره یه سیم دیگه بگیرم . به ناچار یه سیم کارت دیگه ٬ با یه شماره تلفن دیگه گرفتم ! این از این ! گوشی همراه اولم هم  چند روز پیش رسمن منهدم شد ! یعنی عین آدم داشت کار می کرد ها ! اما شارژش تموم شد و دیگه روشن نشد! اول فکر کردم مال باطریشه ! عصر ِ همان روز رفتم همونجایی که تازه ازش باطری خریده بودم. باطری رو تست کرد و گفت: باطری سالمه! باید بذاری بمونه ببینیم چشه ! گفتم : من فقط اطلاعات داخلش رو میخوام . گفت: باید فلش بشه ٬ تا ایرادش در بیاد ! منو میگی٬ یخ کردم ! اینقدر حالم بد شد که خدا بدونه!به خودم لعنت می فرستادم که چرا یه "بک آپ" ازین گوشی نگرفته بودم! خلاصه گوشی رو بهش ندادم. پاشدم با دوستم رفتم جمهوری٬خیلی کلافه بودم.اصلن از دست خودم عصبانی بودم که چرا باید برای از دست دادن یه مشت اطلاعات مسخره اینقدر بهم بریزم ! ناگفته نماند که از قبل هم می خواستم یه گوشی جدید بخرم! اما خب این اتفاق کاتالیزور قضیه شد! خلاصه رفتیم جمهوری و بعد از اینکه گوشی محترم رو چند جا بردیم ٬بالاخره موفق شدیم یه نفر رو پیدا کنیم که بعد از چک و چونه های بسیار با ۱۶۰۰۰ تومان تعمیرش کنه و با حفظ اطلاعات٬همون موقع هم بهم بده . ظاهرن بوردش نیم سوز شده بود! تا اینجای ماجرا به خیر و خوشی تموم شد! و اما ... بنده طی تبلیغات دوستان جو گیر شدم و یه دونه گوشی خریدم که سیستم عاملش ویندوزه ! آقای فروشنده گفت:با این ویندوز موبایل ها سخته کار کردن! من هم که جوگیر شده بودم٬ گفتم:مگه مثل کامپیوتر نیست؟گفت:چرا هست. گفتم: خب اینکه چیزی نیست! خلاصه خوشحال و خندان عین یک اَستَر ِ بی شاخ و دم! این گوشی رو خریدیم و آوردیم خونه .از اون روز دارم باهاش ور میرم و هنوز نفهمیدم چی به چیه ! بگو آخه نونت کم بود٬آبت کم بود ! چه مرگت بود! رفتی خیر سرت یه گوشی خریدی که هم تاچ هست و هم ویندوز٬هم اسمایلی نداره و هم اس ام اس فارسی! ۴ ساله منتظر بودم یه گوشی بخرم هم اسمایلی داشته باشه و هم فارسی٬تا منم بتونم عین همه آدما اس ام اس فارسی بزنم! اما این بار هم نشد. تازه بدبختی دیگه اینه که ٬ دیگه موقع رانندگی نه میتونم اس ام اس بدم و نه بخونم! شماره هم نمیتونم بگیرم ! فقط فوق ِ فوقش میتونم تل جواب بدم! یعنی رسمن از کار و زندگی افتادم!!

داشتم فکر می کردم واقعن چرا ما اینهمه به این تکنولوژی وابسته ایم؟چرا اطلاعات ساده رو هم که از دست می دیم٬ زندگیمون فلج میشه؟! چرا آرامشمون رو فروختیم به لوازمی که هر روز پیچیده تر میشن ؟! چرا تا اینترنتمون قطع میشه یا برق هامون میره٬ یا وقتی بلاگفا و پرشین بلاگ ٬خراب میشه ٬حال و روزمون به هم میریزه ؟چرا همه برده و بنده تکنولوژی شدیم !! تکنولوژی برای ما به راحتی تعیین تکلیف میکند! بکن ٬نکن میکند! ای کاش می تونستیم بریم توی یه دهکده خوش آب و هوا ٬با یه مزرعه که توش همه چی کاشته شده باشه٬ مثلن از سبزی خوردن و خیار و گوجه٬تا درخت سیب و هلو و آلبالو ٬یه چند تا اسب و گاو و گوسفند و الاغ و مرغ و جوجه و خرگوش و اینا هم دورت باشن ! زندگیمون چه خوب میشدها ! میدونم الان هیچ کدوم از ما دوام نمیاریم اونجور جاها ! اما اگه از اول٬ وابسته نشده بودیم به تکنولوژی چه حالی میداد !

 

سلام ای کهنه عشق من !

اولین بار تو پارک قیطریه دیدمت...آخرین بار هم همون جا...اولین بار من گریه می کردم و تو می خندیدی و آخرین بار تو گریه می کردی٬ اما من نمی خندیدم! اولین جمله ای را که به تو گفتم یادم هست:" اشک ما خانم ها ارزان است! " و تو مثل همیشه لبخند مرموزی زدی...بعدها گفتی لبخندهایت از شوق دیدار بوده! پس چرا من آن شوق را در چشمانت نمی دیدم؟؟

آخرین تصویری که از تو به یاد دارم٬قامتت را بارانی بلند شیری رنگی پوشانده بود٬ یقه پیراهن آبی رنگت به وضوح خودنمایی می کرد٬ روی زمین را برگهای زرد و نارنجی پاییزی مفروش کرده بود٬دستهایت توی جیبهای بارانی و چشمانت خیس و بغضت فرو خورده! می بینی چقدر خوب به یاد دارم ؟! چقدر تلخ بود٬تو ایستاده بودی و حرکت نمی کردی ٬من چند قدم میرفتم و برمی گشتم و نگاهت می کردم و دوباره به راه خود ادامه می دادم .فریاد نگاهت را می شنیدم٬اما باید می رفتم ٬باید خودم و تو را از قید احساسات رها می کردم ٬ هنوز آنقدر بزرگ نشده بودیم که بتوانیم چنین احساسی را در قلبهایمان بزرگ کنیم!

دست نوشته هایت با خط نستعلیق و روان نویس سبزرنگ٬ پروانه های کوچکی که روی آن مقوای رنگارنگ صورتی ــ بنفش چسبانده بودی٬آن تسبیح سورمه ای ــ خاکستری با کیف مخمل قرمز رنگش که یادگاری از سفر مکه بود و ...همه را نگه داشته ام! آن جعبه چوبی رو به یاد داری؟ جعبه چوبی ای که سوغاتی سفر ِ مصر ِ پدر و مادرت بود؟! داخلش را گل چسباندی و میخ زدی و شیشه گذاشتی . روبانهای قرمزش را یادت هست ؟! همان جعبه کنده کاری شده ؟! ۹ سال است که آن جعبه چوبی٬ روبروی آینه ای که هر روز خودم را چندین بار در آن برانداز می کنم ٬ یادت را زنده نگه داشته !! آن وقت تو یکمرتبه ٬بی هیچ مقدمه ای٬بعد از این همه سال٬ سی دی و کاغذی را به همسر دوست مشترکمان میدهی تا آنرا بدست من برساند؟که چه بشود؟؟ که در آن با صدای ستار فریاد بزنی : " سلام ای کهنه عشق من ٬ که یاد تو چه پابرجاست !! " و مرا متهم کنی به فراموشی؟! به سنگ دلی و بی معرفتی ؟! یاد تو برای من کهنه نشده٬ اما چه کنم که هیچوقت نتوانستم عاشق باشم! نه عاشق تو و نه هیچ کس دیگر .اما یادت را هم دور نینداختم!! آن روز وقتی طنین صدای ستار را در همان سی دی ای که به دستم رساندی ٬شنیدم ٬ بعد از سالها در جعبه چوبی را باز کردم! خاک گرفته بود . گلهایش رنگ و لعاب قبل را نداشتند. اما جای دستان تو روی آن پیدا بود! هنوز بوی ذوق و شوق تو را می داد !

میدانم اینجا را هرگز نخواهی خواند.اینها را نوشتم تا در محضر شاهدانی لب به اعتراف بگشایم که : اگرچه هیچوقت حس عاشقانه ای نداشتم٬اگرچه نمی خواهم و نمیتوانم حسی به تو و گذشته داشته باشم ٬اما قدر احساس عاشقانه تو را سعی کردم بدانم. ۹ ـ ۸ سال از آن روزها گذشته و هر کدام در مسیری هستیم که با دیگری بسیار متفاوت است و راه برگشتی به گذشته نیست .اما بدان که ٬ شاید غبار٬ روی جعبه چوبی را گرفته باشد ٬ اما بروی محبت تو هیچ غباری نمی نشیند!

p.s: ای کاش حافظ ما هم دکمه Delete داشت !  میلاد آن رئوف مهربان مبارک .

p.s.s:  عکس جعبه چوبی ٬ به همراه آهنگ " سلام " ستار٬ را می توانید در ادامه مطلب به سمع و نظر رسانید . فقط شما رو به خدا قسم میدهم که نه سرزنش کنید و نه قضاوت ! حالم به اندازه کافی گرفته است ... اما واقعن از دست من کاری بر نمیاد ....

 

ادامه نوشته

سوتی/بازی

به دعوت دکتر حامد ٬باید یه مطلب طنز یا یه سوتی رو مینوشتم . من هم پس از گشت وگذار در بایگانی مغزم به این نتیجه رسیدم که اگه بخوام یه چیزی بنویسم که شماها اینجا روده بر بشین ٬ حیثیتم بر باد میره ! خلاصه به این نتیجه رسیدم که یه چیزی بنویسیم که نه سیخ بسوزه نه کباب !

بدین منظور تشریف ببرین ادامه مطلب!

ادامه نوشته

بازجویی بازی

محمد بلاگزیت عزیز  دعوت نمود بنده را به یک بازی .( به قول کرگدن عزیز " بازجویی بازی " ) خب چون خیلی از برد استقلال خوشحال بود ٬گفتیم بازی نماییم تا شادی اش دو چندان شود !! البته بگم من نه قرمزم نه آبی ! قبلن سبز ۱۰۰۰ ی بودیم . حالا که ۱۰۰۰۰ تومنی اش هم اومده !

 دکتر حامد عزیز هم من رو به یه بازی سخت دعوت کرده ٬ که من هرچی موضوع تو ذهنم میاد ٬ اگه بخوام بنویسم همین دو قطره آبرو  هم واسم نمی مونه ! تازشم من نصف جایزه ام رو پیش پیش گرفتم !! اما خب دیگه در مرام کاهی نیست دست رد زدن به سینه دوستان !

اما گفتم اول این بازی رو بکنم تا شما یکم آماده بشین و بعد بازی حامد رو تا خیلی آبرومون نره ..! امیدوارم یه چیزی که کمتر پته مته مون رو بریزه رو آب یادم بیاد ! شما هم دعا کنید بد نیست ...!

خب حالا تشریف ببرید در ادامه مطلب!

ادامه نوشته

تبسم تو

چه تبسمی بر گل سرخ لبانت نشسته بود ٬

 که از تصویرش در خزان چشمم ٬

 همه شاخه های خشک غرق در شکوفه زیبا شد ....

 

p.s: آقایون گوشهاشون رو بگیرن پلیز ( به طرز دیوانه واری معتاد شدم به این آهنگ" loca " ی شکیرا(shakira) !  " من و رقص و باندراس "  رو  یادتونه ... دارم فکر میکنم که این شکیرا هم چیز خوبیه که من برم پیشش دوره ببینم ها ..! چه از بابت رقص ٬ چه ابعاد دیگه !!!! )

p.s.s: آقایون درباره پی نوشت فوق نظری ندهند پلیزززز. گناهش رو بنده گردن نمیگیرم ها ! گفتم بگم ٬ که گفته باشم ...  D -: 

هِدِر ِساسی مانکنی !

هر روز که وبلاگم رو باز میکردم ٬ اون هدر (header ) ساسی مانکنی اش رژه ای میرفت روی اعصاب من که به طرفةالعینی صفحه را می کشیدم پایین تا اون قرمز ِ بد رنگ با اون حبابهای مسخره رو نبیبنم !روزی روزگاری بنده خدایی که از بردن نامشان به درخواست خودشان معذورم ٬گفت : غصه نخوری ها کاهی جان ٬ خودم برات هدر میزنم ! اگه هم عجله نکنی و وقت بدی ٬ قالب درست میکنم ! گفتیم دست شما درد نکنه ٬ما قالبمان را دوست می داریم ... به جز هدرش ! شما همان هدر لطف کنید خوب است .گذشت و بعد از مدتی چند تا هدر هم لطف کردن و طراحی نمودن اما به مذاق بنده خوش نیامدو البته ایشان گفت هر وقت بخواهید بنده هدر مطابق میل طراحی میکنم. اما خب هر بار به دلیلی نشد . ... بی خیال شدم و هر روز به وبلاگهایی که خودشان هدر یا قالب دارند با حسرت تماشا میکردم ...! روزی روزگاری به وبلاگ وقتی دلم تنگ میشود رفتم ٬ دیدم صاحب این وبلاگ هر روز در و دیوار خانه اش را عوض میکند و هدر های مختلف و ... خلاصه دیگه طاقت نیاوردم . گفتم مژده خانوم شما هم هی این هدر را عوض کن و دل ما را آب کن ! بنده خدا هم اومد و کامنتید و گفت : حالا که اینجوریه برات هدر درست میکنم ! من هم ذوق مرگ شدم اما به چند ساعتی نکشید که عیش ما منقش شد. چون بعد از تحقیق وتفحص گفت: قالبت یه جوریه که نمیشه به راحتی تغییر داد و باید کسی این کار رو بکنه که برنامه نویسی بلد باشه ! من طراحی می کنم اما شما به همان شخص شخیص اولی بگو برایتان در قالب بذارن .دوباره رای زنی ها شروع شد ... من هم به همان شخص اولی گفتم ٬ او هم نگاهی کرد(به قالب ) و گفت: باید کد نویسی بشه ببینیم جواب میده یا نه ! [کاهی در آن لحظه : مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه !]  و در ادامه گفت : فعلن سرم شلوغه و خلوت شد درستش میکنم ! همان روز حامد عزیز  آدرس فیدش رو ارسال کرد و من هم گفتم : آقا جان بی خیال ... من تعطیله تعطیلم ! همون گوگل ریدرمان را به هزار ضرب و زور اینجا چپاندیم ! خلاصه صحبتها همینجور رسید به این موضوع که این قالب با این هدر ساسی مانکنی اش ! اینجوری شده و من االان حالم گرفته وایناست ... بنده خدا هم حس انسان دوستی اش گل کرد(می بینید کار خدا رو ) و گفت: هدر مبارک رو بده من برات بذارم تو قالب ! قالب ما رو رویت فرمودند و گفتند : بسی مشکل است این کار ...!!  چون همه چیزش کد شده ! [کاهی در آن لحظه: ای تو روحتون طراحان قالب ساسی مانکنی ! ] خلاصه از طرفی من نتونستم مژده خانوم رو گیر بیارم و بگم خانوم باسلیقه عنایتی !! چون وبلاگشان باز نمیشد ... ! حامد جان هم لطف کرد و این قالب را اول دستکاری کرد و ما ذوق مرگ شدیم به دو دلیل : اینکه فهمیدیم ایشان این کاره هستند و دوم اینکه بدون اینکه من بگم فهمید بنده منظورم چیه و خلاصه در صلح و صفا ٬ بدون هیچ گونه ضرب و شتمی از اون اوضاع در اومد ... و اما ماند این هدر بینوا ...! از آنجاییکه این آقای روانیها یعنی همون حامد از خساست شدید امروز از اینترنت پر سرعت محروم می شدن مجبور بودیم دیشب تا آخرین لحظاتی که تایم سیندرلا تمام می شد و لپ تاپ من کدو می شد و مغازه آقای حامد تبدیل به کلبه ای محقرانه ! کار را به جایی برسانیم تا ان شاء الله در آینده نزدیک ما را بیش از این کیفور کند ! الان به طرز وحشتناکی خوشحالم که از شر اون هدر ساسی مانکنی خلاص شدم !مطمئنم شما هم خوشحالید.من فقط و فقط سادگی اون قالب رو دوست داشتم!

خلاصه اگر انسان خیر خواهی از اینجا رد می شود و توانایی طراحی یک عدد هدر کیفور کننده مناسب با اسم و فضای اینجا را دارد ٬ بنده استقبال که سهله ...دعای خیرم را تا ابد پشت سر خودش و خانواده اش بدرقه می نمایم ! خلاصه اینجوری ....

تشکر نوشتی از اون ته ته های دل : حامد عزیز  یعنی مدیریت محترم تیمارستان ... کلمات بضاعتشان محدود است و نمیتوانند ادای دین بکنند ... هیچ وقت ! از اینکه با سعه صدر ٬ با وجود خستگی زیاد ساعتها وقت گذاشتی ... خیلی خیلی خیلی ممنونم و سپاسگزار ....

کودکی

به بهانه روز کودک ...

کودکی ام میان صدای ممتد آژیر قرمز و پناهگاهها و انفجار و آوار ... در پس زمستانهای سرد و کمبود امکانات... بین تخم مرغ شانسی های غیر بهداشتی و آلوچه ها و لواشک های بدون استاندارد و کثیف و آلوده ... لابه لای کاسه و بشقاب ساده خاله بازی و عروسکهای ساده و بدون آلایش ... میان فریادهای " هفت سنگ " بچه های محل و لی لی های کج و کوله روی آسفالت خیابان ...در مدرسه های ِبدون نیمکت ٬یا نیمکتهای کثیف و خط خطی ٬کلاسهای بدون پرده و آفتابگیر ٬گچ و تخته و گرد و غبار تخته پاک کن ... در مدرسه های بدون کامپیوتر و تک زبانه ...و هزارانِ دیگر

جا مانده است !

کودکی من "سرزمین عجایب " و رستورانهای رنگ و وارنگ با غذاهای جایزه دار نمی شناسد ! کودکی من٬کیندر (kinder ) و ToTo  و لُپ لُپ و سُک سُک  را تجربه نکرده است ! کودکی من باربی های رنگ و وارنگ با صد دست لباس و قصر و خونه نداشته است ...! کودکی من جارو برقی و گاز و یخچال و اتو و میز اتو و ماشین لباس شویی ه صورتی در ابعاد کوچک ندیده است ! کودکی من عروسکهای ۷ کاره و ۱۰ کاره و N کاره نداشته است ! کودکی من ماشین و قطار و موتور و آدم آهنی و هلیکوپتر کنترلی برایش بی معناست ! کودکی من سی دی های والت دیزنی و پیکسار و ...٬گیمهای مختلف و فیفا و  ps1, ps2 , ps3 , ps4 و...... ندیده است ! کودکی من اسپایدر من و سیندرلا و سفید برفی و بت من و باب اسفنجی و نمو و هانا مونتانا را نمی شناسد ! کودکی من از گچ بدون گرد وخاک ٬ تخته وایت برد و ماژیک های رنگارنگ.. نمیکتهای تمیز و مرتب و کلاسها و مدارس زیبا و مرتب ...سایت کامپیوتر و زبان انگلیسی و فرانسه و...تصویری به یادگار ندارد !

اما کودکی من حسن های زیادی داشت ! من" قانع و صبور " فاتحه کودکی ام را خواندم! من بر پدر و مادرم "سالار" نشدم ! معنای" تنوع ٬ در داشتن " را خوب نمیدانم ...! هر روز خواسته "جدیدی" ندارم !روانشناسان نگران ساعتها سی دی کارتون دیدنِ من نیستند ... من خیلی زود بزرگ شدم و کودکی ام هنوز دنبال من می گردد !!

p.s: امروز ٬ روز دختران سرزمین من است ! روزتان همراه با ولادت آن بانوی کریمه مبارک ! خیلی اتفاقی امروز برای انجام کاری دارم میرم قم ! تقارن زیبایی است ...

وداع

 

ای قابض ارواح

لحظه ای درنگ .......

تا من

مصرعی بر شعر وداعش بیفزایم ....

 

p.s: مخاطب خاص ندارد !

جان مادرتون این رو تا ته بخونین !

کاهی نوشت : دوتا خواهش دارم : ۱) اونایی که حوصله ندارن ٬ ۵ دقیقه وقت بذارین و تا ته بخونین .۲) خواننده خاموش زیاد دارم . جان مادرتون این یه بار رو روشن بشین !

۱." فروشگاه برنج و روغن  " من: آقا برنج ایرانی خوب میخوام .یه چیز متوسط .نه خیلی گرون و اعلی و نه یه برنج پر از خورد و بی مزه و بدون ری ! / فروشنده:از این و از اون بخرین باهم قاطی کنین. / من : نه آقا همه رو یه جور میخوام ! برای بهزیستی خرید میکنم .یه چیز خوب میخوام با تخفیف زیاد !/ ف : بله چشم حتمن !خب خانوم اگه برای اونجا میخواین ٬ازین هندی ها یا پاکستانی ها بخرین ...!! / من : آقاااا ؟!! ما خودمون برنج ایرانی می خریم و می خوریم !! اونم درجه یک ! به برنج خارجی نگاه هم نمی کنیم. تازه اه و اوه هم میکنیم . چرا باید برای اونا بخرم ؟! در ضمن شب که میرم خونه باید بتونم با وجدان راحت سرم رو بذارم رو بالش ! تازه ٬اینکه درجه یک نمی خریم جای بحث داره ! /ف :(با خجالت) بله خانوم درست میفرمایین ! همین الان یه برنج عالی میدم با قیمت خوب !

۲. بازار بزرگ تهران . من: آقا این کلاه بافتنی ها چنده ؟/ فروشنده : ۳۰۰۰ تومان / من: تعداد بخوام ؟/ف: ۱۵۰۰ تومان / من : ۳۶ تا میخوام ترجیحا مدلها و رنگهای مختلف !/ف: مگه مغازه دار نیستین ؟/من : نه آقا برای جای دیگه ای میخرم !/ف:(با غر غر ) باید ۳ تا جین کامل ببرین !/ من : آقا ببین من برای بچه های بهزیستی دارم میخرم . میخوام متنوع باشه . اگه عین هم باشه ٬ نمی پوشن . /ف:(حس انسان دوستی اش تازه گل کرده) بذار برم انبار برات مدلای مختلف بیارم./ من :(ذوق مرگ و منتظر) . /دقایقی بعد ... /ف : خانوم ٬ بیا بریم اون بالا ٬ یه سری کلاه هست قیمت مناسب ! / من :باشه ٬ممنون . همراه فروشنده از هزار توی مغازه ها وارد پاساژی شدیم و طبقه بالاش مغازه اصلی شون بود . آقاهه یه بسته کلاه آورد گفت : خانوم اینا رو دونه ای ۳۰۰ میدم! چون گفتی مال بهزیستیه !! / من : آقا اینا چیه دیگه ؟؟؟؟ من چیز خوب میخوام !!!! /ف:(بعد از کلی ماجرا) خانوم اونایی که به دیوار آویزونه تک شده مال پارساله.یکم خاک گرفته٬ اما کلاههای خوبیه ! اونا رو دونه ای ۵۰۰ میدم ٬ چون گفتی مال بهزیستیه ! / من : ببین آقا درسته مال بهزیستیه . اما اونا هم آدم هستن و تازه حساستر ازبقیه ! من شاید برای خودم اینا رو بخرم ببرم بشورم و بپوشم ! اما برای اونا نه !! / فروشنده بعد از مذاکره با همکاران و شرمندگی٬ کلاههای خوب و تمیز آورد ٬  من هم برای اینکه تنبیه اش کنم ۲۶ تا برداشتم . چون طرحاش خوب نبود . دونه ای ۵۰۰ بهش دادم و خوشحال و خندان اومدم !

این دو مورد رو خوندین؟ این دو مورد ٬ ازونایی بود که ختم بخیر شد و به قول معروف خوباش بود ! دیروز همسایه نسبتا محترم ما اومد و ۲تا پتو زشت و کهنه (به درد پادگان هم نمیخوره والا)+ چندین و چند کلاسور قدیمی مال عهد بوق + یکسری لباسهای کهنه و افتضاح + تقویمهای سال ۷۰ به اینور (که من نمیدونم اینا ارزش بخشیدن داره یا نه) +کالسکه زمان بچگی دختر ۳۵ ساله اش !! + یه مشت خرت و پرت دیگه ... آورد گذاشت تو خونه ما ٬ که بنده به همراه عمه محترمم٬ببخشیم به مردمان نیازمند و بهزیستی و اینا !! آخه من نمی فهمم مگه خونه های اونا آشغال دونیه ؟؟؟؟؟  صدها مورد دیگه میتونم براتون تعریف کنم .اما از حوصله شما قطعن خارجه ! خب اجازه هست الان داد بزنم؟ گریه کنم؟ چه میدونم ٬یه جوری بگم دارم خفه میشم ؟! از چی ؟ از اینکه چرا ماها تا اسم خیریه ٬ بهزیستی٬کارگر خونه ٬رفتگر شهرداری و سایر اقشار مستضعف و یا محروم جامعه میاد٬دلمون میسوزه ٬افسوس می خوریم ٬ بغض می کنیم٬ وجدان درد میگیریم و می خوایم کمک کنیم ! اما در اکثر مواقع هر چی به دردمون نمیخوره! رو دستمون باد کرده! جنسش نامرغوبه! کهنه و پاره و شکسته و .... ایناست می خوایم به این گروه افراد ببخشیم و نکته جالب ماجرا اینه که فکر میکنیم ثواب هم بردیم !!!! عجب رویی داریم به خدا ....آقا جان مگه مجبورین؟ اگه به خاطر خدا می خواین کار انجام بدین ...خب خدا میگه ٬ از اونی که دوست داری بگذر ! اونی رو که دوست داری ببخش ! نه اونی که نمیخوای !!! من ادعایی ندارم که خودم خیلی درست رفتار میکنم... نمیگم همیشه هم بهترین رو خریدم! اما بدترین رو هم نخریدم! به هر حال من خودم در آمد چندانی ندارم که بخوام از پولهای خودم همیشه خرج کنم . از خیرین کمک می گیریم. و وقتی پول مردم دست منه ٬مسئولیت من خیلی خیلی بیشتره ! جواب صدهزار نفر رو باید"" اون دنیا"" بدم !!! اما به جرات همین جا داد میزنم و میگم : همیشه اون چیزی رو به کارگر خونه ٬ یا بچه های بهزیستی ٬ یا خانواده هایی که مشکل دارن ٬ دادم  و براشون خریدم ٬که خودم بدم نمیومده ! که به درد نخور و آشغال خونه نبوده ٬که دوسشون داشتم !!! بخشیدن٬زمانی ارزش داره که از چیزی که دوسش داری دل بکنی !!!!  الان عصبانی ام.... پس : والسلام .

p.s: ادامه مطلب رو هم ببینید . چند تا عکسه با توضیح !

 

ادامه نوشته

سیندرلای کاغذی و مژدگانی !

قصه سیندرلا و کفشهای بلورینش رو که همه یادتونه ؟! خب خدا رو شکر ...پس حالا قصه سیندرلای کاغذی رو گوش بدین !

از دیروز تا حالا  اینجانب بانو کاغذ کاهی ٬هر لحظه منتظرم شاهزاده ای٬ وزیری ٬ وکیلی ٬ دکتری ٬ مهندسی ٬ اصلن یه بنده خدایی ! زنگ خونه رو به صدا در بیاره و لنگه صندلِ غیر بلورین ِ ام رو٬ روی یه بالشتک مخمل زرشکی٬در مقابلم قرار داده و من هم لنگه دیگرش رو از توی جعبه طوسی رنگش در بیارم و بی اجازه بزرگترا بله بگم ! حالا اینکه من در کدامین شب٬ لنگه گمشده رو٬ روی پله های باغ جا گذاشته ام نمیدونم ! به جان خودم خیلی هم مقصر نیستم ! چرا که اینجانب٬ در راستای اصلاح الگوی مصرف و جلوگیری از اتلاف انرژی سعی میکنم به طرز بهینه ای از وقتم استفاده کنم ! این چند روز هم که مهمونی و گشت و گذار و جلسات کاری و خرید و سایر برنامه های فرهنگی - اجتماعی بنده با هم قاطی پاتی شده بود ٬ برای اینکه بتونم در یک روز  همه این جاها برم : آرایشگاه (پاسداران)٬ پمپ بنزین (دولت)٬خرید برنج و روغن و کفش بهزیستی (جوادیه )٬ ۲تا جلسه کاری (خ دستور و میدان ونک )٬ استودیو حوزه هنری ( وزرا)٬ خونه مامان بزرگ (قلهک ) ٬خونه دوستان (پونک ٬ توحید و آزادی ) ٬ فروشگاه شیرین عسل به منظور خرید برای بهزیستی (میرداماد ) و....( دیگه بقیشو نمیگم !) ... بعلاوه اینکه جای پارک هم خودش مصیبتی است در این مملکت !!! لذا باید لباس و کیف و کفش مناسب هر کدوم رو بذارم توی ماشین و خلاصه توی ماشین٬هم لباسم رو عوض کنم و هم غذا بخورم و هم آرایش کنم و هم آرایشم رو پاک کنم و قس علی هذا .... فقط یه دستشویی سیار کم دارم !

در همین اثنا وقتی دیروز به وسایلی که از صندوق عقب آورده بودم ٬رجوع نموده تا صندلهای دسته گلم رو بیارم و بپوشم ٬ متوجه شدم یک لنگه اش مفقودشده ! یعنی از دیروز تا حالا٬ دارم افسوس صندلهای نازنینم رو که در یک تصمیم احمقانه ٬جو گیر شده و به بهای گزافی از سواحل نیمه همسایه خریدم ٬میخورم ! نه اینکه فکر کنید غصه مال دنیا رو میخورم ها٬ نه ! ناراحتیم ازینه که یک لنگه صندل نه به درد من میخوره ٬ نه به درد اونی که اون رو پیدا کرده ! با خودم گفتم اونایی که دم در ِ مسجد٬ کفش میدزدن چه کار خوبی میکنن که هر ۲ لنگه اش رو میبرن ! اینجوری دیگه کسی افسوس نمیخوره ! اما امروز در راستای پاسداشت یاد " سهراب سپهری " چشمهایم را شستم و جور دیگر دیدم : چون از هر کدوم از ۲۰ انگشت دست و پام هنر میریزه ! احتمالن٬یکی لنگه دیگه اش رو برده تا همین روزا برای امر خیر پاشه بیاد ! من هم گفتم  بیام و قبل ازینکه این اتفاق بیفته ٬اعلام کنم که هر کی از لنگه صندل بیچاره ی من خبر داره ٬ اطلاع بده و ضمن اینکه خانواده ای رو از نگرانی در میاره ٬ مژدگانی هم دریافت کنه !!

p.s : میخواستم اسم این پست رو بذارم "پاپوش سیندرلا " که هم معنی کفش رو بده و هم معنی تله و پاپوش ! آخه والا مشکوکه ! این دو لنگه کنار هم بودن ! حالا چه جوری فقط یه لنگه اش گم شده ؟؟ :دی

p.s.s : روز چهارشنبه هم هفته گرد تولد خانوم آنی دالتون بود و ما هم خدمتشان رسیدیم . اینجا   و اینجا  میتونید گوشه ای از شرح قرار مذکور رو بخونید ! تازه بعدش هم من و سلینا با عده ای میدان لواسان قرار داشتیم بریم فشم .. یکی از همین واحدهای بهزیستی ! و البته صندل بنده قبل از آن گم شده بود !

عکسهای گمشده در ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

شاهکار خلقت !(البته که ماییم ...)

و زمین خالی بود ...خالی از هر گفتار ٬ خالی از هر آهنگ ...

و گیاهان همه سبز ... و ریاحین همه شاد و فقط " آدم " بود٬که درین باغ پر از زیبایی خسته و تنها بود !

 شب و روز گذر میکردند٬روزها از پی روز٬شامها از پی شام...و سپس در یک صبح٬که شب و روز خفته در بستر مشرق بودند...

دست ِ جان پرور  ِصورتگر  ِ دهر... از گِل  ِ پاک محبت٬همه در قالب حُسن ..

 ارمغان داد به آدم " زن " را ...

شاهکاری همه زیبایی و ناز... سر به سر خوبی و پاکی و غرور ... و همه گلها شرمنده حسنش گشتند ...

 و گل" عشق" زخاک دلِ" آدم "سر زد و طراوت همه جا خانه گرفت و جهان کامل شد !

p.s: البته این پست ویژه جماعت ذکور است ! و صرفا جهت یاد آوری مجدد بود ...

صورت پیر و صدای گرم و قلب مهربونت

عمو زنجیر باف...بله ! زنجیر منو بافتی...بله ! پشت کوه انداختی...بله! بابا اومده .....

هنوز طنین صداش توی گوشمه ... اول مهری نیست که اومده باشه و رفته باشه و من یادش نیفتاده باشم ! اون سالهایی که شناختمش مدرسه نمیرفتم . اما یادمه صدای گرم و مهربونش یه جوری بود که آرزو میکردم یه روزی کلاس اولی بشم ! دهه شصت ٬ دهه سختی بود. جامعه به شدت سنتی ایران در اوج جنگ و محرومیت و بدبختی بود و هنوز روانشناسان و آسیب شناسان اجتماعی روشهای نوین تربیتی رو تو جامعه مطرح نکرده بودن !و توی مدرسه ها٬ بچه ها به خاطر غلط دیکته ای یا شیطنت های کودکی تنبیه می شدن ! بچه هایی که نیمه اول این دهه به دنیا اومدن٬ ناز پرورده و لوس نشدن ! چون امکاناتی نبود به اون صورت که بخواد توقعشون رو ببره بالا ! بچه های دهه ۷۰ رنگ و لعاب خیلی چیزا رو دیدن. تو دهه شصت٬اون بود که با روش جدیدش معلمی رو دوباره تعریف کرد!هنوز هم یاد و خاطره اش تو ذهن خیلی از معلمهای کلاس اول حک شده٬ هنوز خیلی ها روش اونو دنبال میکنن. هر سال اول مهر ٬ با خودم میگفتم چرا نشونش نمیدن ؟؟ همیشه وقتی می رفتیم سر مزار پدربزرگم تو صحن شاه عبدالعظیم٬ سر خاکش میرفتم و  براش فاتحه میخوندم . امروز بعد از سالها یه چند دقیقه ای توی تلویزیون نشونش دادن !! چشمام پر اشک شد ....یادت بخیر و روحت شاد ! استاد نیرزاده  ی عزیز !

p.s: معلم کلاس اولم رو خیلی دوست داشتم اسمش خانوم پناهی آذر بود . شبیه خانوم رضایی مجری تلویزیون بود ٬که قبلن هم مجری برنامه کودکِ زمان ما بود ! اولین و آخرین تنبیه دوران مدرسه رو تو کلاس اون شدم . دو دست و یک پا بالا٬ گوشه کلاس ....! فقط آفتابه رو سرم نبود !! و جالب اینه که بعد از کلاس اومد گفت:" تو بهترین شاگرد من هستی ! من به خاطر فلانی تورو تنبیه کردم !! تا اون بفهمه من فرق نمیذارم ..." . شاید برای همین بود که تلخی اون روز برام تبدیل به خاطره شیرینی شد. کاش میدونستم کجاست و می دیدمش ...

p.s.s: روز اول مهر ٬ بچه ها یه شاخه گل می برن برای معلمهاشون ! اگه دوست داشتین بیاین امشب برای همه معلمها یا استادایی که حق به گردنمون دارن یه شاخه گل ببریم . برای اونایی که هستن٬ دعا کنیم و برای اونایی که نیستن فاتحه .