قدر ناشناس

روزگاری

همه ی ذرات تنم منتظرت بودند ...

اکنون

از من دور شو

که چشمانم

در آبیاریت

خشکیده اند !

 

 

p.s: برای n امین بار مخاطب خاص ندارد .

کاغذ کاهی و جشن پرشین بلاگ !

 روز ۵ شنبه جشن معرفی منتخبین " جشنواره صد وبلاگ نویس برتر زن " بود .هر چند من توقعم از پرشین بلاگ برگزاری مراسمی جذاب تر و منظم تر بود ٬ اما تجربه ی جالبی بود . همونطور که قبلا هم گفته بودم ٬ به لطف رایی که شما دادین و در مرحله ی بعد عنایت و توجه هیات داوران ٬ وبلاگ "کاغذ کاهی" در نظر سنجی چهره های تازه با در نظر گرفتن مواردی مثل: محتوای وبلاگ ٬ بازدید وبلاگ ٬ به روز رسانی ٬ رنگ قالب و فونت و نوشته ها و بسیاری آیتم های دیگه  ٬ " رتبه دوم " رو کسب کرد . برخودم لازم میدونم که از جناب آقای بوترابی و کلیه همکارانشون در پرشین بلاگ ٬ و  دگر بار ٬به طور ویژه از "ویولت" نازنین که در این جشن موفق به دیدارش شدم ٬ تشکر کنم ...

و حرف آخر اینکه وبلاگ "کاغذ کاهی" با هر نقطه ی ضعف یا قوتی بدون وجود شما مخاطبان هیچ ارزشی نداره ! از تک تک تون ممنونم ... از همه ی اونایی که تو این مدت همیشه همراهم بودن و دل به دل نوشته های من دادن ... اونایی که با خوشحالیم خوشحال شدن و با ناراحتیم ناراحت ... اونایی که از نبودنم نگران شدن و در سفر برام آرزوی سلامتی کردن ... الان کاغذ کاهی یه خانواده ی بزرگ داره و به وجود تک تک تون افتخار میکنه ... این رو از اون ته ِته ِته ِته دلم میگم  :-)

این هم هدیه ما !

p.s: این چند روز با خیلی از دوستان همراه شدیم برای برنامه های بهزیستی ... عیادت بیماران بیمارستانها و مراکز سالمندان ... دست همه شون درد نکنه ... به خصوص اونایی که امروز بدون من رفتند ... ایشالا به محض دستیابی به اینترنت گزارش تصویریش رو براتون میذارم ....

 

حرمت

وقتی خالصانه دوستش داری ٬ به حرمت ِاحساس ِخودت٬ بگذار او هم علاقه ات را بداند ...

وقتی با خودت میگویی : میترسم  .... ! یعنی هنوز " غرورت"  را بیشتر از او دوست می داری !

پس توقع نداشته باش او هم احساست را باور کند ....!

تو هنوز نمیدانی قیمت صداقت و داشتن یک احساس خالصانه  بیشتر از حفظ غرور است ! 

هنوز نمیدانی دوست داشتن و احساس پاک ٬ حرمت دارد ....

 و وقتی قشنگ است که از دل تو بر زبانت جاری شود ... حتی اگر جواب رد بشنوی !

تو به حرمت " احساس ِخودت " بگذار بداند .... شاید او هم سَر ِ کُرنش فرود آورد  نزد احساس پاک تو ... چه میدانی !

... فقط تشکر !

اگه درست یادم باشه ٬ بهمن ماه بود که جشنواره انتخاب صد وبلاگ نویس برتر ٬ توسط پرشین بلاگ انجام شد .

در همون اثنا یکی از دوستان وبلاگی اومد و برام کامنت گذاشت که من رفتم و به تو رای دادم . اون روز بود که از ماجرا با خبر شدم و رفتم به دوستانم رای دادم و در یک پی نوشت  و وبلاگ خودم هم اطلاع رسانی کردم .اما خب شخصا نه به این کارها اعتقادی داشتم و نه آنچنان برام مهم بود .مضاف بر اینکه با خودم میگفتم این همه وبلاگ نویس خانم ! من که نه خیلی وقت میذارم و نه اینور و اونور میرم ... جایی برای ما نیست . گذشت ... بعد از اتمام رای گیری ٬ یکی از دوستانم گفت شنیدم وبلاگت رتبه آورده ! اگرچه که خیلی از قطعیت این خبر مطمئن نبودم و فکر میکردم اشتباهی شده ٬ اما خوشحال شدم . نه از بحث رتبه و انتخاب و ... بلکه خوشحال بودم که مخاطبان مهربان و وفاداری داشتم که لطفشان مثل همیشه شامل حالم بوده ... اما باز هم خیلی جدی نگرفتم و کما فی سابق روند خودم رو ادامه دادم، با وجود اینکه ممکن بود این خبر درست باشه و هیات داوران این جشنواره ٬ مشغول بررسی ۲۵ وبلاگ برتر باشن ٬ حتی به دلیل مشغله ی زیادم خیلی از پستها جنبه ی روزمره نویسی داشت . وقتی متوجه شدم ویولت عزیز که از اعضا هیات داوران بخش محتوایی وبلاگها بود ، وبلاگ مرا در لینکهای خودش اضافه کرده ، کمی احتمال صحت خبر برایم بیشتر شد .  تا اینکه دیروز یکی از دوستان در کامنتش گفته بود که از وبلاگ ویولت اینجا رو یافته و وقتی به وبلاگ ویولت عزیز مراجعه کردم این پستش رادیدم .

تا این لحظه من برای ویولت عزیز کامنتی نذاشته بودم .. چرا که نمیخواستم به دلیل همون بحث انتخابات خدای نکرده سو تفاهمی ایجاد بشه ... اما الان برخودم واجب میدونم که از زحماتش تشکر کنم ... از اینکه حتما و قطعا ساعتها وقت گذاشته و آرشیو وبلاگم را زیر و رو کرده ... از اینکه وبلاگم را لایق برتری دانسته ... از اینکه با سعه ی صدر و آرامش با نتیجه ی غیر منطقی این انتخابات برخورد کرده ...  آنهم به قول دوستی با وجود اعلام بعضی وبلاگهایی که یا تمام پستهایشان رمزدار است یا بازدید و کامنت محدودی دارند یا آموزش روبان و ... میدهند ... هر چند نام وبلاگهایی هم دیده می شد که نیازی به برتر شدن یا مطرح شدن ندارند و مخاطبهای خودشان را دارند ... بگذریم !

میخواستم به همه ی دوستان معترض و به ویولت عزیزم بگم ، من خوشحالم ... خوشحال از اینکه فهمیدم هنوز زیر آسمان آبی کشورم هستم ... ایران ! چون همه چیز روال طبیعی خود را طی میکند !! اینجا قرار نیست ضابطه حاکم باشد !! دوستی دارم که همیشه میگه وقتی میری از عابر بانک پول بگیری و خرابه ، خدا رو شکر کن ! چون این نشون میده همه چیز در این مملکت سر جای خودش هست ! :-)

از همه شما دوستانی که رفتید و رای دادید هم ممنونم ... من هیچوقت برای انتخاب شدن یا برتر بودن ننوشتم و نمینویسم ... برای خودم و دلم مینویسم ... و خوشحالم که شماها رو دارم و دوستتون دارم .. همین ! :-*

  

 

کیف من !

بر آن شدیم تا در راستای پر کردن جای خالی ای دی اس ال نازنینمان که اصلا و ابدا قدرش را ندانستیم ٬قدمی برداریم ... لذا آمدیم در یک مکانی که اینترنتشان ظاهرا به خدا وصل است ! و به درخواست چندی از دوستان و بالاخص جناب کاسپر که به طور نا محسوسی از محتویات کیف بنده عکس گرفته بودند و بنده را تهدید فرمودند که چنانچه این امر خطیر را به سرعت انجام ندهم ٬ خودشان افشاگری میکنند ٬ لبیک گفتیم  و خودمان محتویاتش را با جزییات بیشتر به منصه ظهور گذاشتیم !

خلاصه این شما و این محتویات اصلی کیف یک عدد کاغذ کاهی !

p.s: این روزها با اینکه تمام کارهای شرکت و کلاس و ... رو تعطیل کردم ٬ اما انگار نه انگار ! همچنان در حال بدو بدو ام ! دلم یه مسافرت طولانی صرفا تفریحی میخواد !

ادامه نوشته

اوضاع و احوال پیاده !

۱) الان  ۴ روزه که نت ندارم و برام مثل ۴۰ سال گذشته .... نه اینکه فکر کنین موضوع وابستگی به نت و وبلاگ و ... است که واقعا اینجوری نیست . نشون به اون نشون که  اون ۱۱ روزی که اخیرا سفر بودم ٬ به راحتی گذشت ... اما تو این ۴ روز ٬  ۵ شنبه و جمعه رو داشتیم که یک روزش ٬ بچه های پاکدشت رو بردیم کردان و یک روزش هم با دوستان بهتر از آب روانم ٬ مشغول بسته بندی و کادو کردن هدایا و درست کردن جالباسی ها بودیم ! تو این ۲ روز مذکور هم ٬ وقتی بچه ها در مورد پستهای خودشون یا دیگران حرف میزدن ٬ دقیقا حس کسی رو داشتم که وبلاگ نداره و میاد توی یه جمع وبلاگی !!! حالا میفهمم که چقدر به این افراد سخت میگذره و حرفهای دوست داشتنی ما ٬ برای آنها از زهر تلخ تر میشه ... این به کنار ٬ هماهنگی با دوستان و دسترسی نداشتن به کامنت دونی هم قوز بالاقوز ! چون متاسفانه خیلی از دوستان دیگه مایل بودن حضور داشته باشن و من کامنتهاشون رو دیر دیدم و این هم بیشتر ناراحتم میکرد ... خلاصه اینکه سواره از حال پیاده خبر نداره !  یعنی تا وقتی اوضاع بر وفق مراد بود ٬ نمی فهمیدم چه به دیگران میگذره .....

۲) گزارش مصور برنامه ۵ شنبه و جمعه رو براتون میذارم ... فعلا مشهدم و در یک عدد کافی نت نشسته ام و دارم وقت کشی میکنم تا به ساعت پرواز نزدیک بشم !تو این هیر و ویر ٬ باید هر هفته مشهد هم بیام !  از همه ی دوستانی که ۲ روز گذشته و بالاخص دیروز همراه ما شدن ممنونم ... و عذر خواهی میکنم که مجبور بودم وسط اون بازار شام ٬ برم ..

۳)روز ۵ شنبه ٬ جمعه ٬ شنبه و یکشنبه ی آینده ٬ برنامه توزیع لیوانها و هدایا رو در مراکز مختلف بهزیستی و سالمندان داریم ... حتی الامکان با تلفن اطلاع بدین که امکان حضور در چه روزهایی دارین و البته وسیله دارین یا نه .... البته من خودم ۵ شنبه اش رو نیستم ... ماه رمضون هم برنامه ی افطار براشون داریم ... با عرض شرمندگی ٬ روم به دیوار : پیگیری اش با خودتون .....

۴)وقتی فکر میکنم دو سه ماه دیگه باید برم ٬ خیلی حالم بد میشه ... فقط امیدوارم بتونم زود برگردم :-(

نفسی می آید و البته فعلا میرود !

این روزها اینقدر سرم شلوغه که وقت نمیکنم غذا بخورم !

دلایل این سر شلوغی و نبودن هم ایناست:

۱) اسباب کشی به طرز مفصل

۲) سروکله زدن با نجار و کابینت ساز و فروش لوازم و ...

۳)برنامه های فشرده ی هفتگی بهزیستی و خریدهاش ...

۴) برنامه های نیمه شعبان و ...

۵) امور خیر دیگر !!!

مخلص کلام اینکه فعلا کار و شرکت و کلاس و نت و تفریحات سالممان جملگی در حالت کما هستن !

احتمالا تا مدت محدودی (بسته به کرمشون ) اینترنت پرسرعت ندارم٬ البته با همون اینترنت ذغالی میام سر میزنم !

متاسفم که نتونستم کامنتهای پست قبل رو به موقع تایید کنم و جواب بدم ... ممنونم از لطف همگی تون ...

الانم منتظر ماشینم برای بردن بار !  اگر زنده موندم تو این اوضاع زودی میام ...  :-)

تن ِ من بوی تو داره ٬ تن ِ تو بوی غریبه !(2)

در پست قبل عده ای از آقایان معترض شدند که پس نقش زن این وسط چیست و زنها خیلی هم بدترند و نباید یک طرفه قضاوت کرد و ال و بل ! 

 در نوشتار قبل ٬ به مسئله خیا.نت فقط و فقط از یک زاویه نگاه کردیم . زاویه ای که بین هر سه ی آنها مشترک بود! توجیهی تکراری و کلیشه ای ! البته من مطمئنم که مشکل و شکاف بین آنها و همسرانشان و دیگرانی که همین مشکل را دارند ٬ واقعا وجود دارد ٬ اما چرا باید زن را متهم ردیف اول بکنیم ؟؟! رابطه زمانی که خراب میشود ٬ هر دو نفر مقصرند ! شاید یکی بیشتر و یکی کمتر ! حرف من این نبود که چرا خیانت میکنید ! حرف من این بود که چرا فقط زن را مقصر میدانید ! چرا فکر میکنید در زندگی سنگ تمام گذاشته اید و او کوتاهی کرده ..؟! 

تشریف ببرید ادامه مطلب  و بانوان اگر فرصت ندارید فقط مورد ۴ را بخوانید ...

ادامه نوشته

تن ِ من بوی تو داره ، تن ِ تو بوی غریبه !(1)

 پرده ی اول /

مردی ۳۹- ۳۸ ساله است ... همسر و یک فرزند ۹- ۸ ساله هم دارد ... به دختری نزیک میشود و وانمود میکند مردی است مجرد ! و بعد تصمیم میگیرد واقعیت را با دختر در میان بگذارد . دختر سعی میکند از او فاصله بگیرد و او دلایل محکمه پسندش را عنوان میکند ! همان قصه ی تکراری تمام مردان متاهل که سر و گوششان میجنبد : زنم محبت نمیکند ٬ سرد مزاج است ٬ روابطمان خوب نیست ٬ بیحوصله و بی مسئولیت است ٬ غذا درست نمیکند ٬ خانه داری بلد نیست ٬ روابط اجتماعی اش ضعیف است ٬هر چه سعی کردم درست بشود نشد که نشد ! نه راه پس دارم نه راه پیش ... اما تصمیم گرفته ام از این پس اینگونه زندگی کنم : فقط در حیطه ی خانه من همسر دارم ! بیرون از خانه هر کاری بخواهم میکنم ! من هم آدمم ! از این دنیا سهمی دارم ... تا کی تحمل کنم ؟! دارم مریض میشوم و قس علی هذا ...و دختر باز هم فاصله میگیرد و میگیرد و در پاسخ به اعتراض مرد تنها یک جمله میگوید : هر چقدر هم حق باشما باشد٬ کار شما درست نیست و من دوست ندارم به جای همسرتان می بودم ! و اینجاست لُب کلام که : آنچه را بر خود نمی پسندی بر دیگران هم مپسند !

پرده ی دوم /

 مردی است حدودا ۵۰ ساله  ... فرزندان بزرگ در آستانه ی ازدواج دارد ... عاشق دختری میشود همسن و سال فرزندش . دختر همیشه او را همانند پدرش میدیده است ....مانند یک حامی مهربان و دلسوز ...مثل یه برادر بزرگتر و تصور میکرد ٬ مرد نیز او را بسان دخترش می پندارد ...فرد ظاهر الصلاح و موجهی به نظر می رسید که گویی اهل هیچگونه کار غیر اخلاقی نیست ... تا اینکه روزی عشقش را ابراز میکند و از دختر میخواهد که برای او بماند و به ابراز محبتش پاسخ دهد ! و دختر معترض میشود و شیخ صنعان دوباره آن قصه ی تکراری را آغاز میکند : زنم خوب نیست ٬ اذیت میکند ٬ خسته ام کرده است ٬ روابطمان سرد است ٬ بدخلق و عصبی است ٬ با بچه ها رابطه ی خوبی ندارد ٬ دائم غر میزند ٬ همه اش ایراد میگیرد و قس علی هذا ! دختر در بهت و حیرت به مرد میگوید : نگاهی به شناسنامه ی خودتان و بعد شناسنامه ی من بیاندازید ! شما جای پدر من هستید و البته صاحب یک زندگی کامل ! تصور میکردم شما نیز مرا همانند دخترتان میبینید و مرد میگوید : به من نگو تو جای پدر من هستی ! و دختر هم مجبور میشود از هر حربه ای استفاده کند تا از  او فاصله بگیرد.حتی به قیمت بدخلقی و برخوردهای نامناسب ...

پرده ی سوم /

مردی است ۳۳-۳۴ ساله ...صاحب تجربه ی ده سال زندگی با زنی که عاشقانه او را دوست می دارد ....همسرش باردار است و او در آستانه ی پدر شدن ... عاشق دختری میشود و خودش نمیداند چرا ! او هم همان قصه ی تکراری را آغاز میکند : زنم سرد است و محبت نمیکند ٬ روابطمان خوب نیست ٬ همیشه بی حوصله است ٬ خودخواه است ٬ من همیشه گذشت کردم٬  من هم آدمم ٬ خسته شدم و قس علی هذا ! در کمال وقاحت قربان صدقه ی دختر جوان میرود و البته هوای همسرش را هم دارد !

.

.

.

پرده ی n ام /

مرد (... ) ساله ٬ متاهل ٬دارای فرزند ! عاشق دختری است (...) ساله !

 

و روی سخنم با همه ی راویان این قصه های تکراری است:

ـــ آیا مقصر همیشه همسر است و شما میتوانید به راحتی از حقوق" اسلام گزینشی " تان استفاده کنید ؟

ـــسهم شما در خراب شدن این رابطه چقدر بوده است ؟!

 

p.s: عنوان پست را از ترانه ی که با همین عبارت آغاز میشود گرفتم . شاید زبان حال زنانی باشد که چشمشان را به در دوخته اند تا مرد زندگیشان ٬ لحظه ای زودتر به خانه برگردد !

 p.s.s: عده ای از دوستان شیرازی اقدام به برگزاری دوره های آموزش طراحی قالب کرده اند . فعلا به صورت حضوری و در آینده به صورت مکاتبه ای . اگر دوست دارید خودتان طراح قالب شوید ٬ سریعتر ثبت نام کنید .

مهمونی آسمونی 4

 

 بعد نوشت : به عرضتون برسونم که داشتم پست مینوشتم که برقهامون رفت !

حالا نمیدونم چه جوری این نوشته ثبت شد !!! واقعا نمیدونم !!!!

برای همین جمله ی شروع پست نصفه نیمه موند ... الانم دیگه چیزی نمیگم ...

فقط تشریف ببرید ادامه مطلب !

 

ادامه نوشته

قیمتی ترین

کتابی بودم ارزان

در موزه ی عمری پر غبار

ناخوانده و متروک

بی جان و بی زبان...

یک روز پس از سالهای سال ٬ تو مرا یافتی

و گشودی

و خواندی و خواندی و خواندی .

و روزی رسید که مرا کنار سجاده ات نشاندی

و با عبادت و نیاز از من قرآنی ساختی  ٬ به پاکی چشمان سیاهت

و اکنون دیریست که سوره های عشقم دست به دست میرود !

س ش ا