آنچه گذشت ...
گاهی اینقدر حرف برای گفتن داری که ترجیح میدهی سکوت کنی ....اما نگرانی دوستانت باعث میشود که بیایی و کمی از شلوغی هایت برایشان بگویی ... فقط چند موردش را بشنوید حق میدهید که اولویت 48 ام تان بلاگستان باشد !
-- آخر ترم که میشود انگار زمین تند تر دور خودش میچرخد ... همه ی اتفاقهایی که میتواند فشار را مضاعف کند با هم می افتد ... با استاد و گروه تحقیق پروژه ای که رو به اتمام بود به دعوت دانشگاهی چند روزی را در یک ایالت دیگر دور از خانه و کاشانه سر کردیم و این درست در زمانی بود که اسباب کشی در پیش بود و خانه پر از کارتن ها ی نیمه پر و ریخت و پاش ... پروژه ام را باید تحویل میدادم و اولین و شاید آخرین ! مقاله ام رو کامل ! .. امتحانات اخر ترم هم قوز بالاقوز ...!
-- حماقتی کردم و کار جدیدی را دو ماه قبل شروع کردم که نه به رشته ام مربوط بود و نه با روحیه ام ... که به شدت برنامه زندگی ام رو مختل کرده بود ... اینکه چرا سر از آنجا در آوردم بماند که خودش داستانی است مجزا ! اما دقیقا 4 روز مانده به پایان سال 2012 ، دو تصمیم مهم گرفتم ! یکی اینکه کار مزخرفم را کوییت کنم و دوم اینکه با یک ضرب الاجل 2 روزه اسباب کشی کنم و وسایل را بریزم در خانه ی جدید و برای سال نو با جماعتی از اقوام و دوستان راهی کانادا شوم ! از آخرین باری که رفتم کانادا شاید بیش از 10 سال میگذشت و فرصت خوبی بود... مضاف بر اینکه رانندگی 12-10 ساعته در جاده ی سرد و زمستانی تجربه ای بود که تا به حال نداشتم ... 8 روزی را با دوستان و اقوام به گشت و گذار و ورزشهای زمستانی و بازدید از آبشار نیاگارا در هوای برفی و مه آلود و غیره گذراندیم ...و به وطن دومان بازگشتیم ...
-- برگشتم به خانه ی جدیدی که نه اینترنت دارد ، نه تلویزیون ، نه تلفن ...و بدتر اینکه تمام وسایلش در کارتنهای باز نشده به سر می برد ! بعد از چند روزی که رنگ زندگی به خانه ی جدید بازگشت ، رفتم سر کار و روز سوم آنچنان با شدت زمین خوردم که دست و گردن و سایر اعضا و جوارحمان آسیب دید ! خلاصه اینکه اینترنت داشتم و یارای نوشتن نداشتم ... همچنان هم تحت نظر دکتر محترم میباشم .... از طرفی هم برنامه ریزی کرده بودم قبل از عید سفری کوتاه به ایران داشته باشم که باید مقدماتش رو فراهم میکردم و همچنان درگیر جور کردن یه فرصت 2/3 هفته ای بین این همه شلوغی هستم ...
p.s: گاهی خیلی راحت تر از آنچه فکر میکنی فرق دوستان واقعی را بادوستان غیر واقعی میفهمی .... فقط یک اتفاق کوچک است کافی است تا بفهمی چه کسی در این مجازستان برایت حقیقی است و چه کسی نه ...
شیشه دل از کفم افتاد ،گفتم : "هی" بگیر !