مرغ همسایه !

حدود ۱۰:۳۰ شب ... همه جا تاریک میشود ... نه چراغی نه کورسویی... ظلمات است و ظلمات... ضرباهنگ شدید باران بر شیشه و طوفانی که میان آن میپیچد٬هیچ خوشایند نیست . رعد و برقهای پشت سر هم است که شیب تند دانه های باران را که باد فرصت فرود آمدن به آنها نمیدهد٬نشان میدهد. پنجره ی اتاق صدا میدهد٬ گویی میخواهد از جا کنده شود... هر از گاهی هم صدای تق و توق و شکستن و خرد شدن چیزی از اطراف می آید... هیچ کجا دیده نمیشود... کورمال کورمال دستم را روی تشک میکشم و موبایل را پیدا میکنم... ۲ خط از باتری اش بیشتر نمانده است! با وحشت به خواهرم و یکی دو نفر دیگر زنگ میزنم . تمام برق شهر قطع شده است! آنتن تلفن هم هی میرود و می آید... از ترس اینکه مبادا همان دو خط باتری هم تمام شود٬ تلفن بازی را تمامش میکنم . صدای آژیر ماشینهای آتش نشانی و آمبولانس و پلیس ٬ رعب و وحشتم را بیشتر و بیشتر میکند ... انگار آسمان به زمین چسبیده است ! صدا و نور رعد و برقهای پیاپی وحشتناک است٬ واقعا وحشتناک! بغضم میترکد ... نفسم تنگ شده است ... نمیدانم چقدر از زمان گذشت که صدای آژیر ماشینها  خیلی نزدیک میشود. از پنجره قدی اتاق چیزی دیده نمیشود ٬اما نور قرمز رنگ و صدای بلند آژیر که ناگهانی قطع میشود٬ میگوید ماشینها خیلی نزدیک هستند٬ در همین کوچه ! از پنجره هال نگاه میکنم... .چند خانه آنطرف تر آتش گرفته ...

از خانه های چوبی و مقوایی این سرزمین متنفرم ! مرا به یاد داستان سه بچه خوک می اندازند! (یادتان هست که؟ اولی با کاه و دومی با چوب و سومی با آجر ! ...) خانه هایی که  به طرفة العینی طعمه حریق میشوند و خاکستری ناب از آن بر جای میماند! اشکهای آرامم تبدیل به یک گریه واقعی میشوند. چند بار دستم به سمت گوشی میرود تا شماره پلیس را بگیرم  ۹...۱..۱.. میخواهم بگویم که وحشت کرده ام و بیایید مرا به خانه خواهرم ببرید ... و هر بار قبل از برقرای تماس ٬ قطع میکنم و بر خودم نهیب میزنم که هی دختر! زنگ بزنی بگویی چه ؟ بگویی از باران و طوفان میترسی؟؟ اما واقعا ترسناک است! دوباره با خواهرم تماس میگیرم و میبینم او هم وحشت کرده است و بچه ها گریه میکنند... رویم نمیشود بگویم من هم از وحشت در حال سکته هستم ! آب دهانم را چند بار محکم قورت میدهم و سعی میکنم خود را قوی و خونسرد نشان دهم ! تنها فکری که به ذهنم میرسد این است که بخوابم ! بخوابم تا شاید فردا صبح یا در دنیای دیگر باشم یا در خانه ی خودم با چراغ روشن اتاق ! سرم را در لحافم فرو میبرم تا صدای ضربات باران و طوفان را کمتر بشنوم! فایده ندارد ...کورمال کورمال به سمت دستشویی میروم٬ وضو میگیرم و سرسجاده مینشینم و بعد هم نماز تا شاید آرام شوم ... تلفن هم دیگر آنتن ندارد و از باطری اش هم یک خط بیشتر نمانده ! از ترس اینکه مبادا همین یک خط هم تمام شود٬ خاموشش میکنم! ... و بعد آرام دراز میکشم و چشمانم را میبندم و به کوچه های شهرم فکر میکنم... به آن قدیمها ٬به خانه ها و دکه های کوچک روزنامه فروشی که حتی در ظلمات و بی برقی ٬ چراغی ٬ شمعی٬ فانوسی روشن میکنند! یادش بخیر ... وقتی برق میرفت ٬ ۲ ساعت بعد می آمد... تازه کوچه بالاتری یا پایین تری هم برق داشتند! برق شهر هم برقرار بود ... اگر آب هم طولانی مدت قطع میشد ٬ منبع های بزرگ آب می آوردند و در محلات میگذاشتند و جماعت ٬ آب ِبرنج و آب ِ خوردن و گلاب به رویتان آب ِ آفتابه شان تامین بود !

لعنت به این نظام سرمایه داری ! نمیدانم چرا اینقدر دولتها را خسیس کرده است ...! برق شهر هم وجود ندارد... اصلا در سراسر شهر چراغی نیست که حداقل در حالت عادی روشن باشد٬ چه برسد به این اوضاع ! ظلمات شد .. برق رفت ... نه یک روز نه دو روز ... بلکه در بعضی جاها چندین روز! هوا هم کانه یک سونای بخار مجانی...! مرطوب و داغ .. عین هوای سر ظهر مرداد ماه مازندران !  یخچال و فریزر هم که تبدیل به کمدی شده بود با مواد غذایی در شرف فاسد شدن ! بعضی جاها که سیستم آبشان هم به برق وصل بود ٬ آب هم نداشتند ! تمام شهر هم شبانه روزی مشغول بودند و باز هم فایده نداشت...! خیر سرشان تکنولوژی هم به غایت مدد میرساند ! دانشگاهها تعطیل ...اکثر سوپرمارکتها و رستورانها هم تعطیل ! ... برای خیلی ها امکان پختن غذا هم نبود (اجاق گاز برقی) کلا شهر عین قبرستان شده بود...! تمام فروشگاهها ٬ ژنراتورها و فن های موجودشان را تند و تند میفروختند ! شاید تصورش برای کسی که در این موقعیت هرگز نبوده مشکل باشد . مشکل منطقه ی ما تقریبا خیلی زودتر از بقیه حل شد و دوستانمان مهمان خانه های ما شدند و بعد از یک هفته ی سخت و طولانی اوضاع به حال عادی برگشت ...حال آنکه در سرزمین مادریمان نه قدر آب میدانند و نه قدر برق! حتی تحمل ۲ ساعت قطعی برق را هم ندارند ... کاری به مسائل جانبی !! هم ندارم ... اما اگر همچین اتفاقی برای امت همیشه در صحنه افتاده بود .....؟! (جای خالی را با وجدانتان پر کنید نه با ربط دادن چیز به چیز ! )

P.S: جمعه ۹ تیر ٬ ۲۹ جون ۲۰۱۲

آنچه گذشت و میگذرد :-)

۱) هیجان انگیزترین کاری که در این مدت عدم حضور کردم خرید دو عدد فلاور باکس و یک گلدان بود که در آن نخودفرنگی و تربچه و ریحان و شاهی و نعنا کاشتم ! آب دادن به دانه های ریزی که توی خاک می کاری و جوانه های ریزی که بعد از مدتی سر از خاک در می آورند ٬ حس شیرینی دارد.... مثل حس کودکی که لوبیاهای خیس کرده اش زیر پارچه نمدار جوانه زدند... هیجان و ذوق زیادی دارم و لحظه شماری میکنم که ماه رمضان امسال با سبزی خوردن خانگی در فضایی که ریحان و شاهی جز یاد ایران چیز دیگری ندارد از دوستان و اطرافیان پذیرایی کنم ( حالا فکر نکنم بیشتر از یه بشقاب بشه ها ! :دی )

۲) دکتر س. را خیلی اتفاقی به همراه همسرشان دیدم . مردی مهربان و دوست داشتنی٬ بذله گو و فروتن ٬ فارغ التحصیل دانشگاه هاروارد و فول پروفسور ... استاد دانشکده حقوق دانشگاه تهران که متاسفانه سال گذشته از این سمت اخراج شده اند و به آمریکا مهاجرت کرده اند . نمیخواهم قضاوتی در مورد علت اخراج ایشان  بکنم اما به هر حال هم کلامی و هم صحبتی با ایشان مرا برد به روزهای پر شر و شور "در پنجاه تومانی !"  ... استاد را در یک فضای غیر رسمی ملاقات کردم. مرا با نام کوچک صدا میزد ٬ اما  من خودم را همان دانشجوی ۱۸/۱۹ ساله میدیدم که جز واژه استاد چیزی بر زبانش نمی آید ...

۳)ماه رجب و شعبان برای من خاطرات خیلی زیادی دارد ... چه سالهایی که در اینجا گذراندم و چه سالهایی که بر حسب اتفاق در ایران بودم . یادش بخیر٬ همیشه روز نیمه و روز قبلش با تعدادی از دوستان میرفتیم عیادت بیماران بیمارستانها . هم تبریک میگفتیم و هم از آنها میخواستیم با دلهای شکسته شان دعا کنند . امسال اگر برایتان مقدور بود و فرصتی داشتید بد نیست سری به بعضی بیماران بزنید. یاد من هم باشید... هر سال برای بچه های بهزیستی هم مفصلا برنامه داریم که امسال من توفیق نداشتم ایران باشم و دوستان دیگر هر روز با ایمیلها و پیام هایشان دل را عجیب آب میکنند ... دوستان وبلاگی که پارسال در جمع ما بودند شاید دلتنگی اکنون من را بیشتر درک کنند . لیکن اینجا هم بیکار ننشستیم ! امسال به مناسبت نیمه شعبان جشنی برای کودکان و بزرگترها در دو سالن جداگانه در ویرجینیا در نظر گرفتیم که شدیدا مشغول آماده کردن برنامه های جشن هستیم ...من و دوستم مسئولیت سالن کودکان را بعهده گرفتیم و امیدوارم روز خوب و به یاد ماندنی ای برای بچه ها ثبت کنیم ...

۴) در رشته ی دومی که در کنار درس اصلی میخونم ٬ دو تا کیس مشاوره به عنوان پروژه این ترم بهم داده شده که تمام صحبتهای جلسه ضبط میشه و بعد در حضور استاد تحلیل میشه ! ستمی است برای خودش! کار طاقت فرسایی است و تهذیبی است برای شخص خودم! چند روزی هم با گروه دوستان و یک از اساتیدمان سفری برای کار و تفریح رفتیم که در کنار تجربیات خیلی زیادش٬ لذت درس و علم واقعی را در کنار لحظات شاد و دوست داشتنی برام به یادگار گذاشت و تا حدودی خستگی فوق الذکر رو برطرف کرد .هرچند درس و مشق در این دیار با تمام لذتهایش شوخی ندارد و پوست هر بنی بشری را غلفتی (قلفتی ؟) میکند !

۵)در یکی از شب نشینی ها منزل یکی از دوستان دو تا فیلم ایرانی که فکر میکنم زیر زمینی بود یا رو زمینی یا ... دیدم . فوق العاده مزخرف و اعصاب خرد کن !فکر نمیکنم درست باشد که اسم ببرم ٬ دلم نمیخواهد کسی به خاطر این بند از نوشته ام برود و این مزخرفات رو ببیند ! نقطه بارز هر دو ٬انحرافات جنصی و آزادیهایی که صرفا در پارت.ی و الکل و روابط آزاد خلاصه میشود ! من که به شخصه پیام شاخصی از آنها نگرفتم! اگر بنا به ساخت فیلمی با این موضوعات است٬ فیلمهایی که حول این محور در هالیوود ساخته شده بسی جذاب تر و قوی تر است ! واقعا نمیدانم هدف از ساختن این فیلمهای بی سرو ته و سطحی چیه ؟ یکی اگر میداند به من هم بگوید !!! 

p.s: هدف از نوشتن این پست این بود که اعلام کنیم که خوبیم و خدا رو شکر خوش میگذرد و این صوبتا ... شما هم این ایام به جای ما حسابی خوش بگذرانید و احیانا هر جایی که حس کردید دلتان یک قدم به خدا نزدیکتر شده یاد ما هم باشید