خانه ی نیم متری !

 پیش نوشت : پیشاپیش از کیفیت پایین عکسها پوزش میطلبم . با یک گوشی ذغالی و با نور خیلی کم گرفته شده .

غروب روز آخر و بیقراری عجیبی که امانم را بریده ... هوا رو به تاریکی میرود و تا چشم کار میکند برجستگیهای کوچک و بزرگ خشت و گل است که ماهیت اصلی ام را یاد آور میشوند . هر جا حرمتی داشت با اندک بضاعت٬تحیّتی کرده ام ... اطرافم پر است از فراز و فرودهای کوچک و بزرگ و درهای خیلی کوچک با قفلهای بزرگ ! علامت سوال ذهنم آرام نمیشود٬ اما ترجیح میدهم سکوت کنم و به بزمی که "ارواح طیبه" در این خاک کنار هم برپا کرده اند٬فکر کنم ...دیگر همه میدانند روح تمامی خوبانِ عالم ٬به این "وادی" هجرت میکنند . در ذهنم این سوال میگذرد که پس ارواح خبائث کجا میروند ؟؟ آقای الف ، گویی از سکوت من سوالم را میخواند ... گورستانی در یمن ! به اسم ...

یکی از درهای کوچک قفل ندارد (عکس). سراسیمه به سمتش میروم ، سرم را کمی به داخل خم میکنم... 3-4 تا پله ی بلند به سمت پایین دارد ٬عرض اتاقک بیش از یک متر نیست و طولش کمتر از 3 متر! حفره های روی دیوارها اینقدر تنگ و کوچک است که در ذهنم نمیگنجد ممکن است خانه های ابدی مردمان این سرزمین باشند ! قبرهای کشویی ...!! تصورش هم برایم سخت و وحشتناک است(1 . 2 ) به آدمها فکر میکنم: خوبها ٬ خیلی خوبها ٬ بدها و خیلی بدها ٬بداخلاقها ٬ خوش اخلاقها ٬ چاقها ،لاغر ها، قدبلندها، کوتاه قدها و قس علی هذا ! صدای آقای الف مرا به خود می آورد: برو پایین نگاه کن... مات و مبهوت در حالیکه سرم را به علامت منفی تکان میدهم ٬ زیر لب میگویم: نه ..! و از وحشت چند قدمی عقب می آیم ... با خودم کلنجار میروم... یاد اینجا می افتم و تصمیم میگیرم برای تنبیه نفس ِ سرکشم  وارد اتاقک شوم ! خیلی تاریک است ... پله ی اول را در حالی پایین میروم که دستم را لحظه ای از 4 چوب در برنمی دارم!  پای راستم را بلند میکنم تا روی پله ی دوم بگذارم... اما وحشت و ترس آن را حدفاصل دو پله نگاه میدارد! پای چپ را محور میکنم و تمام تنم را خم میکنم تا صورتم روبروی یکی از حفره ها قرار بگیرد ... اینقدر تنگ و تاریک است که انتهایش دیده نمیشود ! تمام تنم از ترس عرق میکند و در دلم فریاد میزنم: وای ! با خودم  میگویم: آیا حاضری حتی برای ثانیه ای مقابل این خانه های نیم متری بایستی ؟! چه برسد که بروی و در آنها بخوابی !! به دنبال جواب نمیگردم ٬چون خیلی وقت پیش جواب منفی را گرفته ام ! به سرعت همان یک پله را بالا می آیم و نفس راحتی میکشم... آقای الف سعی میکند لبخندش را پنهان کند. خوشحالم که نشنید در دلم گفتم: خدایا شکرت که هنوز زنده ام!  بی توجه به او نگاهم را متمرکز میکنم به سویی که در انتهای این برجستگیهای خشتی٬ گنبدی طلایی رنگ ٬در میان گلدسته های نورانی اش میدرخشد(عکس) چشمانم پر از اشک میشود و در دل میگویم: قول میدهید تنهایم نگذارید ؟؟

p.s: "وادی السلام" قبرستانی است در نجف ٬ نزدیک حرم حضرت علی (ع) که حضرت هود و صالح و خیلی از بزرگان در آن دفن شده اند .

p.s.s: علیرغم همه ی حرفها ٬ نگرانیها،سرزنشها ٬حتی تمسخرهای اطرفیان و شنیدن این جمله از دوستان که: باورمون نمیشه تو اهل این چیزا باشی...خوشحالم از اینکه لذت این سفر رو با تمام وجود چشیدم و ای کاش میتونستم ایران بمونم و اربعین هم برم .امیدوارم یه روزی همه تون برین و حال من رو بفهمین :-(

هبوط

ابوالبشر را خوب می شناسیم ...

خطابش میکنیم " آدم " ...

حوا و آن مأکول ممنوعه را ...

شیطان را و بعد زمینی شدن را ...

همه را یادتان هست ؟

الان درست ۵ ساعت و ۱۰ دقیقه و ۳۳ ثانیه است که من از بهشت رانده شدم ...

امشب معنای "هبوط " را  خوب فهمیدم ...

فعلا همین ...

پی تشکر ویژه نوشت : سلام :-) . هنوز یکساعت نشده بود که خط ایرانم رو روشن کرده بودم و صدای مهربون بعضی از شماها  من رو مطمئن کرد در این خاکم . ممنونم از همه تون . از همه ی کامنتهای مهربونتون ٬از کامنتهای نامهربونتون٬ آفلاینها و ایمیلهاتون . واقعا نمیدونم چی بگم . هر چند از دیدن بعضی از این پیامها خوشحال نشدم اما در مقابل همه ی خوبیهای مکتوب هیچ بود . هیچی تو این دنیای مجازی لذت بخش تر از این نیست که وقتی نیستی و همه میدونن نیستی ٬ عده ای میان و هر روز یا یک روز درمیون اینجا خط به خط محبت مینویسن و تو میای و میفهمی فرق دوست با معرفت و واقعی ات رو با دیگران ... از اینکه خیلی ها رو نگران کردم هم یه عااااالمه شرمنده . نتونستم جواب کامنتها رو بدم و این نهایت بی ادبی بود در مقابل این همه محبت .حال جسمی ام زیاد خوب نیست ... خلاصه اونایی رو که خودشون میدونن خیلی دوست دارم .

دلگویه

۱)توهم یکی از بدترین امراضی است که بشر میتواند به آن مبتلا شود! (با حفظ احترام و پوزش از مخاطبین ذکور وبلاگ) نمیدانم چرا فراوانی این مرض ٬در جنس مذکر بیشتر است! نه اینکه اناث خدای ناکرده مستثنی باشندها! خیر ... فقط مثل ژن کچلی و کوررنگی انگار سازگاری اش با مردان بیشتر است! گاهی بندگان خدا برای خودشان آنچنان خیالبافی میکنند که اسم نبیره و نتیجه ی مشترک را هم در اوهامشان انتخاب کرده اند!

۲)دیروز چند ساعتی را با دوست خیلی خیلی عزیزم،مرجان ، گذراندم. با هم خندیدیم و از فکر نبودن کنار هم٬ چشمانمان پر از اشک شد . دوستی که در این مدت ِبی حوصلگی و دلگیری ام٬ سعی کرد لحظه های شادی را به من هدیه کند و علیرغم اینکه از ابتدای دوستی مان خیلی ها اعم از دوست و دشمن سعی کردند ٬رابطه و محبت بین ما را به شیوه های مختلف!  از بین ببرند٬اما هر روز رابطه ی ما عمیق تر شد. دوستی که وقتی صدای مهربان مادرش را میشنوم٬ یاد مادر خودم می افتم و هزاران خاطره ی شیرین دیگر برایم تداعی می شود . میخواستم عکس هدیه های زیبا و با سلیقه ی خودش و مادر و خواهر عزیزش را اینجا هم بگذارم٬ اما به دلایل بسیار منصرف شدم و فقط دلم میخواهد یک بار دیگر با تمام وجود بگویم شرمنده ی محبت تک تک شان هستم و هرگز محبتهای هیچ یکشان را فراموش نمی کنم.

۳)قضیه ی مار در آستین را شنیده اید؟ حتما شنیده اید ! ما ۲ تایش را تازگیها دیده ایم .

۴) اصولا خیلی سراغ حافظ نمی رویم. اما وقتی درموارد خاص به سرمان میزند که برویم ٬ با جان و دل می رویم . حتی اگر سر ۴راه  باشیم و دستمان فقط به دستمال کاغذی فال دار! و چشمان مظلوم کودکی که لابه لای ماشینها سرگردان است ،بند باشد! این روزها هم که حافظ سنگ تمام گذاشته ! یا ساز دل ما با نوای حافظ کوک شده یا حافظ  کوکِ سازش را به خاطر ِدل ِما عوض کرده . خلاصه که اینگونه شد!

۵)ما در زندگی یک مرامنامه برای خودمان نوشتیم که یکی از بندهایش این است که به روی خیلی ها لبخند بزنیم تا هیچوقت نفهمند از آنها دلگیریم . فکر کنم باید تجدید نظری در بندهایش بکنیم .هر چند پاک کردن نقش حک شده اش ، دلمان را بخراشد

۶)مدتی است به شدت کمرنگیم در وبلاگهای دوستان عزیزمان.به بزرگواری خودتان ببخشید. هر چند کمرنگی ما دیگران را هم کمرنگ کرده است .اما خب بگذارید به حساب مشغله و خستگی کارهای قبل از سفر و دید بازدیدهای مرسوم ... شاید هم  "home sick" شدن قبل از موعد !

p.s: امشب خیلی خوشحالم و حس سبکبالی دارم .گفتیم این حرفهایی که بیخ گلویمان مانده را هم این دم آخری بگوییم تا دیگر پَر وزن بشویم حسابی ! داشت یادم میرفت : حلال کنید از ته دل :-)

معصومیت از دست رفته !

چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک (المپیک معلولین)  ۹ نفر از شرکت کنندگان دو۱۰۰ متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این ۹نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم.
آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود .ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد. این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد.
هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند. یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون (عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر ۹نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و ۱۰ دقیقه برای آنها کف زدند.

شاید این ماجرا رو قبلا شنیده بودید٬ اما تکرارش ٬همچنان برای من جذابه و هر وقت میخونم یا میشنوم چشمام پر از اشک میشه و فکر میکنم ساعتها باید نشست و این صحنه رو دید و "درس زندگی" گرفت ! عقل و سلامتی ٬" ره آورد بارزش" در طی سالها زندگی بشر روی این کره ی خاکی " خودخواهی و خباثت"  بوده ...کاش معصومیت خود را نگه میداشتیم .. کاش "انسان" می ماندیم !

p.s: نسیم های رحمانی در زندگی همه میوزند فقط باید خود را در مقابلش قرار دهیم .

p.s.s:چند روز پیش ناهار مهمان چند نفر از دوستان وبلاگی بودیم و سومین ازدواج وبلاگی رو هم تبریک گفتیم.هم برای این عزیزان آرزوی خوشبختی میکنم و هم از میزبان مهربان و دوست داشتنی بابت پذیرایی شون ممنونم :-)

ابراهیم عشق

در عید قربان من

با زمزم اشک تطهیر کن

و از محبت احرام ببند و در طواف کعبه ی قلبم در آی

که ابراهیم عشق

سنگ سرخ اولینش را

بر دیواره ی سینه ام نشانیده است .

p.s:بهانه ی دست دست کردنمان برای نرفتن ٬ دلی بود که بی تاب بدرقه ی شما بود . در کمال ناباوری گویی قرار است مرهمی باشید مثل همیشه . روز عرفه ٬دعای عرفه و سرزمین کربلا ...

p.s.s:دو سه هفته ای میشه میخوام بابت محبت دوست مهربون و عزیزم ، ازش تشکر کنم .فاخته ی عزیزم بابت  این هدیه قشنگ و ارزشمند ازت ممنونم . بهترین چیزی که میشد از تو یادگار داشته باشم همین بود :-*

حس خوب تکنولوژی ! :-)

اولین روزیکه صاحب یک خط تلفن همراه شدین یادتونه ؟ اولین گوشی تلفن همراهی که خریدین ؟ جه حسی داشتین ؟ این اولین های من برمیگرده درست به ۱۰ سال پیش !

اون روزا تقریبا هیچ کس تلفن همراه نداشت. خط همراه اول خیلی گرون بود و گوشیها بدون هیچ امکاناتی ، قیمتهای نجومی داشتن. حتی یادمه قبلترش گوشیهایی بود که اندازه ی تلفن های بی سیم خونه بود! مشکی رنگ و بزرگ!  اون روزا بابا گفته بود یا براتون ماشین میخرم یا تلفن همراه ! و من و خواهرم ماشین رو انتخاب کرده بودیم! و صاحب یه پراید مشکی هاچ بک با یه شماره پلاک رند شده بودیم!روزای هفته رو تقسیم کرده بودیم. ۳ روز  مال من بود و ۳ روز مال اون . قبلش هم ماشین مامان . اینقدر خوشحال بودیم که خدا بدونه ! اما خب شراکت تو اون سن ، خیلی سخت بود.گاهی دعوامون میشد و گاهی به نفع هم می کشیدیم کنار. دعواهامون بیشتر سر بنزین ماشین و تمیزی اش و قرار روزانه مون بود ٬که مجبور به عوض کردنش می شدیم . از اونجاییکه بابا ته دلش نمیخواست برای ما ماشین بخره و میخواست ما تلفن داشته باشیم ، بعد از شور و مشورت با مامان گرامی تصمیم گرفتن تلفن رو هم به لیست دارایی هامون اضافه کنن! ما هم کلی ذوق مرگ بودیم که صاحب هر دوتاش شدیم! ازز همه جذاب تر این بود که با اینکه من چند روزی تهران نبودم ٬ بابا تماس میگرفت و در مورد شماره های موجود ازم نظر میخواست . اینکه احترام میذاشت به خواست من٬ خیلی برام ارزشمند بود . بگذریم. یه شماره ای رو انتخاب کردم و چون تهران نبودم٬ اون رو به نام خواهرم خرید و خط خواهرم رو به نام من! بماند که بعد از یکسالی بابا گفت اینجوری نمیشه و خط هاتون رو عوض کنید و هر کس اون شماره ای که به نامش هست رو برداره ! و ما با ناراحتی تن به این موضوع دادیم . اون خط ۹۱۱که بعدا ۹۱۲ شد !  اولین چیزی بود که به نام خودم بود و به قول معروف تنها داراییم بود .

از سفر که برگشتم دیدم روی میز تحریر اتاقم٬ گوشی تلفن همراه دلخواهم رو٬ با یه دیزاین قشنگ چیدن! هر وقت یاد اون لحظه میفتم، چشمام پر از اشک میشه . نه به خاطر گوشی! به خاطر اون محبتی که درپس اون بود. چون علیرغم گرونی اش ، به خاطر دل من خریده بودش و با کلی تزیین و خیلی خوشگل چیده بودش. یادش بخیر . روزای خیلی قشنگی بود.تو کل دانشگاه ما ، فقط من و یک پسر دیگه تلفن همراه داشتیم ! با توجه به اینکه تقریبا کسی هم ماشین شخصی نداشت و من با ماشین می رفتم ، اوایل روم نمی شد گوشیم رو تو دانشگاه در بیارم! همچین تو کیف و جیبم قایم میکردم که انگار تو مدرسه ام و مدیر و ناظم اگه ببینن ازم میگیرن!نمیخواستم بچه ها فکر کنن میخوام پز بدم یا تو دلشون حسرت بخورن،نمیدونم شاید اینطور هم نمیشد.یه سال بعد تو دانشگاه خیلی های دیگه تلفن دار شدن و دیگه تقریبا عادی شده بود و من راحت تر بودم .با اون گوشی خاطرات خیلی زیادی داشتم .بعد از اون حس قشنگی که بابا برام ایجاد کرده بود، خاطره ی پررنگ بعدیش این بود که پسری که بهم علاقه داشت٬ به سختی پول جور کرد و رنگ نقره ای اون گوشی رو خرید.شاید مسئله ی مهمی نباشه، اما برای من اون روز این کارش خیلی ارزش داشت و ۱۰ ساله که دوستی خالصانه اش علیرغم هیچ احساس خاصی ادامه داره  :-)

p.s: در راستای انرژی منفی پست قبل گفتم انرژی مثبت بدم خنثی بشه! :دی  در ادامه مطلب هم عکسهای این نوستالوژی دوست داشتنی من رو ببینین. شما هم اگه دوست داشتین از خاطره ی خودتون بنویسین .

ادامه نوشته