مهدیه اپیلاسیون کاری حرفه ایه ... حدودا ۳۴-۳۳ ساله و آذری زبان ... از مادر شوهرش این حرفه رو یاد گرفته و از بغل همین کار صاحب خونه و یه تویوتا کَمِری هم شده ! محل کارش٬شبیه اورژانس بیمارستانهای دولتیه! چند تخت کنار هم که پاراوانهای سفید بیمارستانی آنها را از هم مجزا کرده و پرده ی آبی رنگ ضخیمی هم٬ کل تختها رو از چشم مشتریان منتظر پوشونده. پشت سر هم حرف میزنه و مشتریانش رو تشویق میکنه به انجام این کار! در جواب غرغر یکی از خانمها نسبت به دردناک بودن این کار میگه: من دخترم را از ۳ سالگی اپیلاسیون کردم و الان که ۷ ساله شده تقریبا دست و پایش هیچ مویی نداره!! جمله اش تمام نشده ٬ سکوتی سنگین فضا را در برمیگره ...من هم هنگ کرده ام... نفسم حبس میشه و با تعجب به اطرافیانم نگاه میکنم... بقیه هم دست کمی از من ندارن... یکی از مشتریان همیشگی اش میگه : جدی میگی؟؟؟ و مهدیه با افتخار میگه: آرررره ...!

نمیتونم جلوی خودم رو نگه دارم ... بهش میگم: دخترت چه جوری این درد رو تحمل میکنه ؟؟ با لبخندی جواب میده : اینقدر جیغ و داد میکنه که میره تو کُما !!!!!

بعد هم پشت سرش شروع میکنه از مزیت این کار گفتن....دیگه صداش رو به وضوح نمیشنوم... عضلات بدنم منقبض شده ... تنم درد گرفته  و زبانم قفل شده ....از تصور صحنه جیغ و داد دختر بچه ی مظلومی که مادرش به جان تن نحیفش افتاده حالم بهم ریخته .... بغض گلوم رو گرفته و هزاران علامت سوال توی ذهنم بوجود اومده ...

صدای مهدیه را دوباره میشنوم :

... وقتی دخترم به دنیا اومد تمام تنش پر مو بود ... موهای سرش تا روی شونه هاش اومده بود ... موهای روی گوشش پیچ خورده بود و رفته بود داخل گوشش ٬ عین میمون بود !!!! الان ۷ سالشه ... هر چند ماه یه بار این کار رو می کنم و خیلی موهای دست و پاش کم شده ... من بدم میاد از دختر پشمالو !!....

من هم بهت زده به صورت مهدیه نگاه میکنم ... فضای اون سالن برام مثل جهنم شده ...به چشمم یه زن سنگدل و بیرحم میاد که همه رو سلاخی میکنه ...! دلم میخواد بهش بگم بچه را میکُشی و خوشگل میکنی! اما روانش را نابود ...!!!! دلم میخواد بدونم دختر مهدیه در مورد مادرش چی فکر میکنه ... ؟؟ دوست دارم بدونم واقعا در آغوش مادرش آرامش میگیره ؟ واقعا کنار اون مادر احساس امنیت میکنه ؟؟ ..... اصلا واژه ی " مادر" برای دخترش تداعی کننده ی چیست ؟؟ .... آخه زیبایی ظاهری به چه قیمتی ؟؟ دختری که کودکی پر از اضطراب و وحشتی رو گذرونده ٬ آیا میتونه زندگی آرومی داشته باشه ؟؟ آیا وجودش پر از عقده و حقارت نمیشه ؟؟ شاید هم بزرگ بشه و از خوشحالی اینکه مجبور نیست ماهی یکبار٬ درد اپیلاسیون را تحمل بکنه٬ دست و پای مادرش رو ببوسه !!!!  ....... واقعا نمیدونم .....فقط این رو میدونم که از اون روز ٬ هنوز این موضوع از ذهنم بیرون نرفته ...و چقدر این چند روز به یاد واژه هایی مثل : انجمن حمایت از حقوق کودکان و حقوق بشر و کودک آزاری و ... میفتم .....!!!