درد دل این روزها !
اومدم یه پست با حرفای اساسی بنویسم٬دیدم حسش نیست و خیلی وقته جای حرفهای خودمونی خالیه و همه اش حرف جدی میزنم. دلم برای پستهای موردی تنگ شده بود!
۱) یه هفته ای میشه تاریخ بلیطم رو عوض کردم و کمی عقب تر انداختم. مقدار زیادی از وسائلم رو دادم خواهرم برده . تو این یه هفته که خواهرم نیست٬ به اندازه ی چند ماهی که مامان نبود٬ باهاش درد دل کردم و حرف زدم . خیلی کیف داد! دوتایی با هم غذامی خوریم و خاطرات گذشته ها رو مرور میکنیم ! بابا هم هر روز چند ساعتی با ما تبادل اطلاعات میکنه و دنبال یه خونه ی مناسبه که نزدیک دانشگاهم باشه .کارای باقی مونده ام خیلی زیاد شده ! پروژه ی شرکت٬ رو باید تا اول مهر تحویل می دادیم که متاسفانه نشد و کار من هم این وسط گیر کرد. امیدوارم زودتر تموم بشه و من خلاص بشم !
۲) چند روز پیش اولین تصادف زندگیم رو کردم! بعد از ۱۰/۹سال رانندگی!!! البته یه "بچه تصادف" بودا ! منم مقصر نبودم! ماشینم هم زیاد چیزی نشد! طرف مقابل یه وانت بود که بیمه نداشت و پلیس میخواست ماشینش رو ببره پارکینگ! کلی ابراز بدبختی کرد و منم رضایت دادم تا پلیسه قبول کرد نره پارکینگ و چند روز اسیر نشه ! اما الان پشیمونم! میگم کاش رضایت نداده بودم و مجبور میشد بره ماشینش رو بیمه کنه! به قول پلیسه٫ ماشین بدون بیمه ٬عین ماشین بدون ترمزه! تازگیها فهمیدم دل رحمی بدجوری به ضرر آدمه !!
۳) هرچند دیر٬اما به شدت به این نتیجه رسیدم که دیگه با هر کسی مثل خودش رفتار کنم! همیشه به همه میگفتم با آدمها اونجور که شایسته ی خودته رفتار کن ... اما الان فهمیدم این جماعت ظرف وجودیشون اندازه ی یک انگشتانه است! لذا هیچ تلاشی نمیکنم که با دیگران با محبت همیشگی رفتار کنم و به همه یکسان احترام بذارم! از قدیم گفتن : محبت که از حد بگذرد٬ نادان خیال بد کند ! قدیمی ها خیلی چیزهای خوبی میگفتن ها چرا ما جدیدی ها عبرت نمیگیریم؟ بگذریم .
۴) این روزها اینقدر لابه لای ۲۰ سال خاطرات ِگذشته ٬ غلت زده ام که امروزم رو فراموش کرده ام ! دلیلش هم اینه که وسائل انباری و کمدهای خونه ی قدیم رو آوردیم خونه ی مادربزرگ ٬چون مامان اجازه نداد ببرمشون خونه ی فعلی مون و من هم دو ماه گذشته درگیر کارهای بهزیستی بودم و نشد بهشون رسیدگی کنم و حالا که مامان هم هست ٬فشار مضاعف شده و دیگه راه نداره همونجوری ببرم بذارم تو کمد یا انباری! هرچند تا حالا ۴ تا کارتن خاطره درست کردم! برای همینه که به شدت سرم شلوغه و زیاد وقت نت ندارم و مهمتر اینکه ترجیح میدم اوقات بیکاری ام رو با دوستانم بگذرونم و تفریح کنم . این وسط دلم یه مسافرت خوب هم میخواد ٬دوستانم هم به شدت لطف دارن٬یکی میگه دوسه روز بیا رشت ٬یکی میگه یزد ٬ یکی دیگه میگه شیراز ٬یکی میگه اراک ٬یکی میگه اصفهان ٬یکی میگه بریم محمود آباد و یکی هم این وسط میگه بریم ترکیه یا مالزی !!
۵) باید برم دندون پزشکی ! اما نمیدونم چرا نمیرم !! همیشه از بچگی ام متنفر بودم از دندون پزشکی ! ۳/۲ تا دکتر دیگه هم باید برم ! اصلا از دکتر بدم میاد .... حتی اگه بدونم مشکلی ندارم .... حوصله ی اینکه بشینم تا نوبتم بشه رو هم ندارم ...مصیبتیه !
p.s: آدمها مثل شن میمونن! هرچه بیشتر سعی کنی تو دستت نگهشون داری، سریعتر از لای انگشتات لیز میخورن . همون بهتر که اصلا سعی نکنی نگهشون داری ....
p.s.s: خیلی از دوستان معترض شدن که قالبم سنگینه و با موبایل که تقریبا باز نمیشه و همینجوری هم سخت باز میشه . قالبم در اصل این قالبه که فقط عکس هدر و منوهاش عوض شده و به نظرم محاس زیادی داره . ایشالا به زودی یه هدر سبک میذارم . هدرهایی که دارم یا سنگین ان یا دوسشون ندارم . خلاصه شرمنده یه کمی تحمل کنین درست میشه ; -)
شیشه دل از کفم افتاد ،گفتم : "هی" بگیر !