۱)توهم یکی از بدترین امراضی است که بشر میتواند به آن مبتلا شود! (با حفظ احترام و پوزش از مخاطبین ذکور وبلاگ) نمیدانم چرا فراوانی این مرض ٬در جنس مذکر بیشتر است! نه اینکه اناث خدای ناکرده مستثنی باشندها! خیر ... فقط مثل ژن کچلی و کوررنگی انگار سازگاری اش با مردان بیشتر است! گاهی بندگان خدا برای خودشان آنچنان خیالبافی میکنند که اسم نبیره و نتیجه ی مشترک را هم در اوهامشان انتخاب کرده اند!

۲)دیروز چند ساعتی را با دوست خیلی خیلی عزیزم،مرجان ، گذراندم. با هم خندیدیم و از فکر نبودن کنار هم٬ چشمانمان پر از اشک شد . دوستی که در این مدت ِبی حوصلگی و دلگیری ام٬ سعی کرد لحظه های شادی را به من هدیه کند و علیرغم اینکه از ابتدای دوستی مان خیلی ها اعم از دوست و دشمن سعی کردند ٬رابطه و محبت بین ما را به شیوه های مختلف!  از بین ببرند٬اما هر روز رابطه ی ما عمیق تر شد. دوستی که وقتی صدای مهربان مادرش را میشنوم٬ یاد مادر خودم می افتم و هزاران خاطره ی شیرین دیگر برایم تداعی می شود . میخواستم عکس هدیه های زیبا و با سلیقه ی خودش و مادر و خواهر عزیزش را اینجا هم بگذارم٬ اما به دلایل بسیار منصرف شدم و فقط دلم میخواهد یک بار دیگر با تمام وجود بگویم شرمنده ی محبت تک تک شان هستم و هرگز محبتهای هیچ یکشان را فراموش نمی کنم.

۳)قضیه ی مار در آستین را شنیده اید؟ حتما شنیده اید ! ما ۲ تایش را تازگیها دیده ایم .

۴) اصولا خیلی سراغ حافظ نمی رویم. اما وقتی درموارد خاص به سرمان میزند که برویم ٬ با جان و دل می رویم . حتی اگر سر ۴راه  باشیم و دستمان فقط به دستمال کاغذی فال دار! و چشمان مظلوم کودکی که لابه لای ماشینها سرگردان است ،بند باشد! این روزها هم که حافظ سنگ تمام گذاشته ! یا ساز دل ما با نوای حافظ کوک شده یا حافظ  کوکِ سازش را به خاطر ِدل ِما عوض کرده . خلاصه که اینگونه شد!

۵)ما در زندگی یک مرامنامه برای خودمان نوشتیم که یکی از بندهایش این است که به روی خیلی ها لبخند بزنیم تا هیچوقت نفهمند از آنها دلگیریم . فکر کنم باید تجدید نظری در بندهایش بکنیم .هر چند پاک کردن نقش حک شده اش ، دلمان را بخراشد

۶)مدتی است به شدت کمرنگیم در وبلاگهای دوستان عزیزمان.به بزرگواری خودتان ببخشید. هر چند کمرنگی ما دیگران را هم کمرنگ کرده است .اما خب بگذارید به حساب مشغله و خستگی کارهای قبل از سفر و دید بازدیدهای مرسوم ... شاید هم  "home sick" شدن قبل از موعد !

p.s: امشب خیلی خوشحالم و حس سبکبالی دارم .گفتیم این حرفهایی که بیخ گلویمان مانده را هم این دم آخری بگوییم تا دیگر پَر وزن بشویم حسابی ! داشت یادم میرفت : حلال کنید از ته دل :-)