میخواهم بدون اِندینگ بنویسم !
میخندی و همراهش میشوی ... شاید با دل و احساس خیلی چیزها را بفهمد ... نمیفهمد!
پای عقل و منطق را وسط میکشی .. ادله و برهان می آوری ... میشنود ... میفهمد ... اما بازهم برایش فرقی نمیکند!
عصبانی میشوی٬ داد میزنی..شاید امیدش از تمام محبت ومهربانی تو قطع شود...نمیشود!
بی محلی میکنی ... سکوت میکنی ... شاید توان دیدن کم محلی ات را نداشته باشد و غرورش اجازه ی ماندن ندهد ...برایش فرقی نمیکند ! توهین میکنی ٬ هر آنچه را نمیخواهی میگویی ...حتی عذاب وجدان بعدش را هم تحمل میکنی ....شاید این بار تخم کینه و نفرت را در دلش بکاری ... باز میبینی جوانه ی محبتت از جای دیگری رویید!
رابطه ات را قطع میکنی ٬ تمام و کمال ... تلاشش را صد چندان میکند ! خودت را به در و دیوار میکوبی تا او خودش را به در و دیوار نکوبد... اما فقط خودت له و لورده میشوی و او همان است که بود ... هر روز از تو میگوید ... به یاد تو میخوابد ... به یاد تو میخورد ... به یاد تو مینویسد ... و تو میفهمی ریشه ی این درخت محکم تر از آنی است که تو یا هر کس دیگری بتواند آن را از بیخ بکند!
با خودت میگویی شاید وقت تسلیم است...! و بعد در دلت میگردی به دنبال نشانه ای ٬ کورسویی و دانه ای برای رویاندن ... میبینی آنچنان تو را آزرده که اصلا جایی برای رها شدن از این آزردگی نیست ! و بعد با خودت زمزمه میکنی :
گاهی فقط جای زخم نیست که یادآوری تلخ از رنجیدگی است ... گاهی اثری ماندگار است در تقویم زندگیت ... آنهم در جایی که باید بهترین هایت شکل میگرفت ...
اما همچنان از دیدن لحظه هایی که او خودش را عذاب میدهد ٬ در عذابی ... شاید وقتش رسیده باشد یک پایان خوب برایش بنویسی رفیق ... پایانی که ارمغانش آرامش باشد ... حداقل برای خودت ... نه برای من !
یک هپی اندینگ ...
شیشه دل از کفم افتاد ،گفتم : "هی" بگیر !