موشهای آزمایشگاهی !
استاد از جلسه اول خیلی جدی با دستیارش که دانشجوی دکتراست وارد کلاس میشه. شخصیت خشک و جدی ای داره. قوانین کلاسش را میگه. درس میده و میره ! ما هم تو دلمون میگیم خدا تا آخر ترم بخیر کنه .جلسه دوم بدتر از قبل. جلسه سوم کلاس ٬بعد از دقایقی با لحنی خیلی جدی میگه: کیا درس جلسه قبل رو مطالعه کردن؟ ردیفهای جلو بنشینن. متاسفم برای اونایی که مطالعه نکردن برن عقب بنشینن! یک دقیقه بعد: تمام وسائل الکترونیکی (موبایل ٬ لپ تاپ٬ تبلت ٬ نت بوک و...) رو خاموش کنین و بیارین بذارین روی میز من! (بچه ها با صدای آروم اصوات معترضه از خودشون تولید میکنن) استاد ادامه میده: گفتین کیا مطالعه کرده بودن ؟ بنشینن سمت راست. بقیه سمت چپ! هر چیزی روی لباستون اضافه هست در بیارین (شال ٬ ژاکت و ...) همه همدیگه رو با تعجب نگاه میکنیم. اینقدر استاد لحنش جدیه و خودش هم بد اخلاق که کسی جرات نداره حرفی بزنه. استاد : کتابهاتون رو بذارین زمین! هیچ چیز روی میز نباشه. کفشهاتون رو در بیارین! یکی از دختران کلاس با ترس و لرز میگه: من راحت نیستم کفشهام رو دربیارم. استاد:راحت نیستی از کلاس برو بیرون و دیگه هم برنگرد! دختر با اکراه کفشهایش را درمیاره! دیگه رسما داشتیم پس میفتادیم! کسی جرات نداشت تکون بخوره . بعد هم با صدای بلند گفت: کس دیگه ای هست اعتراضی داشته باشه بلند بشه بره بیرون ! ۴۵ دقیقه انواع دستورات غیر عادی رو داد. از نوشتن یه متن بیخود روی تخته تا رونویسی و درخواستهای بی منطق و ....
همه عصبی و کلافه شده بودن... تو ذهنشون پر از علامت سوال بود! دلیل این رفتارها چیه؟ دانشجوی دستیار هم کنار استاد نشسته بود و همینطور به ما نگاه میکرد و گاهی لبخندی از سر همدردی میزد و چیزهایی مینوشت. دختری که اعتراض داشت زیر لب میگفت :چرا استاد اینجوری میکنه ؟ یعنی چی؟ استاد باز با صدای بلند گفت: چیزی گفتین ؟ اگه کسی حرفی داره بلند بزنه ! کلاس در سکوت مطلق بود.نمیدونم چرا با اینکه هیچوقت جای سرباز و فرمانده اش نبودم ٬ اما احساس میکردم تو پادگانم! باز هم سکوت... به صورت تک تک ما خیره میشه ! سنگینی نگاهش غیر قابل تحمله ... به طور رندوم از بچه ها سوال میکنه و میگه فقط در دو خط جواب بده! اینقدر ایراد میگیره و نمره منفی میذاره که داشتیم سکته میکردیم. کتابها روی زمین بود و حتی نمیشد یه نگاهی بندازیم! بعد هم برگه اول تست رو بهمون داد و گفت ۲۰ دقیقه وقت دارین. بعد از اون برگه دوم رو داد و گفت ۵ دقیقه وقت دارین! سوالهای برگه دوم حول این موضوع بود که: چرا کارهایی که گفتم رو انجام دادین؟ اگر استادتون نبودم انجام میدادین ؟ کدام درخواست غیر عادی ترین و کدام عادی ترین بود و خلاصه ....بعد که برگه ها رو جمع کرد ٬ دختری که اعتراض کرده بود رو صدا کرد و رو به بچه ها گفت: این یک تست بود و این خانم هم دوست من بود! ازش تشکر کرد و دختر هم با لبخندی کلاس را ترک کرد . استاد گفت حالا میتونین راحت باشین. کفشهاتون رو بپوشین و وسائلتون رو بردارین. ما هم دقیقا عین بستنی وارفته! حس کسی را داشتیم که بهش گفتن: شما در مقابل دوربین مخفی هستید!! :دی بعد از اینکه همه نفس راحتی کشیدن روش اصلی کلاسش رو توضیح داد و گفت میتونیم بریم !
هفته بعد نتیجه تستها رو به صورت خصوصی در اختیارمون قرار داد و میبینم زیر نتیجه من نوشته در ساعتهای حضورش در اتاق بهش مراجعه کنم. همون روز میرم.از در که وارد میشم٬ خیلی گرم استقبال میکنه. اینقدر مهربون شده که باور نمیکنم این همون استاد سه جلسه قبل باشه. تستم رو میذاره جلوم و میگه تو خیلی تحمل و توانت زیر فشار بالاست و فکر میکنم آدم صبوری هستی. نقاط قوت و ضعفم رو توضیح میده و بعد هم میگه من تعدادی از بچه ها رو انتخاب کردم برای همکاری با ما . البته اگر دوست داری. داشتم از ذوق میترکیدم. سعی میکردم خوشحالیم رو تابلو نکنم که میخنده و میگه : هیجانت رو نشون بده! میخوام ببینم! منم میخندم و سرم رو پایین میندازم. خلاصه بعد از اینکه برام توضیح میده که چه کاری قراره بکنیم٬ یکسری فرم بهم میده تا پر کنم و براش بیارم! از دفترش که میام بیرون احساس خستگی و سبکی رو باهم دارم ....چه هفته جالبی بود !
شیشه دل از کفم افتاد ،گفتم : "هی" بگیر !