سه سال گذشت ... سه تا ۳۶۵ روز از اولین باری که سطر به سطر کاغذهای کاهیم را با شما تقسیم کردم ... 

یادش بخیر... زمستان ۸۷ بود ٬ خواننده وبلاگ دیگرم بود. رفیق بود. همراه و مشاور. با اینکه فرسنگها دور از من بود و ندیده بودمش اما انگار سالها بود میشناختمش.اینجا را با هم ساختیم و در و دیوارش را رنگ و لعابی دادیم و اسمش را گذاشتیم " کوچه پس کوچه های دلم " ...گذشت و گذشت ... بر آن شدم تا نقش دیگری روی کاغذهای کاهی ام بکشم و همه چیز را تغییر دهم. میخواستم خانه دیگری بسازم اما اینجا برایم یادآور رفاقتی بکر و خالصانه بود و حرمت داشت... قسمتی از آرشیو را پاک کردم و قسمتی را ثبت موقت و از آن پس این خانه  بیش از قبل حس خوبی را برایم به ارمغان آورد.حسی از جنس آرامش٬سادگی٬ تواضع و دور از تجمل .. یک حس خودمانی ... درست مثل یک برگ ِساده ی کاغذ کاهی ....و همین سادگی من را دلبسته کرد و بعدها زمان آن را تعدیل کرد .

و امروز... این منم که قدر دان همه کسانی هستم که در این مدت همراهم بودند. به در و دیوار این خانه رونق دادند٬ کنارم بودند و محبتشان را بی دریغ نثارم کردند٬لبخند را بر لبانم آوردند و لحظه های خوب برایم ساختند حتی به وقت ناراحتی . نمیدانم کلمات را چگونه باید کنار هم چید تا رنگ تملق نگیرند ...اما قلبا خدا را شاکرم بابت همه آنچه نصیبم شد ...

و اکنون دلم میخواهد مثل یک سر رسید کهنه ورق ورق به عقب برگردم .این بار با شما... با همه کسانی که حتی افتخار آشنایی با آنها را نداشتم و نمیشناسمشان. با همه کسانی که ردی از اسم و آدرسشان هم نیست.با همه آنهایی که وقتشان را به من هدیه کردند و انگیزه ام را برای نوشتن بیشتر ... اولین باری که با دل من همراه شدید و قدم به این خانه ی کوچک گذاشتید و حستان از کاغذ کاهی را به خاطر دارید ؟ میدانم پاسخ این سوال تقاضای زیادی است اما به رسم بزرگواری همیشگی ....