مدتها تعریفی از واژه ناموس در ذهنم نداشتم ..." ناموس"رنگ مردانه در ذهنم داشت و همیشه یاد آور مادر،خواهر، همسر و خلاصه جنسی زنانه در حیطه وابستگی خونی یا عاطفی مردانه بود...به مرور فهمیدم" ناموس " یکی از مهمترین اقلام ذهنی مردان است! به خاطرش دست به یقه میشوند و در هیاهوی دعوا الفاظ رکیک را به ناموس هم نسبت میدهند و همین آتش خشم طرف مقابل را شعله ورتر میکند! روی " ناموس"  تعصب دارند و حاضر نیستند کسی حتی ثانیه ای به " چشم برادری ! " نگاهش را معطوف به آنان کند و یا با آنها همکلام شود...فهمیدم حاضرند جانشان را کف دستشان بگذارند و مین و خمپاره و گلوله را به جان خرند تا " ناموس" شان در امان باشد... فهمیدم تجاوز به " ناموس" آنان را از مرز جنون میگذراند... حتی فهمیدم چرا بعضی از مردان "ناموسشان " را با هوس انگیز ترین ابزارها می آرایند و در معرض عموم به نمایش میگذارند! فهمیدم عقل و منطق برای " ناموس" کار نمیکند و خلاصه هر چه بزرگتر شدم فهمیدم " ناموس " برای مردان یعنی همه چیز ...

همه اینها زمانی برایم پررنگ تر شد که روزی در وجودم طعم یک " ناموس زنانه " را حس کردم ... آنچنان در برابرش تعصب چشمانم را کور کرده بود که کوچکترین انگی آثار خشم را در وجودم ظاهر میکرد ... یادم نیست نطفه این " ناموس زنانه " کی و کجا در ذهن من بسته شد ،اما خوب به یاد دارم اولین باری را که طعم تعصب مردانه را چشیدم ... فهمیدم میشود به سبک زنانه برافروخته شد و سینه چاک کرد ... فهمیدم در روزگار سنتی " اندرونی " چقدر برای مردان مایه آرامش بوده است ... فهمیدم چیزی به نام " رگ غیرت " وجود دارد که به بهانه  کوچکی متورم میشود ...فهمیدم وقتی میگویند "خون جلوی چشمانش را گرفته بود " یعنی چه ... فهمیدم تاب دیدن بی تفاوتی و بی غیرتی دیگران نسبت به ناموسم را ندارم ... فهمیدم حتی گاهی مانند مادری میشوم که دوست دارد چشمهایش را به روی عیبهای فرزندانش ببندد و نپذیرد که فرزندش ممکن است عیبی هم داشته باشد... فهمیدم کوچکترین توهین و تحقیری بیرون از خانواده ی این ناموس ، مرا مثل ماده شیری گرسنه  دیوانه میکند... و دردناک تر از همه فهمیدم هستند بی غیرتانی که مدتهاست آن را در هر فا.حشه خانه ای حراج کرده اند و اجازه میدهند هر لات بی سر و پایی در بسترش حظ وافی ببرد! نامش را عجیب سر زبانها انداخته اند و اصل و نسبش را به رخ مشتریان میکشند و جیبهایشان را از افسونگری اش پر پول میکنند!! و چقدر تلخ است که  فقط نظاره گر باشی و نتوانی کاری کنی و فقط گاه گاهی با خودت زمزمه کنی : وطنم... جان و تنم ... وطنم وطنم وطنم / این روزها خیلی یادت می افتم رفیق: سلامتی سه تن رفیق و ناموس و وطن !