... خواستم کاغذها را ببینم که مانع شد و گفت اول حرفهایم را گوش کن . سری تکان دادم و قبول کردم. گفت : همه چیز از همان یک تکه پیتزا شروع شد . در تمام عمرم اولین باری بود که کسی غذایش را با من سهیم میشد . اینجا ادمهای زیادی در محل کار یا دانشگاه دیده ام که حتی اگر نتوانند تا انتهای غذایشان را بخورند ، آن را دور می اندازند و حاضر نیستند به کسی تعارف کنند . تو آن روز این کار را کردی و بارها و بارها دیده ام که برای غذایت حرمت قائلی . روز دیگر از تو پرسیدم ساعت کاری ات تمام شده ، چرا نمیروی ؟ و تو  گفتی چون از زمان قانونی بیشتر استراحت کرده ام٬باید 10 دقیقه بیشتر کار کنم . روز دیگر دیر آمدی و با اینکه کسی نبود باز هم ماندی و جبران کردی . احساس کردم با بقیه فرق میکنی ...آرام آرام  فهمیدم به خاطر دینت و باورت اینگونه رفتار میکنی . هموطنانت به تو ایراد میگیرند  و تمسخر میکنند که چرا فلان غذا را نمیخوری یا فلان کار را نمیکنی و تو با لبخند و محبت دلیلت را توضیح میدهی و خلاصه تمام این سه ماه را جلوی چشمانم آورد .حس بدی داشتم ... از اینکه بدون اینکه نشان دهد مرا زیر نظر داشته  کلافه شده بودم .با لحن معترضانه گفتم : خب که چی ؟!!!!!!

 گفت : میخواهم آن دین و خدایی که باعث رفتار تو شده به من معرفی کنی ....تمام تنم یخ کرد ... قاشق غذا را رها کردم و تکیه دادم و به زور لقمه ی دهانم را قورت دادم . گفتم : چی گفتی؟؟!!!!! تو از من چه میدانی ؟ من نه خدا را درست شناخته ام و نه دینم را . هزاران نقص و اشتباه در رفتارم هست ...گفت برای من مهم نیست ... همانقدر که شناختی مرا هم سهیم کن ... کاغذ ها را باز کرد ...  یک قرآن کوچک به زبان انگلیسی و دست نوشته های ریز ریزش را که ما حصل سرچ های اینترنتی و مطالعات محدود و صحبتهای رد و بدل شده میانمان بود، بعلاوه لیست بلند بالایی از کتابهای مختلف را مقابلم گذاشت ... گفت میخواهم در این راه کمکم کنی .... چشمانم پر از اشک شده بود  ... تمام زندگیم با دور تند در ذهنم مرور میشد ...چند دقیقه ای در سکوت گذشت ... گفت: من فعلا میخواهم جواب سوالهایم را بگیرم و مطالعه کنم و فکر نکن تصمیم عجولانه ای گرفتم ... از کشورش و خانواده اش که مسیحیان سرسختی هستند میگوید... از اینکه سالیان پیش زمانی که در ابتدای جوانی بوده است شیفته دختری مسلمان میشود و به خاطر محدودیتهای دینی و مخالفتهای خانواده دختر از ازدواج با آن دختر محروم میشود ... از دختران غیر مسلمان امریکایی میگوید که با اینکه همسر دارند اما بیشتر وقتشان را با دیگران و زندگی مجردیشان میگذرانند و از ارزشی که زن مسلمان برای همسر و خانواده اش قائل است برایم مثالها میزند ... من مات و مبهوت فقط نگاهش میکردم و هیچ نمیگفتم ...گفت : کمکم میکنی ؟  مکث طولانی ای کردم و گفتم نه.... من نه شایسته ی این هستم و نه توانش را دارم ... اما میتوانم از کسی که راه و روش این کار را میداند بخواهم کمکت کند ... با خوشحالی و ذوق پرسید چه کسی؟ برایش توضیح دادم که ما یک مرکز اسلامی داریم که شخص موجهی در آنجا مسئول همین کار است ... اگر دوست داشته باشی قراری را هماهنگ میکنم و با هم میرویم ...یا شخص دیگری را میشناسم که پزشک است اما مطالعات دینی مفصلی دارد و سراسر آمریکا سخنرانی میکند .. هر کدام که بخواهی .... غذا را تمام کردیم و از رستوران بیرون آمدیم و یکساعتی راه رفتیم و از این مدت سه ماه گفت و اینکه چطور تصمیم گرفته دین خانوادگی اش را عوض کند و چه برنامه ای برای آینده دارد ...سوالهای مختلفی میپرسید و من هم با زبان الکن جوابش را میدادم ... از آن روز تا به امروز بزرگترین چیزی که ذهنم را مشغول کرده این است که یک تکه پیتزای بی مقدار ٬ میتواند خیلی ارزشمند شود .... و مهمتر از آن اینکه ما با همه ی ضعف ایمان و رفتارهای غلط و سستی مان ، هنوز در این دنیای کثیف به چشم دیگران بهترین می آییم و روزی صد بار با خودم میگویم ای کاش مدینه فاضله را خودمان میساختیم ....