ساعت ۶:۰۵ بعد از ظهر ۲۹ می ... با ۵ دقیقه تاخیر میرسم سر کلاس .جمعیت کلاس با حضور من ۱۲نفر میشود. استاد ، مرد میانسالی است با موهایی کاملا سفید ٬صورتی سرخ و فوق العاده پر انرژی . دو سه برگه A4 جلویم میگذارد . سیلابس درسی و برنامه کلاس و امتحانات تا آخر ترم ...بدون وقفه صحبت میکند و هر از گاهی نقبی به گذشته میزند و همزمان به یاد همسرش نیز هست! کلاس تا ۱۰ شب است و به همسرش قول داده ۱۰:۳۰ خانه باشد ! از مدارج و مدارک تحصیلی اش میگوید و بعد از نیم ساعتی شروع به تدریس میکند. ترم تابستان است و درسها خیلی فشرده! دو فصل را باهم تدریس میکند و ۱۰ دقیقه بینشان زنگ تفریح میدهد. از دو ساعت دوم تقریبا چیزی نمیفهمم ! کمی از صحبتهایش را ضبط میکنم . خوابم می آید ...هنوز ساعت خوابم تنظیم نشده است. گیج و منگم و ثانیه ها را میشمارم تا عقربه ها به ساعت ۱۰ نزدیک شوند ... حدود ۱۱۰ صفحه از کتاب ۲۰۰۰ صفحه ای این واحد را تدریس کرده است ... کتابش را نخریده ام ... ۲۱۰دلار بود ! استفاده شده اش هم از ۱۲۰ دلار به بالا .... ! وبسایتی را معرفی میکند برای بخشی از تکالیفمان . حدود ۱۰۰دلار هم باید حق عضویت بدهیم برای ورود به بخش تکالیف این واحد در آن وبسایت! مسخره اس واقعا ! دکان درست کرده اند ! ساعت حدود ۱۰ میشود و خوشحال از کلاس بیرون می آیم ... باران شدیدی میبارد ... خیلی شدید ... همه یا در حال دویدن هستند یا سریع راه میروند اما من آرام آرام قدم برمیدارم..به ماشین که میرسم تمام لباسم خیس خیس شده است و به تنم چسبیده ...قطعا سرماخوردگی ام بدتر خواهد شد ! مغزم هنگ کرده است ... درس سختی است ... وحشت تمام وجودم را گرفته است .... پیش نیازهای این درس را سالها پیش به زبان فارسی در ایران گذرانده ام ... خب پرواضح است که از کلاس هیچ نفهمم !! حدود ساعت ۱۱ شب به خانه میرسم ...توان انجام هیچ کاری را ندارم ... تنها کار مثبتی که میکنم این است که نمازم را میخوانم و بعد هم شروع میکنم به بالا پایین کردن صفحات مجازی تا فایل پی دی اف کتاب را پیدا کنم ...! موفق میشوم .. دانلود میکنم و در همان وضعیت پای لپ تاپ خوابم میبرد ... 

روز ۴ شنبه ... ساعت۶ صبح بیدار میشوم .. دلشوره ام تمامی ندارد ... نوشته های ریز ریز کتاب و نمودارها و تحلیل ها نگرانی ام را بیشتر و بیشتر میکند ...شروع میکنم به پرینت گرفتن از دو سه فصل اول ... حدود ۱۴۰ صفحه را پرینت میگیرم ...تعداد زیادی از تکالیف را باید تا روز یکشنبه برای استاد بفرستم ... ! تا شب با خودم کلنجار میروم و سعی میکنم  یخهای مغزم را باز کنم ...اما فایده ندارد ! هر چه به پایان روز نزدیک میشوم دلشوره ام بیشتر میشود ...! سرمای شدیدی خورده ام ... پشت سر هم عطسه میکنم و از چشم و بینی ام آب می آید ... ساعت ۱۱:۵۶ دقیقه ۴ شنبه شب است و من فقط ۴دقیقه وقت دارم تصمیم نهایی را بگیرم ... ادامه راه یا حذف واحد ! کلافه ام ... نشانگر موس را  روی آیکون drop می برم . چشمهایم را میبندم و فشار کوچکی میدهم ... به طرفة العینی واحد حذف میشود و دلشوره ی من تمام ! تمام ِ تمام ! با خوشحالی به دوستم زنگ میزنم و او را از تصمیمم مطلع میکنم .مکث میکند ٬ شاید هم هنگ میکند ! هیچ کس از من چنین انتظاری ندارد ! نه یارای سرزنش دارد و نه تاب تایید ! سکوت میکند و سکوتش به شدت آزاردهنده است ... میگوید تو از پسش بر می آمدی ... با لبخند شب بخیر میگویم و به این مکالمه پایان میدهم ... بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد ... راحت و آسوده خود را در لحاف نرم و گرمم میپیچم و آرام میخوابم ...!  نمیخواهم به " بعد " فکر کنم ... ! فقط خوشحالم که با یک کلیک ساده دنیای آرامش را امشب مهمان وجودم کردم ...کاش همیشه با یک کلیک آرامش به زندگیمان راه میافت ...کاش ....