از جنس فطرت
اصولا غیر هموطنان در این شرایط بهترند ! چون هیچ توقع ندارند که تو از شکم مادر همه چیز را بلد باشی یا هوش اضافی داشته باشی و یا احیانا کف دستانت را دقیق بو کرده باشی !!!! در تماس با شخص دوم فهمیدم که چنانچه گیج هم داشته باشم٬ باید بدانم چه مقدار باد در لاستیک بچپانم ! پرسیدم از کجا بدانم ؟! گفت:"نمیدانم! اما فکر میکنم ۳۲ خوب باشد!" گفتم: رسما خسته نباشی!! با خودم فکر کردم قطعا این شلنگ با این دسته مسخره اش باید " گیج" داشته باشد! توکل بر خدا نموده و ۷۵ سنت ناقابل را در دستگاه انداخته و شروع کردم به باد زدن و متوجه شدم که به هنگام قطع باد ٬ یک عدد میله فلزی از آن بیرون می آید و حجم باد را نشان میدهد! بعد از اینکه همه ی لاستیکها را ۳۲ کردم با دستانی سیاه و پیشانی عرق کرده ٬ سوار ماشین شدم و دیدم همچنان نوشته باد لاستیکها کم است و چراغ مذکور هم روشن ! داشتم فکر میکردم که چه خاکی به سرم کنم که دوست عزیز تماس گرفته و بعد از شرح ماوقع متوجه شدم که باید داخل درب راننده را چک کنم و آنجا نوشته که چقدر باید باشد ! نوشته بود ۳۳ ! و این یعنی ۷۵ سنت دیگر و باد زدن دوباره ی ۴ چرخ !! از لجم همه را ۳۴ کردم!! حقیقتش میخواستم از این ۷۵ سنت دوم٬ نهایت استفاده را ببرم٬ چون نصف زمان بادزنی اولی صرف کشف ماجرا شده بود! ضمنا اینها مینویسند ۳۳ که ما کار دست خودمان ندهیم ٬ قطعا یک حاشیه ایمنی دارد دیگر ! خلاصه دستگاه همچنان روشن بود و آماده ی باد زدن که تر و فرز ماشین را روشن کردم و دیدم چراغ کذایی خاموش شده و نوشته هم محو !
نفس راحتی کشیدم ...نگاهی به دستان سیاه و بعد هم صورتم انداختم ... با خودم فکر کردم این کار فشار روحی اش بیش از خستگی جسمی اش بود ... جنس این کارها با ما جور در نمی آید! هرچند تجربه خوبی بود و خیلی چیزها آموختم٬ لیکن اساسا نسوان را به امور مردانه چه کار ؟! بعضی کارها واقعا جنسشان مردانه است! اینقدر این جماعت ٬ جوگیر ِ شعارهای" تساوی حقوق زن و مرد " شده اند و حنجره هایشان را پاره کرده اند که واقعا باورشان شده مساوی اند! یکی نیست بگوید مگر این دو جنس ظاهرشان شبیه است که باطنشان؟! البته که منظورمان به هیچ وجه برتری یک جنس به جنس دیگر نیست ...! که همانا هر کدام نقشی در چرخه ی زندگی دارند و نقاط ضعف و قوت مخصوص به خود را دارند ... اما در این زمینه به شدت دلم برای فرهنگ سرزمین مادری تنگ میشود. حداقل مردان آن سرزمین برای خودنمایی و شوآف هم که شده نمیگذارند بانوان رنج و تعب و سختی جسمانی را به جان خرند (البته در اکثر مواقع ) ... حداقل این " لیدیز فرست " در میان جماعت نسل جدید و قدیم ٬ به فراخور حال و احوالشان رعایت میشود . باز نیایید از رنج و تعب و حقوق و ظلمی که سالها به زنان روا داشته شده اینجا بگوییدکه ما خودمان بهتر همه را میدانیم (اینجا هم آسمانش همان رنگ است) لیکن ترجیح میدهم نیمه پر لیوان را ببینم! ترجیح میدهم یاد لحظه هایی بیفتم که وقتی پنچر میشوی از هر قشری برایت با جک و آچار زانو میزنند ! میخواهد مسافر کش با معرفتی باشد که " همشیره " صدایت میکند یا جوانک ادوکلن زده ای که سرتاپایش لباسهای مارکدار است و از ماشین شاسی بلندش برای یاری تو پیاده میشود ... که شرف دارد به صاحب پمپ بنزینی که حتی لحظه ای به حکم انسانیت از زیر باد کولرش خارج نمیشود تا تو را راهنمایی کند که چه خاکی بر سرت بریزی ! ترجیح میدهم یاد مردانی از سرزمینم بیفتم که اجازه نمیدهند بانوان همراهشان بار سنگین بلند کنند٬تا به مردانی فکر کنم که وقتی بار سنگینی را در دستانت میبینند٬ تماشایت میکنند و از فاصله ی چند متری میپرسند : کمک میخواهی ؟!!!! ترجیح میدهم یاد مردانی بیفتم که میدانند جسم تو ٬ همانند روحت ظریف است و مراقبت میخواهد .... نه مردانی که تا کمی رئیست شرایط را بر تو آسان میگیرد ٬ هوارشان بلند میشود که پس تساوی حقوق زن و مرد چه میشود ؟!!!!
و البته هیچ خوشم نمی آید از زنانی که افتخارشان این است که لوله کشی میکنند، لوستر سقف را پایین می آورند ٬ هواگیری شوفاژ میکنند٬ پنچری میگیرند و دِرل به دست از در و دیوار خانه بالا میکشند ...که البته این "خوشم نمی آید" یک استثنای خیلی بزرگ دارد ! هستند زنان با شرافتی که چاره ای ندارند و زمانه بار سخت زندگی را بر دوششان گذاشته ... که از این بحث خارجند و بنده تمام قد در برابرشان به احترام می ایستم و میستایمشان ... لیکن اگر نیک بنگری روحشان به شدت خسته و شکننده است و هر باری ٬ چروکی بر صورتشان انداخته است ... مقصود کلی من زنانی است که به میل خود ادای مردها را در می آورند و فکر میکنند در هر شرایطی باید به دنبال " تساوی " باشند ...! که روز به روز به تعدادشان افزوده میشوند و خبر ندارند که چه آسان از فطرت لطیفشان دور شده اند ! شاید هم هیچوقت طعم لذت کاری را که خود از توانش قاصرند و مردان به راحتی انجام میدهند نچشیده اند ... نمیدانند چه لذت بسیاری نهفته است در اینکه تو بگویی : نمیتوانی و مردی با لبخند بگوید : اینکه کاری ندارد ! ... حال میخواهد به اندازه ی باز کردن در ِسفت یک شیشه ی خیارشور باشد ...!
شیشه دل از کفم افتاد ،گفتم : "هی" بگیر !