... وجدانمان به درد آمد و اجازه نداد که چند عدد مورچه طفلکی را نیست و نابود کنیم ... اما خب عقل هم حکم نمیکرد که پوست بستنی آنجا باقی بماند. لذا صرفا آن را برداشته و فکر کردم خب خودشان میروند دیگر ! تا آن موقع هم یک همزیستی مسالمت آمیز با مورچگان برقرار میکنم ... جای مرا که تنگ نکرده اند ! غافل از آنکه زیر سطل آشغال حصیری یک لشگر، شایدم یک گروهان مورچه بزم و عیشی برپا کرده اند ...!! به جرات میتونم بگم این همه مورچه در عمرم یک جا ندیده بودم ...! آنقدر از دیدنشان وحشت کردم که همزیستی مسالمت آمیز و مور ِدانه کش و قس علی هذا را فراموش کرده و همه را مهمان جارو برقی کردم ! تمام آن منطقه را پاکسازی کردم و خوشحال و خندان نفس راحتی کشیدم . همان شب لیوان شربتم را روی میز کنار تخت گذاشتم و در حد یک sign in کردن در مسنجر سرم را چرخاندم و به طرفة العینی دهها مورچه که واقعا نمیدانم از کجا خودشان را به سرعت به آنجا رساندند دیدم که داخل لیوان جمعند ! فردای آن روز هم در نقطه ی دیگری از خانه، بزم جانانه ای را میانشان مشاهده کردم . خوشحال بودم که پایشان به آشپزخانه باز نشده که به لطف ایزد منان آن هم شد! حتی در دستشویی و حمام که اثری از خوراکی و شیرینی هم نیست سر و کله شان پیدا شد ! سرتان را درد نیاورم ...

 تصمیم گرفتم عطای نیکی به مور دانه کش را به لقایش ببخشایم و به مبارزه اساسی بپردازم! رفتم "سَم مورچه" خریدم و هر جا که سوراخ ریزی میدیدم به امید اینکه ورودی لانه شان باشد ، سم ژل مانند میگذاشتم و به امید فرجی هر نیم ساعت یکبار به محل مراجعه میکردم تا شاید ستاد فرماندهیشان را کشف کنم ! جالب این بود که در تمام نقاط مورچه ها جمع شده بودند و بی حرکت و ثابت مانده بودند ( احتمالا مرده بودند دیگر؟ )... منم خوشحال که عجب فکر بکری و به یاری خدا به زودی زود ریشه شان برچیده میشود ! حتی برایشان دام میگذاشتم تا آنها را به در ورودی خانه برسانم و عذرشان را راحت تر بخواهم ! و جالب این است که بعد از چند ساعت که از خانه میرفتم بیرون و می آمدم،هیچ اثری از جنازه ها نبود !!!! انگار زنده ماندگانشان ، عجله بیشتری برای نعش کشی و کفن و دفن نسبت به ما انسانها دارند ! دو هفته آزگار (؟) نبرد نا جوانمردانه ی  یک نفر به هزاران نفر را در شرایطی ادامه دادم که نزدیک بود خودم را هم از خانه بیرون کنند و پرچم فتحشان را سر در خانه بزنند !!!!  هنوز بعد از این همه ژل و سم و وایتکس و مواد شوینده ای که خانه را با آنها سابیدم تا اثری از هیچ چیز برای بزم شاهانه شان نماند ، این موران زحمت کش در جای جای خانه، در تعداد کمتر که باز هم زیاد است دیده میشوند ! آنها رویشان زیاد است و من رویم زیاد تر ! هنوز گیو آپ نکرده ام ! همچنان به هر سوراخ سمبه و گوشه ای ژل مرگ مورچه میزنم و امید به عقب نشینی شان دارم ...! هرچند این مبارزه ناجوانمردانه برای من درسهای بزرگی داشت... جدای از اتحاد و زندگی گروهی و کار تیمی و سخت کوشی و غیره و غیره در این مورچگان، خاصیت خیلی مهمی در آنها هست که اگر یک هزارمش در من بود قطعا  نردبان ترقی را صدها پله یکی می پیمودم ! و آن هم " پشتکار " است ... پشتکاری مثال نزدنی که امان من را بریده ! یعنی تا الان فکر میکردم فقط گربه ها هستند که هر چه بهشان رو میدهی باز هم بیشتر میخواهند و هر بلایی سرشان می آوری،  باز هم چهارچنگولی از آسمان به زمین می آیند !  اما اکنون به این نتیجه رسیدم که مورچه ها روی گربه ها را سفید کردند !!!  حتی در خانه دشمن و با این همه فدایی و کشته باز هم حضورشان برقرار و مستدام است !!!مخلص کلام اینکه اگر جناب فردوسی همچون بلایی سرش می آمد قطعا این بیت از شعرش  را جور دیگری میسرایید یا حداقل جایش را عوض میکرد! :  خدا را بر آن بنده بخشایش است / که خلق از وجودش در آسایش است !!