من آن خاک بلاخیز ِ بلاگردانِ ایرانم(1)
من آن خاک بلاخیز ِ بلاگردان ِ ایرانم / من آذربایجانم ٬ پرورشگاه دلیرانم
بگو با خصم من گر بگسلد زنجیر چرخ از هم / مرا از جان ایران نگسلاند عهد و پیمانم
(استاد بسیج خلخالی)
سریالهای آبکی ماه رمضان همچنان پخش میشد و اختتامیه بازیهای المپیک آغاز شده بود....
در میان این همه هیاهو ...زمین تصمیم میگیرد بلرزد...نه یکبار.. نه دوبار ... چند بار... میلرزد و میلرزد و مردمانی از جنس سادگی به سادگی روی خاک می آرامند ...همان مردمانی که سالهای سال پیش زمانی که بحث جدایی آذربایجان از ایران بود ، نگذاشتند که ناموس وطن به تاراج رود ...
اخبار خیلی دیر منتشر میشود .... خیلی دیر ... خیلی دیرتر از دیر ....
در هیاهوی مصیبت و آشفتگی... یکی نشسته است روی صندلی، زیر باد خنک...میگوید: زلزله زده ها از دولت توقع کمک نداشته باشند....!! یکی نیست بگوید کی داشته اند؟؟ یکی نیست بگوید: نگران نباشید! ما عادت کرده ایم به دولتی که سالهاست از مردم توقع داشته است ...! اصلا کاش خیلی ها بودند تا خیلی چیزهای دیگر بگویند!
دیگری میگوید: این هشداری است برای زلزله قیامت!! بترسیم از زلزله قیامت!! و یکی هم نیست در این گیر و دار ، از ایشان من باب امر مقدس امر به معروف بسیار به موقع و به جا تقدیر کند!!! عده ای هم نشسته اند و تحلیل اخلاقی و اجتماعی برای علت آن میکنند و چیز را به چیز نسبت میدهند!!
یکی یکی صفحات را میبندم و به جمعه فکر میکنم... به جمعه ای که قرار است مثلا دست یاری همه در دستان خاک آلود و چشمان خیس این مردمان باشد... جمعه ای که باید امید به زندگیشان و همدردی به دلهای داغدیده شان هدیه شود ... جمعه ای که شاید باید جور دیگری باشد ... خیلی متفاوت تر از جمعه های دیگر ... اما افسوس که خیلیها ، خیلی برنامه های دیگر برای جمعه خودشان چیده اند ...!!
در دلم آرام میگویم کاش همین جمعه ...
همین جمعه ...
دست یاریت برای همیشه دستان ما را بگیرد ...
شیشه دل از کفم افتاد ،گفتم : "هی" بگیر !