Hot & Spicy
گاهی بعد از سالها برمیگردی به هیجان دوران نوجوانی... همان روزهایی که از ذوق یک احساس جدید و ناشناخته قلبت تند تند میزند و صورتت سرخ میشود ... همان روزها که دست و پایت را گم میکنی و دنبال فرصتی میگردی تا بهانه ای پیدا شود و دقایقی در سرخوشی ات غرق شوی... همان روزها که عین مجانین روبروی آینه با خودت حرف میزنی و هزاران رویا پردازی میکنی... روزهایی که دوست داری زیباتر و خوش لباس تر از همیشه بگردی و فکر میکنی لباس و کفش خوب تمام هویت توست ... همان روزها که توی ایوان و روی پشت بام دل به دل دختر یا پسر همسایه میدهی... روزهایی که یا عاشق استاد 40 ساله ات میشوی... یا معلم شیمی و فیزیک و یا حتی ممکن است دل به دل شاگرد مغازه سر کوچه هم بدهی... همان روزها که سپاه عقل و منطق و تجربه دیگران در برابر تو مثل تار عنکبوتی است که با حرکت آرام دستت پاره میشود... همه آن روزها را خوب به یاد دارند ...گاهی بعد از سالها تحصیل و تجربه و شناخت و عقل و درک و فهم و قس علی هذا دلت تنگ میشود برای داشتن آن حس مخلوط کودکانه - احمقانه ... اینکه بدانی احساست نه از سر عقل است و نه از سر تجربه ...هیجان ساده ای است که نگه داشتنش در وجودت تو را به وجد می آورد ....
برای من درست مثل غذای تند هندی میماند ... جان میکنی و عرق میریزی و پول در می آوردی و آنوقت مفت و مسلم میروی غذایی بخوری که بسوزی ... آنقدر بسوزی که گویی اژدهایی شدی و هر لحظه از دهانت قرار است آتش بیرون بیاید ... تا این بار نوع دیگری از شرشر عرق ریختن تجربه کنی و آب سرد بنوشی و باز هم بخوری و بسوزی و لذت هم ببری !! پول میدهی ... فلفل قرمز چیلی میخری و باز هم میسوزی ... آنقدر میسوزی که سیستم مغز و اعصابت از کار می افتد ....به راستی که حکایت غریبی است ...لذتی که در این سوختن وجود دارد ... هیجانش را دوست داری ... میدانی شاید حتی دستگاه گوارشت اذیت شود ... اما آن را با لذت سوختن تاخت میزنی... انگار تمام سلولهای بدنت به نشاط می آیند ...همه با هم مجلس پایکوبی در بدنت برقرار کرده اند ...گویی یک جور زور آزمایی است با خودت ! و همین است که تو را به وجد می آورد و وسوسه امتحان دوباره را در تو نگه میدارد ... و چه لذت بخش است وقتی ما آدم بزرگها ٬ تصمیم میگیریم ذوق کودکی را که چشمانش از داشتن یک آب نبات چوبی برق میزند ٬ در وجودمان تداعی کنیم ... و چه لذت بخش تر است وقتی در اوج یکی زندگی جدی و آرام ٬ شیطنت و برق نگاهت دیگران را هم به وجد آورد ... انگار آنها هم دلشان میخواهد حس این غذای تند را تجربه کنند ...
شیشه دل از کفم افتاد ،گفتم : "هی" بگیر !