عمو زنجیر باف...بله ! زنجیر منو بافتی...بله ! پشت کوه انداختی...بله! بابا اومده .....

هنوز طنین صداش توی گوشمه ... اول مهری نیست که اومده باشه و رفته باشه و من یادش نیفتاده باشم ! اون سالهایی که شناختمش مدرسه نمیرفتم . اما یادمه صدای گرم و مهربونش یه جوری بود که آرزو میکردم یه روزی کلاس اولی بشم ! دهه شصت ٬ دهه سختی بود. جامعه به شدت سنتی ایران در اوج جنگ و محرومیت و بدبختی بود و هنوز روانشناسان و آسیب شناسان اجتماعی روشهای نوین تربیتی رو تو جامعه مطرح نکرده بودن !و توی مدرسه ها٬ بچه ها به خاطر غلط دیکته ای یا شیطنت های کودکی تنبیه می شدن ! بچه هایی که نیمه اول این دهه به دنیا اومدن٬ ناز پرورده و لوس نشدن ! چون امکاناتی نبود به اون صورت که بخواد توقعشون رو ببره بالا ! بچه های دهه ۷۰ رنگ و لعاب خیلی چیزا رو دیدن. تو دهه شصت٬اون بود که با روش جدیدش معلمی رو دوباره تعریف کرد!هنوز هم یاد و خاطره اش تو ذهن خیلی از معلمهای کلاس اول حک شده٬ هنوز خیلی ها روش اونو دنبال میکنن. هر سال اول مهر ٬ با خودم میگفتم چرا نشونش نمیدن ؟؟ همیشه وقتی می رفتیم سر مزار پدربزرگم تو صحن شاه عبدالعظیم٬ سر خاکش میرفتم و  براش فاتحه میخوندم . امروز بعد از سالها یه چند دقیقه ای توی تلویزیون نشونش دادن !! چشمام پر اشک شد ....یادت بخیر و روحت شاد ! استاد نیرزاده  ی عزیز !

p.s: معلم کلاس اولم رو خیلی دوست داشتم اسمش خانوم پناهی آذر بود . شبیه خانوم رضایی مجری تلویزیون بود ٬که قبلن هم مجری برنامه کودکِ زمان ما بود ! اولین و آخرین تنبیه دوران مدرسه رو تو کلاس اون شدم . دو دست و یک پا بالا٬ گوشه کلاس ....! فقط آفتابه رو سرم نبود !! و جالب اینه که بعد از کلاس اومد گفت:" تو بهترین شاگرد من هستی ! من به خاطر فلانی تورو تنبیه کردم !! تا اون بفهمه من فرق نمیذارم ..." . شاید برای همین بود که تلخی اون روز برام تبدیل به خاطره شیرینی شد. کاش میدونستم کجاست و می دیدمش ...

p.s.s: روز اول مهر ٬ بچه ها یه شاخه گل می برن برای معلمهاشون ! اگه دوست داشتین بیاین امشب برای همه معلمها یا استادایی که حق به گردنمون دارن یه شاخه گل ببریم . برای اونایی که هستن٬ دعا کنیم و برای اونایی که نیستن فاتحه .