سوتی/بازی
کلاس پنجم دبستان بودم. نامه ای از مدرسه دادن بیارم خونه. مامانم خوند و امضا کرد.ازش درباره نامه سوال کردم .گفت:پرسیده بودن که دوست دارین فرزند شما در کلاسهای "تاریخ آمریکا " شرکت کنه؟ منم نوشتم: نه ! چون به در ما نمیخوره !! نامه رو چسب کاری کرد و من هم بردم مدرسه! فردای اون روز٬ناظم مون اومد٬من و یه پسر هندی و یه دختر مکزیکی رو از کلاس کشید بیرون و برد کتابخونه ! ما هم از همه جا بی خبر ٬نشستیم به کتاب خوندن! نیم ساعتی گذشت و من میخواستم برم دستشویی٬از جلوی کلاس رد شدم.کلاسهامون یه شیشه باریک عمودی روی در داشت که توی کلاس پیدا بود.دیدم چراغ کلاس خاموشه و ظاهرن فیلمی داره پخش میشه ! اومدم به اون دو نفر دیگه گفتم:بچه ها دارن فیلم می بینن! ما رو چرا نبردن؟خلاصه نشستیم باهم به مذاکره.بعد هم اومدن گفتن برین سر کلاس. حس کنجکاویم تحریک شده بود!از دوستم پرسیدم چه خبر بود؟گفت: فیلم دیدیدم!گفتم" چه فیلمی؟ گفت:یه فیلمی که نشون میداد بچه چه جوری به دنیا میاد!!گفتم:چه جوری به دنیا میومد؟؟شروع کردبه تعریف کردن فیلم! ظهر رفتم خونه.دست به کمر و حق به جانب به مامانم گفتم:مامان خانوم! شما که انگلیسی ات خوب نیست٬برای چی نامه های مدرسه رو میخونی؟! خب بده بابا بخونه! اون نامه هه مال تاریخ آمریکا نبود که! مال این بود که ببینیم بچه چه جوری به دنیا میاد! مامانم چشماش گرد شد.گفت: تو از کجا میدونی ؟ کل ماجرا رو براش تعریف کردم. مامانم سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه ! گفت:خب من چه میدونم! فکر کردم مال تاریخ آمریکاست! عصر هم که بابام اومد٬ماجرا رو براش گفتم. بابام هم با نیشخندی به مامانم گفت:وقتی انگلیسی بلد نیستی چرا نامه مدرسه رو میخونی؟! خلاصه به روی مبارک نیاوردن. فردا صبح اش رفتم مدرسه ! پیش همون خانوم ناظم.دست به کمر و حق به جانب ٬گفتم:مامان من انگلیسی اش خوب نیست!نفهمیده که نامه شما برای بچه به دنیا آوردن بوده! فکر کرده مال تاریخ آمریکاست! منم دوست دارم قسمتهای بعدی اش رو ببینم! زد زیر خنده.منو فرستاد سر کلاس. کل ماجرا رو برای دوستام تعریف کردم و یکی از دوستان خوش باور من هم ٬منو برداشت برد کتابخونه و یه کتاب که تو کلاس معرفی کرده بودن رو برام پیدا کرد و گفت: اینو بخون توش نوشته ! منم کتاب رو بردم خونه و خلاصه پس از مطالعه دقیق !! اومدم یه کاره٬ هم دسته گلی رو که به آب دادم با آب و تاب تعریف کردم و هم گفتم :تو این کتابه نوشته که مامان و باباها وقتی بهم خیلی میچسبن بچه درست میشه ! یعنی چه جوری میشه ؟! قیافه مامانم دیدنی بود! کلی دعوام کرد که چرا رفتی به ناظمتون این حرفو زدی و برای چی این کتاب رو گرفتیو ...خلاصه ماجرایی داشتیم !!! شب هم به بابام گفت:ما نخوایم آمریکا زندگی کنیم باید کی رو ببینیم؟! اینجا دیگه جای ما نیست! پاشو تا این بچه ها کار دستمون ندادن بریم ایران !!!
p.s: اون فیلمی که برای ما گذاشته بودن٬ به نظر دوستم با اون موضوعی بود که ذکر شد . اصل ماجرا رو میتونید حدس بزنید !!!
p.s.s: خدا به داد ما برسه با بچه هامون !
شیشه دل از کفم افتاد ،گفتم : "هی" بگیر !